سفری خطرناک در جهان اثیری

سلام

 

امیددارم که پرنور باشید و چسبنده نباشید

 

شبی در سفری به جهان اثیری

بعد از رد شدن از لایه های حماقت جمعی وارد فضای باز و نورانی جهان اثیری شدم

در گوشه ای چیزی جلب توجهم را کرد

ان چیز مانند ژله ای عظیم بود که می غلطید و حرکت می کرد

از همه طرف چیزهایی با سرعتی زیاد به سویش جذب می شدند و به ان وارد می شدند

بعد از جذب شدن هرکدام از انها ژله عظیم صدایی می داد که به خوشحالی خرسی عظیم شبیه بود

ناگاه حس کردم که به سویش کشیده می شوم

ترسی عظیم شبکه خورشیدیم را در بر گرفت

با اضافه شدن رنگ ترس به رنگهای هاله ام سرعت جذبم به سمت ان هیولا چندبرابر بیشتر شد

می دانستم که ترس موجب افزایش سرعتم شده اما قادر به انجام هیچ کاری نبودم

ناگاه به یاد اصل دوم متافیزیک افتادم

استاد

فریاد کشیدم

مددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

و دست راستم را در هوا بلند کردم

ناگاه عصایی زیبا و نورانی در فضا پدیدار شد و تا دستم با جنس مهربانش اشنا شد

در جای خود معلق ماندم

به سختی نفس نفس می زدم و از سویی نگران بودم که نکند بیدار شوم و این تجربه و درس را برای مدتی از کف بدهم

اما استاد کار خود را کرده بود و علی رغم نگرانی ام از بیدار شدن بیدار نشدم

محو تماشای ان ژله بودم

نیت کردم تا اگاهیم به اگاهیش پیوند بخورد

و تصاویری عجیب شروع به هویدا شدن کرد

مردمی که فریاد می زدند

خشمگین بودند و پر از نفرت

انها کشته می شدند و اگر می توانستند می کشتند

با گلوله و شمشیر کشته می شدند و با بیل و داس و قلم می کشتند

فضا اکنده از بوی خون و دود بود

ناله مردان و گریه زنان و نگاههای بهت الود کودکان پدر مرده دلم را به درد می اورد

در گوشه ای عده ای جمع شده بودند و برای نابود کردن عده ای دیگر نقشه می کشیدند

در کناری مردی برروی سکو بود و داشت بر علیه گروهی دیگر سخنرانی می کرد و با هر جمله ای که از دهانش خارج می شد خشم و نفرت را در بین جماعت پخش می کرد

در حیرت بودم که این تصاویر چیست و چه ربطی به ان ژله هیولایی عجیب دارد

به اطرافم می نگریستم

و مدام مردمی را می دیدم که به جمع افراد خشمگین و پر از نفرت اضافه می شوند

انها چهره هایی تیره و قلبهایی سیاه داشتند

زمانی که حرف می زدند سیاهی از قلبهایشان به دهانشان می امد و در فضا جاری می شد

و کسانی که به سخنانشان گوش می کردند

این دودهای سیاه را از گلویشان به درون می کشیدند و به قلبشان راه می دادند

به محض اینکه دودها در قلبشان جای می گرفت فریاد خشمشان برمی خواست و نفرت وجودشان را در بر می گرفت

در حیرت بودم

کم کم کاهش سطح انرژیم را احساس می کردم

دلم نمی خواست که شستم را بفشارم و برگردم

با خود گفتم این هم یک ماجراجویی دیگر

یا زنده یا مرده

اگر زنده ماندم که هیچ اگر هم مردم که باز هم هیچ

ژله لحظه به لحظه بزرگتر می شد

تعداد مردمی که در خیابانها فریاد می کشیدند و مرگ بر من مرگ بر من می گفتند لحظه به لحظه بیشتر می شد

از مریم پرسیدم

این چیست

لبخندی زد و گفت

دوست داری خودت بیابی؟

گفتم بلی

و خود را در جهان فیزیکی بیدار یافتم

اما نه در اتاقم بلکه در خیابانی تاریک و کم نور

برخاستم و به سمت خیابان اصلی حرکت کردم

صدای فریاد می امد و شلیک گلوله

مردم می دویدند فریاد می زدند و سنگ پرتاب می کردند

و سپس فرار می کردند و ناگاه یکی از انها با اصابت گلوله ای در خون خود می غلطید

دیگران خشمشان بیشتر می شد و بر می گشتند تا ان جنازه را بردارند

و تعداد بیشتری مورد نوازش گلوله ها قرار می گرفتند

هنوز نمی فهمیدم این صحنه ها با تصاویر اثیری و ان ژله عظیم چه ربطی دارد

از مریم پرسیدم من اینجا می بایست چه چیز را ببینم

گفت :

خشم مردمان را بنگر

نفرت انها را در چشمهایشان ببین

بشنو که می گویند مرگ بر دیکتاتور

با ضریب هوشی یک بچه خنگ پرسیدم ؟خوب؟که چه؟

و دوباره در جهان اثیری بودیم

سکون و سکوت و سبکی انجا حالم را بهتر کرد

مریم گفت:

ان کشوررا شناختی؟

گفتم فکر می کنم کشوری عربی و افریقایی بود

گفت :لیبی بود

حیرت کردم .در اخبار در موردش شنیده بودم

گفتم این ژله چیست؟

گفت این ژله غیرارگانیکی اثیری است که کالبد قذافی را تسخیر کرده است

گفتم این همه عظمت؟

چرا اینقدر بزرگ است؟

انهایی که واردش می شوند و به حجمش می افزایند چیستند؟

انهایی که جذبش می شوند و به قدرتش و وسعتش می افزایند چیستند؟

گفت سوالاتی خوب است

و جوابهایی حیرت انگیز دارد که شاید شنیدنش برایت زود باشد

با لحنی التماس امیز از او خواستم که برایم بگوید

گفت نام این ژله ( خاشاما ) است

و یکی از ساکنان این جهان می باشد

قبیله خاشاما جزو خاندانهای بزرگ اینجا هستند

و هر کس که می خواهد از این جهان عبور کند و به جهانهای بالاتر صعود کند می بایست چند وقتی را با انها بگذراند تا بتواند درکشان کند و همینگونه که هستند دوستشان داشته باشد

ان موقع است که بزرگ خاندان انها گذرنامه مسافر را مهر می کند و به او اجازه عبور می دهند

گفت:

گفتم چرا مدام بزرگتر می شود؟

گفت این ناشی از مردم لیبی است

تعجب کردم

گفتم مردم لیبی از قذافی متنفر هستند چه طور می شود که به بزرگتر شدن او کمک می کنند

گفت جهل مردمان موجب این افزایش قدرت خاشاما است

انها خشمگین می شوند نفرت می ورزند

و این خشم و نفرت انها غذای مورد علاقه خاشاما و خاندانش است

هر چه مردم مقدار بیشتری خشمگین شوند و میزان بیشتری نفرت در قلبهایشان انبار کنند موجب خوشحالی و حجیم تر شدن خاشاما می شوند

گفتم پس قذافی کیست و یا چیست؟

گفت او تنها  وسیله ای است

او تنها مجرایی است

برای جاری شدن خاندان خاشاما در کشور لیبی و جهان فیزیکی

امر کرد که نگاه کن

خودم را دیدم که چند روز پیش بعد از دیدن صحنه های کشتار مردم لیبی در اخبار سراسری خشمگین شده بودم و گفته بودم که می بایست این مردک را کشت

دیدم که همزمان با گفتن این جمله مقدار بسیار زیادی از انرژی هاله ام تغییر رنگ داد و به رنگ سرخ کثیف در امد

گفت :دیدی تو هم به خاشاما کمک کردی تا بزرگتر شود و مریدی بیابد

ناراحت شدم و احساس حماقت کردم

او فردایش را نشانم داد

که صبح زود با گذاشتن دستهایم برروی اناهاتا و مانی پورا  رنگ سرخ کثیف به سبز و زرد زیبا تبدیل شد

احساس حماقت و شرمساریم تبدیل به غرور و شادی شد

گفتم یعنی مردمی که از قذافی خشمگین هستند و ارزو دارند تا مرگ او را ببینند

در حقیقت دارند به او کمک می کنند تا قویتر و بزرگتر شود

مریم لبخندی زیبا زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد

دردی در درونم پدیدار شد

در گلویم می پیچید و به قلبم می رسید

نمی دانستم که چگونه می توان این حقیقت را به دلهای پر از خشم و کینه مردم لیبی رسان

نمی دانستم و نمی دانم

نمی دانستم چگونه می توان به زنی که مردش را سلاخی کرده اند بگویم که خشم تو از قذافی و مزدورانش به قدرت انها می افزاید و انها را قویتر می سازد برای کشتن مردان و زنان دیگری

نمی دانستم چگونه این حقیقت را به کودکی که شاهد کشته شدن پدرش بوده بگویم و از او بخواهم که از قذافی کینه به دل نداشته باشد

