سفری خطرناک در جهان اثیری
سلام
امیددارم که پرنور باشید و چسبنده نباشید
شبی در سفری به جهان اثیری
بعد از رد شدن از لایه های حماقت جمعی وارد فضای باز و نورانی جهان اثیری شدم
در گوشه ای چیزی جلب توجهم را کرد
ان چیز مانند ژله ای عظیم بود که می غلطید و حرکت می کرد
از همه طرف چیزهایی با سرعتی زیاد به سویش جذب می شدند و به ان وارد می شدند
بعد از جذب شدن هرکدام از انها ژله عظیم صدایی می داد که به خوشحالی خرسی عظیم شبیه بود
ناگاه حس کردم که به سویش کشیده می شوم
ترسی عظیم شبکه خورشیدیم را در بر گرفت
با اضافه شدن رنگ ترس به رنگهای هاله ام سرعت جذبم به سمت ان هیولا چندبرابر بیشتر شد
می دانستم که ترس موجب افزایش سرعتم شده اما قادر به انجام هیچ کاری نبودم
ناگاه به یاد اصل دوم متافیزیک افتادم
استاد
فریاد کشیدم
مددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد
و دست راستم را در هوا بلند کردم
ناگاه عصایی زیبا و نورانی در فضا پدیدار شد و تا دستم با جنس مهربانش اشنا شد
در جای خود معلق ماندم
به سختی نفس نفس می زدم و از سویی نگران بودم که نکند بیدار شوم و این تجربه و درس را برای مدتی از کف بدهم
اما استاد کار خود را کرده بود و علی رغم نگرانی ام از بیدار شدن بیدار نشدم
محو تماشای ان ژله بودم
نیت کردم تا اگاهیم به اگاهیش پیوند بخورد
و تصاویری عجیب شروع به هویدا شدن کرد
مردمی که فریاد می زدند
خشمگین بودند و پر از نفرت
انها کشته می شدند و اگر می توانستند می کشتند
با گلوله و شمشیر کشته می شدند و با بیل و داس و قلم می کشتند
فضا اکنده از بوی خون و دود بود
ناله مردان و گریه زنان و نگاههای بهت الود کودکان پدر مرده دلم را به درد می اورد
در گوشه ای عده ای جمع شده بودند و برای نابود کردن عده ای دیگر نقشه می کشیدند
در کناری مردی برروی سکو بود و داشت بر علیه گروهی دیگر سخنرانی می کرد و با هر جمله ای که از دهانش خارج می شد خشم و نفرت را در بین جماعت پخش می کرد
در حیرت بودم که این تصاویر چیست و چه ربطی به ان ژله هیولایی عجیب دارد
به اطرافم می نگریستم
و مدام مردمی را می دیدم که به جمع افراد خشمگین و پر از نفرت اضافه می شوند
انها چهره هایی تیره و قلبهایی سیاه داشتند
زمانی که حرف می زدند سیاهی از قلبهایشان به دهانشان می امد و در فضا جاری می شد
و کسانی که به سخنانشان گوش می کردند
این دودهای سیاه را از گلویشان به درون می کشیدند و به قلبشان راه می دادند
به محض اینکه دودها در قلبشان جای می گرفت فریاد خشمشان برمی خواست و نفرت وجودشان را در بر می گرفت
در حیرت بودم
کم کم کاهش سطح انرژیم را احساس می کردم
دلم نمی خواست که شستم را بفشارم و برگردم
با خود گفتم این هم یک ماجراجویی دیگر
یا زنده یا مرده
اگر زنده ماندم که هیچ اگر هم مردم که باز هم هیچ
ژله لحظه به لحظه بزرگتر می شد
تعداد مردمی که در خیابانها فریاد می کشیدند و مرگ بر من مرگ بر من می گفتند لحظه به لحظه بیشتر می شد
از مریم پرسیدم
این چیست
لبخندی زد و گفت
دوست داری خودت بیابی؟
گفتم بلی
و خود را در جهان فیزیکی بیدار یافتم
اما نه در اتاقم بلکه در خیابانی تاریک و کم نور
برخاستم و به سمت خیابان اصلی حرکت کردم
صدای فریاد می امد و شلیک گلوله
مردم می دویدند فریاد می زدند و سنگ پرتاب می کردند
و سپس فرار می کردند و ناگاه یکی از انها با اصابت گلوله ای در خون خود می غلطید
دیگران خشمشان بیشتر می شد و بر می گشتند تا ان جنازه را بردارند
و تعداد