نمی دانستم چگونه به پدری که تنها پسرش را با گلوله سوراخ سوراخ کرده اند بگویم که

پدر عزیزم خشم تو موجب کشته شدن پسرهای بیشتری می شود

تو تا دیروز در سپاه محبت بودی و از لحظه مرگ پسرت به لشکر خاشاما پیوستی

نمی دانستم و نمی دانم

نمی دانستم و نمی دانم

به مریم نگریستم

سوالم را می دانست

قبل از اینکه به دنیا بیایم سوالم را می دانست

یا بهتر بگویم می دانستیم

اما همیشه به من فرصت داده بود تا جوابها را بیابم

خودم بیابم

اگر ریسک ماندن را به جان نمی خریدم و ماجراجویی نمی کردم الان اینجا نبودم

این کارم همیشه مریم را خشنود می کرد

گفت عزیزم بنگر:

ژله عظیم را دیدم که به دور می چرخد و می غرد

ناراحت است و عصبانی

ذرات وجودش مانند ابی که از ابپاشهای چرخان به بیرون می تراود از هیکلش جدا می شدند و او مدام کوچکتر و کوچکتر میشد

رنگش از سیاه به سرخ تیره و از سرخ تیره به سطوح زیباتری از قرمز نزدیک می شد

گفتم در جهان فیزیکی چه اتفاقی دارد می افتد که در این جهان ژله در حال ذوب شدن است؟

و در همان کوچه کم نور و تاریک چشمانم را باز کردم

به خیابان رفتم

مردمان را دیدم

ان پدری که پسرش رفته بود

ان زنی که همسرش را دیگر نمی دید

ان دختر بچه زیبایی که دیگر شانه پدر را نداشت

ان نوعروسی که عشقش را تنها برای یک روز در بر گرفته بود

ان مادری که دیگر نمی توانست برای پسر دسته گلش غذای مورد علاقه اش را درست کند و در اغوشش بگیرد

همه انها انجا بودند

بر کف خیابان زانو زده بودند

دستانشان را به سوی اسمان گرفته بودند و یک صدا می گفتند

ای قذافی تو را بخشیدیم و رها کردیم

تو را بخشیدیم و رها کردیم

تو را بخشیدیم و رها کردیم

تو را بخشیدیم و رها کردیم

تو را بخشیدیم و رها کردیم

که آآآآن ن ن ن گونه که ما توقع داشتیم نبودی

که ان گونه که ما توقع داشتیم نبودی

اشک از چشمان زیبایشان جاری بود

ان اشک دودهای قلبشان را به گلویشان می اورد و از از گوشه چشمانشان خارج می کرد

می گریستند و زار می زدند

دودها سخت بیرون می ایند

نوری زیبا تمام خیابان را روشن کرده بود

ارواح انها را می دیدم که با خوشحالی گذرنامه یشان را در دست دارند

و مهری با رنگی سرخ و زیبا برروی ان خودنمایی می کرد

(مورد تایید می باشد)

(خاشاما)  

 

مریم هم می گریست

او هم جزو کسانی بود که اهمیت این لحظه را کاملا می دانست

عشقی عظیم را در دلش می دیدم

انقدر عظیم که تمام کره زمین در درونش جا می شد

 

دوست نداشتم که حالش را بر هم بزنم اما سوالی بزرگ روح و جانم را می خراشید

پرسیدم اگر مردم خشمگین قذافی را بکشند چه می شود؟

همراه با نگاه مهربانش هم زمان در دو جهان بودیم

مردی را دیدم که جلوی جمعیت حرکت می کرد گویا رهبر شورشیان خشمگین بود

او بر بالای سکویی رفت و سطلی را از زیر پای مردی که بر دور گلویش طنابی استوار بود کشید

ان مرد قذافی بود

منتظر بودم که ژله با مرگ کالبد فیزیکی قذافی نابود شود

اما این اتفاق نیفتاد

دیدم که تصویر چهر قذافی ازداخل ژله حذف شد

و تصویری جدید بر ان حک شد

رهبر جدید  مردم خشمگین

دوستتان دارم و همین ین ین ین ین گونه که هستید می پذیرمتان

(اگر برای خواندن متن به مشکل بر می خورید حق دارید و مطمئن باشید که

ربطی به ضریب هوشیتان ندارد برای من خیلی سخت است که تجربیات اثیری را بنویسم)

داوود امین الرعایا

ساتوآ

29 اردی بهشت 89

 لازم به ذکر نمی بینم که این مطلب یک مطلب غیرعلمی تخیلی است

و باور کردنش را به صلاح منطقتان نمی بینم

انرژی منفی  بودن یا نبودن؟

انرژی منفی

بودن یا نبودن مساله این است

 

بارها و بارها دوستان و عزیزانی را دیده ام که به محض صحبت کردن از انرژی های منفی و جادوگران سیاه گوشهایشان تیز می شود

به راحتی می توان این افراد را از این انرژی ها و صاحبانش ترساند و از انها مشتریانی پروپاقرص برای پول در اوردن ساخت

به راحتی می توان انها را سرکیسه کرد

اما ما فعلا نمی خواهیم در مورد روشهای خالی کردم جیب انسانهای فرهیخته!! صحبت کنیم

بحث امروز در مورد نیروهای تاریکی و یا انرژی های منفی هستند

قبل از رجوع مستقیم به مطلب به سراغ چند مثال می رویم

آب را مایه حیات می دانیم و هست

اگر آب نباشد گیاه و حیوان و انسان می میرند و از بین می رود

به دور و برتان نگاه کنید

شاید لازم نباشد که زیاد در مورد اب صحبت کنیم و فکر کردن به اهمیت اب را به خودتان می سپارم

در نظر بگیرید که این مایه حیات در جایی گیر کند و ساکن بماند

و مدتی زیاد به همین حال بماند نه حرکتی نه جنبشی نه تحولی و نه تغییری

چه اتفاقی می افتد ؟

این آب تغییر ماهیت می دهد و تبدیل به سمی کشنده می شود که خوردنش می تواند انسان و حیوان را بخشکاند و گیاه را بکشد

نوری ندارد و بویی بد از خود متصاعد می کند

به سراغ عنصر حیاتی دیگری می رویم

هوا

شاید کسی بتواند دو روز یا سه روز بدون نوشیدن آب زنده بماند اما همان کس بیشتر از 5 دقیقه نمی تواند بی هوایی را تاب بیاورد و غزل هجرت را خواهد خواند

همین هوا که می توان صفحات زیادی را به مزایایش اختصاص داد و می توان جملات زیادی را در مدحش اورد

در اتاقکی محبوس می شود

رابطه اش با جهان خارج قطع می شود

دیگر حرکتی در کار نیست

تغییری در راه نیست

تحولی مورد قبول نیست

این هوا تبدیل به گازی مرگ اور خواهد شد که تنفسش انسان و حیوان را خواهد خشکاند و گیاه را خواهد کشت

امیدوار بودم که با زدن این دو مثال بتوانید حدس بزنید که می خواهم چه نتیجه گیری بکنم

دورتا دور ما را انرژی مثبت و حیات بخش فرا گرفته

عششق ما را احاطه کرده

ایا لازم است که در مورد اهمیت عشق در زندگیمان سخن بگویم؟

این عشق این نیروی حیات در جایی به دام می افتد

دیگر حرکت نمی کند

دیگر در جریان نیست

تبدیل به باور می شود

تبدیل به اعتقاد می شود

تبدیل به تعصب می شود

وتبدیل به نیرویی سیاه و کشنده می شود

مانند آب راکد که می خشکاند این نیروی سیاه هم توانایی خشکاندن دارد

مانند هوای راکد که می کشد این انرژی هم توان کشتن دارد.

آب راکد و آب جاری هردو H2O هستند

ترکیب شیمیایی هوای راکد و هوای جاری هم یکی است

اما می بینیم که یکی حیات می دهد و دیگری می کشد

در مورد انرژی ها هم همینگونه است

در ابتدا انرژی حیات بخش (مثبت) در همه جا جاری و ساری بوده است

و سپس در جاهایی گیر افتاد و به سکون کشیده شد

و تبدیل به انرژی مماتی (مرگ اور) شد

به یاد داشته باشید که ترس انسانها را از حرکت باز می دارد و به سکون وا می دارد

هرکس که شما را از چیزی می ترساند شما را به سمت سکون سوق می دهد

انتخاب با شماست

ایا می توان آب فاسد را از بین برد؟

با جوشاندن؟

افرین

ان تنها بخار می شود (تبدیل می شود)

با گرمای عشق تغییر ماهیت می دهد و جاری و ساری می شود

ایا می توان هوای فاسد را از بین برد؟

با باز کردن پنجره ها؟

افرین

تنها اجازه می دهیم که این موجود جدا افتاده از کل با گشوده شدن پنجره ها به اغوش کل باز گردد

و میبینیم که حل می شود در هوای تازه صبح گاهی

و دیگر اسیب رسان نیست

دیگر کشنده نیست دیگر خشکاننده نیست

دوباره با جریان جاری حیات بخش یگانه می شوند و آب دوباره می شود مایه حیات و هوا می شود گازحیات

 

ترس خشم نگرانی حسد بخل شهوت شقاوت نفرت

تنها اشکالی تغییر یافته از ان نیروی حیات بخش جاری و ساری در کل جهان هستند

تنها کافی است که پنجره های وجودمان را بگشاییم و اجازه دهیم تا این نیروی حیات بخش بشوید و بروبد تمام انباشتگی ها و فسادها را

دوستتان دارم و همینگونه که هستید می پذیرمتان

داوود امین الرعایا

ساتوآ

29 اردی بهشت 90

تبریز

پرواز

 

 

 

واقعیت و حقیقت

سلام

امیددارم که پرنور و فهمیده باشید

 

در مورد حقیقت و واقعیت در کلاسها سخن می گوییم

و درس بزرگ ان است که واقعیت موجب

بحث

جدل

جنگ و کشتار می شود

انسانها بر سر واقعیتهایی که از جهان درک می کنند بی رحمانه همدیگر را می کشند

اما

حقیقت تا به حال یک نفر را هم ازرده نساخته است

یا بهتر بگویم کسی که به حقیقت دست یافته است

نمی تواند کسی را قضاوت کند و سپس بیازارد

دوستتان دارم

داوود امین الرعایا

استادی تنها زیر درختی تنها

سلام

امیددارم که پرنور و ازاد باشید

 

روزی در سفرم به دور دنیا مردی را دیدم که زیر درختی بسیار عظیم چهار زانو نشسته بود

به سویش رفتم و نور زیبایش را دیدم

می درخشید مانند گوهری در عمق اقیانوس

قبل از اینکه در کنارش بنشینم . سر صحبت را باز کنم لبخندی زد و سپس چشمانش را گشود

گفت چه می خواهی بدانی

گفتم از دانش و دانسته ها فراری شده ام و به کوه و دشت پناه اورده ام

گفت پس چیزی بخواه

گفتم از خواسته هایم چشم پوشیده ام تا جرات گام نهادن در این سفر را به دست اورده ام

گفت پس چیزی بپرس

گفتم غم درونت از بهر چیست؟

گفت از بهر مردمان و جهل مرکبشان

گفت هرگاه که بخواهم می توانم از جهلشان ملیاردها پول در بیاورم اما همواره تلاشم در راستای اگاه کردنشان بوده است

گفتم ایا این غم دارد

گفت اری

چون مردم کسی را می خواهند که به چنگ بزنند و به او اویزان شوند

حاضرند ازادی عزت نفس و شرفشان را بدهند

تا در قبالش تو مسئولیت تمامی رفتار و اعمالشان را به عهده بگیری

حاضرند پول مال و ناموسشان را بدهند

تا برای انها از اینده شان پیشگویی کنی

حاضرند وقت انرژی و عمرشان را بدهند تا از خصوصیات درونیشان برایشان بگویی

اگر این کارها را می کردم

امروز رهبر یکی از بزرگترین فرقه های هندو بودم

و ملیونها مرید داشتم و عکسم در همه معابد اویزان بود و ملیاردها پول داشتم و حرفم حجت بود

اما راه حقیقت را پیمودم

به انها گفتم

اینده در درون خودتان است

سلامتی در درون خودتان است

هرچه که می خواهید در درونتان موجود است

و انها به من خندیدند و مرا متهم کردن به نادانی

و به دور اساتیدی جمع شدند که تسلیم این خرد احمقانه جمعی شده بودند

و این غم درونم است

چیزی دیگر بپرس

گفتم من چه کنم

گفت به درون خود برو

جوابت در انجاست

و تصمیم بگیر که راه جهل را بروی و یا راه اگاهی را

راه پول را بروی و یا راه درخت را

به چشمانش نگریستم و در عمق چشمانش تصویر مردی را دیدم که در کناره کویر زیر درختی در کنار

گنبدی چهارزانو نشسته است

چهره ان مرد اشنا بود

شاید خودم بودم

شاید

داوود امین الرعایا

۲۵ اردی بهشت ۹۰

شاهگلی

 

فرق مابین آزادی از و آزادی برای     چیست؟

 

 سلام امیددارم که پرنور و ازاده باشید

روزها است که کمتر می نویسم

یکی از دلایلش رایا و زمانی است که برای او می گذارم

و این کلمات و جملات به حدی در گلویم انبار می شوند که همیشه فکر می کنم سرما خورده ام و گلو درد دارم

وقت کم است

سرکار رفتن

ورزش کردن

مراقبه کردن

زبان خواندن و بازی با رایا و صحبت کردن با اعطم زمانی ورای ۲۰ ساعت می خواهد

برای همین خیلی از این کارها را نامرتب انجام می دهم

و بازی با رایا و اعظم دو کاری است که کم جابه جا می شود

کوتاهی مرا ببخشید

متن زیر بسیار جالب و تکان دهنده است

تنها لطفی که می کنید هر جا در هر کلمه ای آ دیدید انرا با (ک) تعویض کنید

مانند آه=که

بعد از خواندن متن

صددرصد انرا به جهان خارج و اتفاقاتی که در کشورهای عربی و دورافتاده رخ داده و می دهد ربط می دهید

این خاصیت ما انسانهای اسیر در چنگال خرد احمقانه جمعی است

به جای اینکه به درون خود بپردازیم به دنیای خارج حمله می کنیم 

حال شما می بایست انتخاب کنید

به درون بروید و نمونه را در درونتان بیابید یا به جهان خارج بروید و به هرچه بیشتر گند زدن به ان کمک کنید

::::

 

 

"آزادي از"، هميشه از گذشته است و"آزادي براي"، هميشه براي آينده است.

"آزادي براي" يك بعد روحاني است، زيرا وارد ناشناخته مي شوي و شايد، يك روز،

شوي. به تو بال مي بخشد. unknowable وارد ناشناختني

"آزادي از"، در حد بالاي آن، مي تواند دستبندهايت را دور کند. اين الزاماً يك برکت نيست __ و

تمامي تاريخ گواه اين است. مردم هرگز در مورد اين آزادي دوم آه من روي آن اصرار دارم فكر

نكرده اند. آنان فقط به نوع اول آزادي انديشيده اند __ زيرا بينشي

به اين آزادي دوم ندارند. آزادي نخست قابل ديدن است: زنجيرهايي برپاهايت، دستبندهايي بر

دستانت. مردم مي خواهند از اين چيزها آزاد شوند، ولي آنوقت چه؟

با دست هايت چه خواهي آرد؟ شايد حتي از اينكه "آزادي از" به دست آورده اي،

پشيمان هم بشوي.

اتفاق افتاد __ اين را برايتان گفته ام __ در انقلاب فرانسه، باستيل Bastille در قلعه ي باستيل

مشهورترين زندان بود، فقط به آساني اختصاص داشت آه براي باقي عمرشان محكوم به حبس

بودند. بنابراين هرآس زنده وارد آنجا مي شد،

ديگر زنده از آنجا خارج نمي شد __ فقط بدن هاي مرده از آنجا بيرون مي رفت.

و زماني آه آن ها دستبندها و زنجيرها را به دست و پاي زندانيان مي بستند، آليدها را در چاهي آه

در درون زندان بود مي انداختند __ زيرا نيازي به آن آليدها نبود. آن قفل ها هرگز گشوده نمي

شدند، پس فايده داشتن آليد چه بود؟

بيش از پنج هزار نفر در آنجا زنداني بودند. نگه داشتن پنج هزار آليد و حفاظت از آن ها چه فايده

اي داشت؟ زماني آه وارد سلول هاي تاريك آنجا مي شدند، براي هميشه وارد شده بودند. انقلابيون

فرانسوي فكر آردند آه نخستين آاري آه بايد انجام شود اين است آه آنان را از باستيل نجات دهند.

اين غيرانساني است آه شخصي را، براي ارتكاب هر عملي وارد سلول تاريكي آني آه فقط منتظر

مرگش بشود، آه شايد پنجاه سال بعد، شصت سال بعد رخ بدهد.

2

شصت سال انتظار يك شكنجه ي عظيم براي روح است. اين يك تنبيه نيست،

يك انتقامجويي است، زيرا آه اين مردم از قانون اطاعت نكرده بودند. هيچ تعادلي بين عمل آنان و

جرمشان وجود نداشت.

انقلابيون درها را باز آردند و زندانيان را از سلول هاي تاريكشان بيرون آشيدند.

و آنان تعجب آردند. آن مردم آماده نبودند از سلول هايشان بيرون بيايند.

مي توانيد درك آنيد. آسي آه شصت سال در تاريكي زندگي آرده __ آفتاب برايش خيلي زياد است.

او نمي خواهد زير نور قرار بگيرد. چشم هايش بسيار حساس شده اند.

و فايده اش چيست؟ او اينك هشتاد سال دارد. وقتي وارد شد بيست ساله بود. تمام عمرش در اين

تاريكي به سر برده است. اين تاريكي خانه اش شده است.

و آنان مي خواستند او را آزاد آنند. آنان زنجيرهاي زندانيان را پاره آردند و دستبندها را برداشتند.

ولي زندانيان بسيار مقاومت مي آردند. آنان مايل نبودند از زندان بيرون بروند. مي گفتند، "شما

شرايط ما را درك نمي آنيد. آسي آه شصت سال در اين زندان بوده، در بيرون چه خواهد آرد؟ چه

آسي برايش خوراك آماده مي آند؟ در اينجا خوراك فراهم است و او مي تواند در آرامش سلول تاريك

خود بياسايد. او مي داند آه تقريباً مرده است. او در بيرون قادر نخواهد بود همسرش را پيدا آند __

چه بر سرش آمده است؟ والدينش مرده اند، دوستانش يا مرده اند و يا او را پاك فراموش آرده اند."

"و هيچكس به او شغلي نخواهد داد. چه آسي به شخصي آه شصت سال بي آار بوده، آار خواهد

داد؟ __ و مردي از باستيل؟! جايي آه خطرناآترين جاني ها در آنجا بوده اند؟ فقط نام باستيل آافي

است تا او را از يافتن هر شغلي محروم آند. چرا به ما فشار مي آوريد؟ ما آجا بخوابيم؟ ما خانه اي

نداريم.

ما تقريباً ازياد برده ايم آه آجا زندگي مي آرده ايم __ شايد آس ديگري آنجا زندگي آند. در طول اين

شصت سال، خانه هاي ما، خانواده ي ما، دوستانمان، تمام دنياي ما تغيير آرده است. ما از پس آن

برنخواهيم آمد. ما را بيش از اين شكنجه ندهيد. به قدر آافي شكنجه آشيده ايم."

و در چيزي آه مي گفتند منطقي وجود داشت.

ولي انقلابيون مردماني لجوج هستند، گوش نمي دهند! آنان زندانيان را با زور بيرون فرستادند، ولي

همان شب تقريباً همگي برگشتند و گفتند، "به ما غذا بدهيد، زيرا گرسنه هستيم."

چند تن نيمه شب بازگشتند و گفتند، "زنجيرهاي ما را پس بدهيد زيرا ما بدون آن ها نمي توانيم

بخوابيم. ما پنجاه شصت سال با دستنبد خوابيده ايم، با زنجيرهايي آه به پا داشتيم، در تاريكي. آن ها

تقريباً بخشي از بدن ما شده اند، نمي توانيم بدون آن ها بخوابيم. زنجيرها را به ما پس بدهيد و ما

3

سلول هاي خودمان را مي خواهيم. انقلاب خودتان را برما تحميل نكنيد. ما مردماني بيچاره هستيم.

مي توانيد در جايي ديگر انقلاب خودتان را بكنيد."

انقلابيون يكه خورده بودند. ولي اين واقعه نشان مي دهد آه "آزادي از" الزاماً يك برآت نيست.

مي توانيد در سراسر دنيا ببينيد: آشورها از امپراطوري انگليس، از امپراطوري اسپانيا، از

امپراطوري پرتغال آزاد شده اند __ ولي اوضاع آن ها بسيار بدتر از دوران بردگي است. دست آم در

اسارت، به آن عادت آرده بودند و جاه طلبي هايشان را رها آرده بودند و موقعيت خودشان را

همچون تقديرشان پذيرفته بودند.

"آزادي از"، فقط اغتشاش مي آفريند.

تمام خانواده ي من درگير مبارزه براي آزادي هند بودند.همگي به زندان افتاده بودند. تحصيلات آنان

دچار اختلال شده بود. هيچكس نمي توانست از دانشگاه فارغ التحصيل شود، زيرا قبل از اينكه

امتحانات را بگذرانند، دستگير مي شدند __ آسي سه سال در زندان بود و ديگري چهار سال... و

آنوقت براي شروع از آغاز خيلي دير شده بود و آنان انقلابيون واجد شرايط شده بودند. آنان در

زندان با تمام رهبران انقلاب تماس داشتند و تمام زندگيشان را وقف انقلاب آرده بودند.

من آوچك بودم، ولي عادت داشتم با پدرم و با عموهايم بحث آنم: " مي توانم درك آنم آه بردگي

زشت است، شما را تحقير و غيرانساني مي سازد، شرافت انسان بودن را از شما مي گيرد و بايد

« آزادي از » ؟ برعليه آن مبارزه شود. ولي حرف من اين است، وقتي آه آزاد شديد چه خواهيد آرد

مشخص است و من با آن مخالف نيستم. آنچه مي خواهم بدانم و به روشني درك آنم اين است آه شما

با اين آزادي خود چه خواهيد آرد؟"

"شما مي دانيد آه چگونه در اسارت زندگي آنيد. آيا مي دانيد آه چگونه در آزادي زندگي آنيد؟

در اسارت، مي دانيد آه بايد از نظمي خاص پيروي شود، وگرنه آشته و نابود

مي شويد. آيا مي دانيد آه در آزادي، اين مسئوليت خودتان است آه نظم را برقرار آنيد؟ آسي شما را

نخواهد آشت و هيچكس ديگر مسئول آن نخواهد بود __ اين شما هستيد آه بايد مسئول آن باشيد. آيا

از رهبرانتان پرسيده ايد آه اين آزادي، براي چيست؟

من هرگز پاسخي دريافت نكردم. آنان مي گفتند، "ما همين حالا بسيار مشغول خلاص شدن از اين

بردگي هستيم. بعدها از آزادي مراقبت خواهيم آرد."

گفتم، "اين نگرشي علمي نيست. اگر خانه ي قديمي را مي آوبيد، اگر باهوش باشيد، دست آم نقشه

اي براي خانه ي تازه آماده خواهيد آرد. بهترين چيز اين است آه قبل از اينكه خانه ي قديمي را

4

فروبكوبيد، خانه ي جديد را آماده آرده باشيد. وگرنه بدون خانه مي مانيد و آنوقت رنج خواهيد برد

__ زيرا بودن در خانه ي قديمي بهتر است تا بدون خانه ماندن."

در خانواده ي من، رهبران بزرگ انقلاب هند عادت داشتند اقامت آنند __ واين بحث هميشگي من

با اين آزادي چه »: با آنان بود. و من حتي يكي هم از رهبران انقلاب هند را پيدا نكردم آه پاسخ بدهد

"«؟ مي خواهيد بكنيد

آزادي آمد. هندوها و محمديان ميليون ها نفر از يكديگر را آشتند. آنان توسط نيروهاي بريتانيا از

آشتن يكديگر سر باز مي زدند: آن نيروها برداشته شدند __ و اغتشاش ها سراسر هند را فراگرفت.

جان هرآسي در خطر بود. تمام يك شهردر آتش مي سوخت، تمام قطار مي سوخت و به مردم اجازه

نمي دادند از قطار پياده شوند.

گفتم، "اين عجيب است. در دوران اسارت از اين اتفاقات نمي افتاد و حالا ، در آزادي اتفاق مي افتد

__ و دليلش فقط اين است آه شما براي آزادي آمادگي نداشتيد."

آشور به دو بخش تقسيم شده بود __ آنان هرگز فكرش را هم نمي آردند __ در تمام آشور بلوا برپا

بود. و مردمي آه به قدرت رسيده بودند نوعي تخصص پيدا آرده بودند و آن تخصص در آتش زدن

پل ها، به آتش آشيدن زندان ها و آشتن مردمي بود آه آشور را به اسارت گرفته بودند. ولي اين ها

رهبران انقلاب بودند، طبيعتاً به قدرت رسيدند. آنان جنگيده بودند، پيروز شده بودند و قدرت

به دستشان رسيد. و قدرت در دست هايي اشتباه قرار گرفت.

قدرت را نبايد به هيچ فرد انقلابي داد __ زيرا او مي داند چگونه شبيخون بزند، ولي نمي داند

چگونه خلق آند، او فقط مي داند چگونه ويران آند. بايد به او احترام گذاشت، حرمتش را داشت،

مدال هاي طلا به او داد و هرچيز ديگر، ولي قدرت را به او ندهيد.

بايد آساني را پيدا آنيد آه سازنده و خلاق هستند __ ولي اين ها آساني هستند آه در انقلاب

مشارکت نداشته اند.

اين نكته اي بسيار ظريف است.

مردمان خلاق چون سرگرم خلاقيت خودشان بودند، توجهي نداشتند آه چه آسي حاکم است. آسي بايد

حاکم باشد، ولي براي آنان، اينكه حاآم بريتانيايي باشد يا هندي باشد اهميتي ندارد. آنان به اين توجه

داشتند آه انرژي خود را در آار سازنده ي خودشان بريزند، بنابراين در رده انقلابييون قرار نداشتند.

حالا، انقلابيون به اين ها اجازه نخواهند داد آه قدرت داشته باشند. درواقع، آنان نارنجك هستند.

اين ها آساني هستند آه در انقلاب هرگز شرآت نداشته اند و تو به آن ها قدرت مي دهي؟

5

بنابراين، تاآنون در دنيا تمام انقلاب ها شكست خورده اند، و به اين دليل ساده آه مردماني آه انقلاب

مي آنند يك نوع تخصص دارند، و مردمي آه مي توانند يك آشور را بسازند، آشوري را خلق آنند،

مردماني ديگر هستند. آنان در ويرانگري، آشتار مشارآت نمي آنند. ولي آنان نمي توانند به قدرت

برسند. قدرت به دست آساني مي رود آه جنگيده اند.

پس، طبيعتاً، ذات هر انقلاب محكوم به شكست است.

تا زماني آه چيزي آه من مي گويم آشكارا درك نشود....... در يك انقلاب دو بخش وجود دارد:

از و براي. پس بايد دو نوع انقلابي وجود داشته باشد: آساني آه براي آزادي اول __ آزادي

از__ آار مي آنند، و آساني آه وقتي آار خواهند آرد آه آار اولي ها تمام شده باشد __

آزادي براي.

ولي اداره ي اين آار دشوار است. چه آسي آن را مديريت خواهد آرد؟ همه پر از شهوت براي قدرت

هستند. زماني آه انقلابيون پيروز مي شوند، قدرت مال آنان است، نمي توانند آن را به آس ديگري

بدهند. و آشور دچار بلوا خواهد شد. هر روز، در هر بعدي، بيشتر و بيشتر سقوط مي آند.

به شما آموزش مي rebellion براي همين است آه من انقلاب به شما آموزش نمي دهم: عصيان

دهم. انقلاب به جمعيت تعلق دارد، عصيان، فردي است.

فرد خودش را عوض مي آند. او اهميتي به ساختار قدرت نمي دهد، او فقط ترتيبي

مي دهد آه وجودش را تغيير دهد، در درون خودش به انسان جديد تولد ببخشد.

و اگر تمام مردم آشور عصيانگر باشند......... شگفت انگيزترين چيز در اين مورد اين است:

در عصيانگري هردو نوع انقلابي مي توانند مشارآت آنند، زيرا در عصيانگري خيلي چيزها بايد

نابود شوند و خيلي چيزها بايد خلق شوند. براي آفريدن بايد چيزهايي نابود شوند، بنابراين براي

هردو نوع __ آساني آه به ويرانگري علاقه دارند و آساني آه به خلاقيت علاقه دارند __ جذابيت

دارد.

تفاوت آزادی از  و آزادی برای چیست؟

عصيانگري پديده اي جمعي نيست. فرديت خودت است.

و اگر ميليون ها نفر از عصيانگري عبور آنند، آنوقت قدرت آشورها، ملت ها در دست اين مردم

عاصي خواهد بود. فقط در عصيانگري است آه انقلاب مي تواند توفيق داشته باشد، وگرنه انقلاب يك

برداشته شده است. split personality شخصيت شكاف

عصيان يكپارچه است، يكي است.

و اين را به ياد داشته باش: در عصيان، ويرانگري و خلاقيت دست در دست يكديگر هستند و از هم

حمايت مي آنند. اين ها روندهايي جداازهم نيستند. زماني آه آن ها را ازهم جدا آردي __ همچنانكه

6

در انقلاب از هم جدا هستند __ همين داستان را تكرار خواهي آرد. اين داستان آه در پرسش آمده

آامل نيست.

يك داستان زيباي عرفاني است. مردي نزد مرشدي مي رود تا بپرسد آه انسان تاآجا مستقل و آزاد

است. آيا _________آاملاً آزاد است يا حدي وجود دارد؟ آيا چيزي چون سرنوشت، قسمت، تقدير، خدايي آه

محدوده اي را مي گذار تا وراي آن، او آزاد نباشد، وجود دارد؟

آن عارف به روش خودش پاسخ گفت __ نه منطقي، بلكه وجودين!

او درخواست آرد: "بايست."

آن مرد مي بايد فكر آرده باشد آه اين چه جواب احمقانه اي است، من فقط يك سوال آوچك دارم و او

از من مي خواهد آه بايستم."

ولي گفت، "بگذار ببينم چه مي شود!" برخاست

و عارف گفت، "حالا، يك پايت را بلند آن."

تا اينجا آن مرد بايد فكر آرده باشد آه نزد مردي ديوانه آمده است، اين چه ربطي به آزادي و اختيار

دارد؟ ولي حالا آه آمده بود... و مي بايد انبوهي از مريدان حضور داشته باشند و آن عارف بسيار

مورد احترام بود، انجام ندادن درخواست او بي ادبي بود و ضرري هم نداشت! پس يك پاي خودش را

از زمين بلند آرد و روي يك پايش ايستاد.

و آنگاه مرشد گفت، "اين آاملاً خوب است. فقط يك چيز بيشتر. حالا آن پاي ديگرت را هم از زمين

بلند آن."

اين ناممكن است!

مرد گفت، "چيزي ناممكن درخواست مي آني. من پاي راستم را بلند آرده ام، حالا

نمي توانم پاي چپم را بلند آنم."

مرشد گفت، "ولي تو آزاد بودي. در ابتدا مي توانستي پاي چپت را بلند آني. اجباري نبود. در آغاز

تو آاملاً مختار بودي آه پاي راست يا پاي چپت را بلند آني. من چيزي نگفتم. تو تصميم گرفتي. تو

پاي راست را بلند آردي. در همين تصميم تو بود آه ديگر نمي تواني پاي چپ را از زمين برداري.

نگران تقدير و قسمت و خدا نباش. فقط به چيزهاي ساده فكر آن."

هر عملي آه انجام بدهي، تو را از انجام عملي ديگر آه با آن مخالف است باز مي دارد.

بنابراين هر عملي يك محدوديت است.

در اين داستان، نكته بسيار روشن است. در زندگي چنين روشن نيست، زيرا نمي تواني يك پاي روي

زمين و يك پاي روي هوا را ببيني. ولي هر عمل، هر تصميمي يك محدوديت است.

7

تو قبل از تصميم گرفتن آاملاً آزاد هستي، ولي زماني آه تصميم گرفتي، خود تصميم تو، خود انتخاب

تو محدوديتي با خود مي آورد. هيچكس ديگري آن تصميم را تحميل نمي آند، طبيعت امور است __

نمي تواني همزمان آارهاي متضاد انجام دهي. و چه خوب آه نمي تواني! وگرنه..... تو همين حالا

نيز دچار اغتشاش هستي! اگر اجازه دهي تا چيزهاي متضاد همزمان باهم رخ بدهند، حتي دچار

بلواي بزرگتري خواهي شد! ديوانه خواهي شد!

اين فقط يك اقدام امنيتي از سوي جهان هستي است.

در اساس تو آاملاً آزاد هستي تا انتخاب آني، ولي زماني آه انتخاب آردي، خود انتخاب تو،

محدوديت آور است. اگر بخواهي تماماً آزاد بماني، آنوقت انتخاب نكن.

choiceless awarness در اينجاست آه آموزش هشياري بدون انتخاب

پيش مي آيد. چرا مرشدان بزرگ اصرار داشتند فقط هشيار باشي و انتخاب نكني؟

زيرا لحظه اي آه انتخاب آني، آزادي تمام خودت را از دست داده اي، فقط با بخشي از آن آزادي تنها

مانده اي. ولي اگر بدون انتخاب باقي بماني، آزادي تو تمام است.

بنابراين فقط يك چيز است آه تماماً آزاد است و آن هم هشياري بدون انتخاب است.

هرچيز ديگر محدود است.

عاشق زني هستي __ زيباست ولي بسيار فقير است. تو عاشق ثروت هستي __ زني هست آه بسيار

ثروتمند است، ولي زشت است، مشمئزآننده است. حالا بايد انتخاب آني.

و هرآدام را آه انتخاب آني، رنج خواهي برد. اگر دختر زيبا را انتخاب آني، او فقير است و هميشه

توبه خواهي آرد آه بيهوده آن همه ثروت را از آف دادي __ زيرا زيبايي چيزي است آه پس از چند

روزآشنايي، مسلم فرض مي شود، ديگر آن را نمي بيني.

و با آن زيبايي چه مي خواهي بكني؟ نمي تواني يك اتومبيل بخري، نمي تواني يك خانه بخري، هيچ

چيز با آن نمي تواني بخري. حالا مي تواني با زيبايي ات بر سر خودت بكوبي __ چه خواهي آرد؟

پس ذهن شروع مي آند به اين انديشه آه آن انتخاب اشتباه بوده است.

ولي اگر آن زن زشترو و مشمئزآننده را نيز انتخاب مي آردي، آنقدر پول داشتي آه

مي تواني بهترين آاخ ها و مستخدمين و وسايل را داشته باشي، ولي مي بايد آن عفريته را تحمل

آني __ نه تنها تحمل آني، بلكه بايد به او بگويي: "دوستت دارم!" و او چنان مشمئزآننده است آه

تو حتي نمي تواني از او متنفر باشي. حتي براي نفرت داشتن نيز شخص به آسي نياز دارد آه

مشمئزآننده نباشد __ زيرا نفرت نيز نوعي ارتباط است! و نمي تواني از آن اتومبيل ها و آن آاخ ها

و باغ ها لذت ببري، زيرا چهره ي مشمئزآننده ي آن زن هميشه تو را دنبال مي آند. واو مي داند آه

8

تو با او ازدواج نكرده اي، با ثروت او ازدواج آرده اي. بنابراين او با تو همچون يك خدمه رفتار مي

آند،

نه همچون يك معشوق. و اين حقيقت دارد: تو عاشق او نبوده اي.

آنوقت شروع مي آني به اين فكر آه شايد بهتر بود آه يك خانه ي فقيرانه داشتي، خوراآي ساده،

دست آم آن زن زيبا بود، مي توانستي در آنارش لذت ببري.

با اين انتخابت يك احمق بوده اي!

هرآدام را آه انتخاب آني، توبه خواهي آرد زيرا آن ديگري تو را دنبال خواهد آرد.

اگر انسان نيازمند آزادي مطلق است، هشياري بدون انتخاب، تنها چيز است.

و وقتي آه مي گويم آه به جاي انقلاب، عصيانگري را انتخاب آنيد، شما را به يك آل نزديك تر

مي آنم: در انقلاب شما محكوم به جدايي هستيد، چه براي چيزي و چه از چيزي. نمي توانيد هردو را

با هم داشته باشيد، زيرا اين دو به دو تخصص مختلف نياز دارند.

ولي در عصيانگري هردو آيفيت باهم ترآيب شده اند.

زماني آه يك مجسمه ساز تنديسي مي سازد، هردوآار را باهم انجام مي دهد، او سنگ را مي برد __

آن را آنگونه آه بود نابود مي آند __ و او با نابود آردن آن سنگ، تنديسي زيبا مي آفريند آه قبلا

دًر آنجا وجود نداشت.

ويرانگري و خلاقيت باهم هستند، ازهم جدا نيستند.

عصيانگري يك آل است. انقلاب نيمه نيمه است __ و خطر انقلاب در همين است.

متصل شده است. split mind انقلاب واژه اي زيباست، ولي در طول قرون با ذهن شكاف برداشته

مي سازند. schizophrenic و من با هرگونه شكاف مخالفم، زيرا شما را دوشخصيتي

تمام آشورهايي آه از اسارت آزاد شده اند دچار رنجي غيرقابل توصيف هستند. وقتي آه برده بودند

چنين رنجي نداشته اند و آنان سيصد سال، چهارصدسال تحت اسارت بوده اند. در اين سيصد

چهارصد سال آنان به چينين عذابي مبتلا نبوده اند و فقط ظرف سي سال يا چهل سال به چنان جهنمي

سقوط

آرده اند آه حيرت مي آنند، "چرا براي آزادي مي جنگيده ايم؟ اگر آزادي اين است، اسارت بسيار

بهتر بود."

اسارت هرگز بهتر نيست. فقط اين است آه اين مردم نمي دانند آه آنان نيمي از آزادي را برگزيده اند.

و آن نيمه ي ديگر مي تواند آامل شود، ولي نه توسط همان مردمي آه انقلاب آرده اند. آن نيمه ي

9

ديگر به يك خرد و هوشمندي آاملا متفاوت نياز دارد. و اين ها مردمي نيستند آه آدم بكشند يا بمب

پرتاب آنند و ايستگاه هاي پليس و اداره ي پست يا قطار آتش بزنند __ اين ها اهلش نيستند.

در خانواده ي من، فقط پدربزرگم با فرستادن عموهايم به دانشگاه مخالف بود. اين پدرم بود آه

ترتيبي داد آه آنان به دانشگاه بروند. پدربزرگم مي گفت، "شما نمي دانيد. من اين

پسر ها را درك مي آنم. شما آنان را به دانشگاه مي فرستيد و آنان سر از زندان در

مي آورند __ اوضاع اينگونه است."

بيشتر انقلاب توسط دانشجويان، جوانان انجام مي شد. آساني آه چيزي از زندگي

نمي دانند __ هرگز چيزي را تجربه نكرده اند __ ولي انرژي داشتند، بنيه داشتند، جوان بودند و اين

فكر احساساتي آزادبودن را داشتند. آنان همه آار آردند __ بمب سازي و پرتاب بمب و آشتن

شهردارها و مقامات دولتي. همه آار آردند.

و وقتي از زندان بيرون آمدند، ناگهان دريافتند آه تمام قدرت را دارند، ولي مهارت استفاده از آن را

ندارند. آنان هوشمندي هم نداشتند __ با قدرت چه آني؟ آنان وانمود آردند آه از رضايت سرمست

هستند و آشور نيز از اينكه لحظه اي آزادي يافته راضي است __ حالا مردم خودمان سرآار هستند!

ولي آنان به زودي شروع آردند به جنگيدن باهم.

چهل سال است آه در هندوستان اين ها باهمديگر مي جنگند. هيچكس نگران آشور نيست و هيچكس

حاضر نيست گردن خودش را به مخاطره بدهد، زيرا براي دست زدن به هر مشكل آشور،

بايد برخلاف سنت هاي آشور عمل آني.

و اينديرا گاندي Lalbahadur Shastri من با دو نخست وزير صحبت آردم __لعل بهادر شاستري

و پاسخ يكسان بود :"هرچه مي گويي درست است، ولي چه آسي دچار دردسر __Indira Gandhi

خواهد شد؟ ما نمي توانيم اين چيز ها را به مردم بگوييم. نمي توانيم از آنترل زايش حرف بزنيم،

زيرا وقتي حرفش را بزني، تمام آشور با تو مخالف خواهند شد. مي گويند آه تو اخلاقيات آشور را

نابود مي آني، آنوقت تمام رهبران مذهبي آشور فكر مي آنند آه اين فرد نبايد در قدرت باشد،

خطرناك است."

و اينديرا حتي تلاش هم آرد، و چون تلاش آرد، از قدرت بيرون رانده شد.

او سه سال تمام با انواع مزاحمت ها روبه رو بود.

اگر مشكلات آشور با سنت ها و شرطي شدگي هاي آهن مردمان مرتبط باشد،

چه مي تواني بكني؟ سياست باز از قدرت خودش لذت مي برد و براي قدرت خودش

مي جنگد تا آه قدرتمند باقي بماند، تا شروع به بالارفتن آند.

10

ياد موقعيتي خنده آور افتادم: پانديت جواهرلعل نهرو اولين نخست وزير پس از آزادي هند بود و در

گردهمايي آشورهاي مشترك المنافع در لندن شرآت آرده بود. در آابينه ي او دومين نفر مولانا آزاد

بود. او با اين فكر آه چون حالا نهرو در آشور نيست و او دومين نفر است، بايد Maulana Azad

acting prime همچون نخست وزير رفتار آند! حالا در دنيا چنين چيزي چون نخست وزير عامل

نداريم! اگر رييس جمهور از آشور بيرون برود، معاون او به عنوان رييس جمهور عمل minister

مي آند. ولي رييس جمهور در آشور بود، رهبر آشور حضور دارد. نخست وزير، هرآجا برود،

همان نخست وزير است و نيازي نيست آسي از طرف او عامل باشد.

و مولانا آزاد، مردي سالخورده، بسيار مورد احترام __ براي همين مولانا خوانده

بود، ولي چنان آودآانه رفتار آرد آه Mohammedan مي شود، يعني فرزانه ي آبير. او يك محمدي

بي درنگ پرچم اتومبيل نخست وزير را به اتومبيلش زد و شروع آرد در دفتر نخست وزير نشستن و

عمل آردن همچون نخست وزير!

و وقتي آه نهرو در لندن شنيد آه مولانا آزاد اين آارها را مي آند، به او اطلاع داد، "تو نمي داني

آه هرگز چيزي به نام نخست وزير عامل وجود ندارد. فقط رييس آشور، وقتي از آشور خارج است،

معاون او به جايش عمل مي آند. ولي نخست وزير آه رييس آشور نيست. او قدرتمندترين شخص

است، ولي او آدم آمي نيست، پس از اين آارهاي نابخردانه دست بكش."

جواهرلعل نهرو به او تلفن زد و گفت، "اين آارهاي بي معني را آنار بگذار. اگراين را بدانند،

خواهند خنديد آه اين مردم مي خواهند يك آشور بزرگ، يك شبه قاره را اداره آنند و اينگونه بچه

گانه رفتار مي آنند!"

انقلاب اين مشكل را دارد __ و فكر مي آنم هميشه خواهد داشت __ آه يك نوع افراد آن را انجام

مي دهند و قدرت به دست آنان مي افتد.... و اين فقط انساني است: شهوت براي قدرت، قدرت طلبي.

آنان نمي خواهند اين قدرت را به هيچ آس ديگر بدهند. ولي اين دقيقاً چيزي است آه مورد نياز است.

اينك مردمي بايد پيدا شوند آه به قدر آافي خردمند، خلاق و هوشمند باشند تا بتوانند به آشور از

تمام راه هاي ممكن آمك آنند تا فن آوري جديد، آشاورزي نوين براي آشور بياورند، آساني آه

بتوانند صنايعي جديد در آشور به راه بيندازند، آساني آه بتوانند درهاي آشور را به روي تمام دنيا

بگشايند

تا در آن سرمايه گذاري شود، زيرا اين آشور داراي نيروي آار ارزان است.

هندوستان مي تواند هرچيزي را توليد آند. نياز به پول دارد __ و پول در سراسر دنيا وجود دارد __

و آساني آه پول دارند، نمي دانند با آن چه آنند. نياز به صنايع جديد است. اين آشور مي تواند

11

هرچيزي را توليد آند، نياز به پول و آارشناس دارد. و نيروي آار چنان ارزان است آه با تمام دنيا

رقابت مي آند.

ژاپن ابتدا چنين وارد شد. درآمد سرانه ي ژاپن اينك از آمريكا بالاتر است. ولي يك مشكل ژاپن را

افليج آرده است __ زمين آافي ندارد. سرزميني آوچك... حالا ديگر نمي تواند صنايع بيشتر بسازد،

زميني برايش نيست، افرادش را ندارد. هندوستان به قدر آافي زمين دارد و ميليون ها انسان. فقط

نياز به فرد مناسب است تا در قدرت باشد و آنوقت است آه "آزادي از" مي تواند به "آزادي براي"

تبديل شود. آشور مي تواند از رشدي عظيم در تمام جهات لذت ببرد.

ولي درحال حاضر درست عكس اين در حال وقوع است. آشور همه روزه سقوط مي آند، مضمحل

مي شود. و به مضمحل شدن ادامه خواهد داد و هيچكس به اين واقعيت ساده توجه نمي آند آه قدرت

در دستان مردماني عوضي قرار دارد.

فقط به آنان افتخار بدهيد، جايزه به آنان بدهيد ، تقديرنامه ها و گواهينامه هايي به ايشان بدهيد آه با

حروف مطلا نوشته شده باشند تا بتوانند در خانه هايشان قاب آنند __ ولي قدرت را به آنان ندهيد!

باديدن عاقبت مصيبت بار تمام انقلاب هاي دنيا، من شروع به تفكر در مورد عصيانگري آردم __ آه

روندي فردي است و يك فرد مي تواند نيروهاي ويرانگر و سازنده را در "هشياري بدون انتخاب"

خودش باهم ترآيب آند.

و اگر مردمان زيادي از اين عصيانگري عبور آنند __ آه برعليه هيچكس نيست، فقط برعليه شرطي

شدگي هاي خودت است __ و آن انسان جديد را در درون خودشان خلق آنند، مشكلي دشوار نخواهد

بود.

انقلاب بايد منسوخ شود.

واژه براي آينده، عصيانگري است.

با عشق و سپاس

ترجمه شده توسط محسن خاتمی

 

aryamohsen@vsnl.net__

 به احتمال زیاد از اینکه به جای آ ==ک== بگذارید بسیار لذت بردید

احتیاجی به تشکر نیست باز هم می توان اینکار را برایتان بکنم

دوستتان دارم ای انقلابیون تمام تاریخ

اردی بهشت ۹۰

شاهگلی

ساتیاگراها چیست؟

ساتیاگراها نام روش مبارزه بدون خشونت گاندی علیه بی عدالتی است. معنای تحت اللفظی نیروی حق است که تولستوی نیروی روح معنی کرده. اپرایی به اسم ساتیاگراها برگزار میشه که بر اساس زندگی ماهاتما گاندی ساخته شده !!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

 

به این جمله دقت کنید

ما نوع رفتار مردم هند به رهبری مهاتما گاندی را مبارزه منفی می دانیم

ببینید چقدر این نام وحشتناک است

مبارزه

منفی

یعنی دقیقا چیزی که مهاتما نمی خواست

همان مبارزه بود

بهتر است اندکی فکر کنیم اگر نام عمل و فکر او و مردمش مبارزه منفی بود پس می بایست عمل و فکر افرادی مانند هیتلر صدام بن لادن اسکندر داریوش عمر و .... را مبارزه مثبت نامید

جالب نیست

کشتن و تباه کردن زندگی هزاران و میلیونها انسان با وحشتناکترین روشها را مبارزه مثبت

و عدم خشونت (این هم دام مشابهی است) با همه از جمله انگلیسی ها را مبارزه منفی نامیدن

این جملات و نامها

عدم خشونت

مبارزه منفی

شاهکاری است که ساختن و طراحی کردنش تنها از دست ذهنهای فعال یا بیش فعال خرد احمقانه جمعی کشور دورافتاده ای بر می اید که هیچ کدام از ما با فرهنگ و تمدنش اشنایی خاصی نداریم

و لازم نیست به هیچ عنوان فکر کنید که من در مورد ایران صحبت می کنم

فکر کنید و الگوریتن ذهنی که این اسامی را ساخته و ان اعمال انسانی را با این اسامی وحشتناک نامیده در وجود خود شناسایی کنید

شاید این تنها راهی باشد که شما بتوانید اگاهانه از این الگوریتم رها شوید

 

منفی در منفی مثبت می شود

اما با توجه به خاصیت انرژی زایی کلمات و اسکن کردن کلمات

هیچ گاه جمله خدا قوت یا تندرست باشید از لحاظ انرژتیک با خسته نباشید برابر نیست

هیچ گاه جمله خدا به شما و سفره یتان برکت بدهد با جمله دستتون درد نکنه برابر نیست 

بچه های ری کی ۲ به بالا می دانند که چگونه این امر را ازمایش کنند

مبارزه منفی جمع دو جمله منفی است

مثل :۲-+۲-

و دوستانی که این متن را می خوانند و انرژی ها را احساس نمی کنند

شاید با این جملات موافق باشند و به انها اعتقاد پیدا کنند اما نخواهند توانست ایمان را تجربه کنند

ایمان ناشی از تجربه مستقیم است

دوستتان دارم

ساتاگراها را در وجود خود جاری کنید

و فکرهای سیاسی هم به هیچ عنوان نکنید

دوستتان دارم دوباره

داوود امین الرعایا

۱۲ اردی بهشت ۹۰

خرد احمقانه جمعی چیست؟

سلام

امید دارم که پرنور و آزاد باشید

 

در متن های گذشته بسیار زیاد با مفهوم خرد احمقانه جمعی برخورد کرده اید

 

شاید برایتان این مفهوم قابل فهم بوده و توانسته اید که برایش معادلی بیابید

اما شاید تعدادی هم باشند که نتوانند منظور دقیق مرا بفهمند

که البته من به انها حق می دهم

چون فهمیدن منظور دقیق من برای خودم هم کار راحتی نیست

خرد احمقانه جمعی نقش بسیار تعیین کننده ای  در رفتار گفتار و افکار شما دوست عزیز و شاید غیر عزیز دارد

ان قدر تاثیر دارد که با اگاه شدن از ان تاثیرات

شاید از بیرون امدن و در خیابانها حرکت کردن وحشت کنید

شاید از شهر و دیار خود متنفر شوید و دیگر نتوانید انجا زندگی کنید و به خیل دربه دران بپیوندید

پس اگر زیر هجده سال دارید یا بیماری قلبی دارید از خواند باقی مطلب جدا خودداری کنید

ما به وظیفه خودمان که همان نهی از منکر باشد عمل کردیم و شما هم مطمینا در سطور بعدی به خودتان و ما ثابت خواهید

 کرد که بسیار به نهی توجه دارید

 

برایتان مثالی می زنم

در تعطیلات عید ما به جزیره بسیار زیبای کیش رفتیم

انجا محیطی بسیار مناسب برای تجربه کردن خرد جمعی و خرد احمقانه جمعی و مقایسه این دو عزیز است

در جزیره کیش حداکثر سرعت رانندگی ۶۰ کیلومتر بود

بوق زدن در سرتاسر جزیره ممنوع بود

از روی خطوط رانندگی کردن ممنوع بود

و .......

باید می دیدید

عین خارج بود!!!!!

و مردم ما هم تمام تلاششان را می کردند که با کلاس و عین خارجی ها باشند!!!!!!

اگر هم کسی بی کلاس بازی در می اورد او را با کلام زیبای

دهاتی

نوازش می کردند

انجا مردم خوب در صف می ایستادند

خوب رانندگی می کردند

و برای سوار شدن به تاکسی کنار خیابان می ایستادند

اینها نمونه ای از خرد جمعی جزیره کیش بود

که می توان انرا با خرد جمعی کشورهای متمدن !! و با انضباط جهان مقایسه کرد

 

و بر می گردیم به تهران و تبریز عزیز خودمان

یک سری به میدان ارژانتین یا همین نصفه راه خودمان بزنید

سیل جماعت حیران را می بینید که تا خط دوم یا سوم خیابان پیش روی کرده اند و کم مانده که به زور سوار ماشینهای عبوری

 بشوند

جالب و گریه دار این جاست که مسافران که تا خط دوم را اشغال کرده اند و زمانی که هم تاکسی و یا مسافرکش !!! از راه می رسد

به علت احترام بیش از حد به مشتری )همان اکرام مشتری( بسیار زیبا با دقتی بی نظیر وسط خیابان ترمز می کند و اقدام با

سوار کردن فرد فوق الذکر می کند

و با این لطفشان تمام خیابان را می بندند و باعث ایجاد ترافیک می شوند

رانندگان بعدی هم شروع به نواختن بوقهای خود می کنند

البته با تحقیقات روانشناسی و فراروانشناسی که روی این افراد انجام شده متوجه شده اند که انها به دلایل زیر دستشان را از روی بوق بر نمی دارند

۱.ان مسافر حق مسلم انها بوده

۲واین مسیر و تمام خیابانهای اطراف حق مسلم انها بوده هست و خواهد بود

البته لازم به ذکر است این حق و حقوق کاملا قانونی از پسر به پدر قابل انتقال است (پدر به پسر)

البته دلیل دیگری هم می تواند داشته باشد و ان هم اتلاف وقت عزیز و بسیار ارزشمند است

که می بایست حفط شود تا شب تمام این یک دقیقه ها را جمع کنیم و جلوی فارسی وان و سریالهای پر محتوایش سه

ساعتش را هدر بدهیم

اینها نمونه هایی کوچک از خرد احمقانه جمعی است

شما زمانی که می خواهید سوار تاکسی شوید کجا می ایستید؟

وسط خیابان و یا کنار خیابان؟

سر پیچ یا اندکی جلوتر؟

اول پل روگذر یا اندکی پایینتر؟

البته حق دارید

تعدادی می گویند:اگر وسط نه ایستیم مسافران دیگر (شاید اندکیی وحشی) به ما فرصت سوار شدن نمی دهند

البته حق دارند

و من برای این دوستان هم فکری کرده ام

شما می توانید یک دانه از محصولات ایران خودرو را به خرید و به جای این کارهای غیر فرهنگی به اضافه شدن حجم ترافیک

کمک کنید

 

خرد احمقاه جمعی:

ایا تا به حال منتظر تاکسی بوده اید؟

حتما جوابتان بعله هست

هم زمان که شما منتظر هستید و یک تاکسی هم دارد می اید

از فاصله ۲۰۰ متری شروع به نواختن بوق های زیبا و دلنشین و موزون می کند

شما هم سری و یا دستی تکان می دهید که اره بابا به خدا من با تو میام دیگه بوق نزن

و زمانی که می ایستد باز هم یک بوق می زند تا اعلام کند که شما را سوار خواهد کرد

و تراژدی تازه شروع شده

و بدشانسی شما این است که تاکسی خالی باشد

راننده برای تک تک کسانی که از محدوده ۱۰۰ متری او عبور کنند و پیاده باشند بوق می زند

و به علت مسولیت پذیری بیش از حد و احترام به ارزشهای انسانی انقدر بوق می زند تا مطمین شود طرف حقیقتا قصد و

نیت سوار شدن به هیچ ماشین دیگری را هم ندارد

و سپس با خیال ناراحت از اینکه نتوانسته یک نفر دیگر را هم به مقصدش نزدیک کند !!!! (بحث عرفانی شد)

به سراغ نفر بعدی می رود و بسیار امیدوار که بتواند حداقل او را ارشاد کند و با ماشین خالی به ابرسان نرود

این بوقها تمامی ندارد

البته دارد و تمام شدنش پیش نیازهایی دارد

و یکی از ان پیش نیازها جایگزین شدن خرد احمقانه جمعی با خرد جمعی می باشد

که لازمه ان هم زیاد شدن افرادی است که قادر به دیدن تظاهرات مختلف خرد احمقانه جمعی هستند

نکته جالب این جاست که همان رانندگانی که در تبریز ویراژ و قیقاج می رفتند در کیش تحت تاثیر خرد انجا خوب رانندگی می

کردند و مدام به به و چه چه می کردند که چه قدر خوب است و .....

از انها خواهش کردم زمانی که به تبریز برگشتیم با همین ارامش رانندگی کنند

و جوابم این بود: مگه میشه تو تبریز این جوری رانندگی کرد بهت می خندند!!!!!!!!!۱

و مدام می گفتند اگر دولت بخواهد همه ایران را همین جوری می کند

غافل از اینکه این تک تک ماها هستیم که گند می زنیم به جامعه خودمان و طبق خاصیت افراد کمال طلب و جوامع کمال

ط

 

الگوریتم ذهنی چیست؟

سلام

امیددارم که پرنور و ساده باشید

 

در مقالاتی که در این وبلاگ خوانده اید همیشه با کلمه الگوریتم ذهنی برخورد کرده اید

امروز دوست دارم که انرا برایتان بازتر کنم

چند روز پیش زمانی که اعظم مشغول غذا دادن به رایا بود پس از اندکی رایا سیر شد و دیگر میلی به خوردن نداشت

اما از انجا که ما ادم بزرگها بیشتر مواقع به زور غذا می خوریم  اعظم تلاش داشت مقدار بیشتری به حلق او بریزد

و در مقابل امتناع جسم سالم او دست به کلکهای عجیبی می زد

به رایا گفت که اگر غذاتو نخوری می دم بابا بخوره

در کسری از ثانیه اتفاق بسیار عجیبی افتاد

کالبدهای اثیری و ذهنی از جای خویش برخاستند و به سیری سریع در تاریخ جهان رفتند

با چشمانم به راحتی می دیدم که دلیل اصلی بسیاری از رشوه دادنها رشوه گرفتنها جنگهای عطیم بین ملت ها

قتل ها و کشتارها چیست

حیرت زده و گیج در جسم فرو افتادم

و به رایا گفتم :نه بابا . نگران نباش اگر غذاتو نخوری من اونو نمی خورم

و ناراحتی را در اعظم دیدم

برایش توضیح دادم که این حرف تو

تویی که مادر این بچه هستی

از این بچه عزیزتر در دنیایت وجود ندارد و سلامتی روح و ذهن او برایت از سلامت خودت هم مهمتر است

با گفتن این جمله به ظاهر ساده الگوریتمی در او به وجود می اوری که دنیای او و دیگرانی را که با او زندگی خواهند کرد به گند خواهد کشید

و هر چه او دارای مقامی بالاتر و مهمتر باشد گندی که به جهان خواهد زد شدیتر و عمیقتر خواهد بود

تو با گفتن این جمله در او ناامنی به وجود می اوری

و این ناامنی باعث می شود که او علی رغم عدم نیاز به غذا انرا بخورد

و این ناامنی با کمال خوشحالی در ذهن و جسم او ریشه خواهد کرد

و درسنین بالاتر:

او نیاز به خانه و یا بهتر بگویم ده تا اپارتمان ندارد اما این ناامنی و الگوریتم اگر تو نخوری بقیه می خورن او را مجبور به داشتن ده خانه می کند

ائ نیازی به پول بسیار زیاد ندارد و با ماهی ۶۰۰۰۰۰۰ تومان هم زندگی خوب و سالمی دارد اما زمانی که موقعیتی پیش می اید تا پولی به چنگش برسد (هرچند حرام) می گوید :

اگر من نخورم بقیه می خورند

پس می خورد و یک اب هم روش

وقتی بازرس ارگانی شود و امضایش ملیاردها پول را جابه جا کند در مقابل پیشنهاد ۵۰ ملیون سست می شود و با خود می گوید اگر من نخورم بعدی می خورد پس رشوه را می گیرد

زمانی که حاکم کشوری است و می بیند که منابع ملی ان کشور در دستانش است و می تواند با یک امضا بی نهایت پول به جیب بزند

پول را به جیب می زند و در دلش به وجدانش می گوید:اگر من نخورم حاکم بعدی می خورد پس چه بهتر که من بخورم

شاید که از این ناامنی وجودی رها شوم

او لیسانس دارد و در ارزوی فوق لیسانس است

فوق لیسانس دارد و در تب دکتری می سوزد

دکتر شده و عاشق ی اچ دی است

اگر به درونش بروی می بینی که ارز ناامنی رنج می کشد

و امیدوار است که در پناه مدارک دانشگاهیش بتواند احساس امنیت داشته باشد

اما می دانیم که ندارد

او فردی است که هرچه بیشتر غذا می خورد دلش بیشتر می خواهد

افزایش حجم محیط و مساحتش چندش اور است

اما نمی داند که کدام الگوریتم دارد این کار را با او می کند

اگر به این رشوه گیرها حاکمان وطن فروش بچه های خیکی و ........... بگوییم که ریشه این اعمالشان در ذهن مادرشان نهفته

چه فکری در مورد عقل شما می کنند؟

دوستتان دارم ای الگوریتمهای ساده و نابود کننده

داووود امین الرعایا (ساتوآ)

اردی بهشت 90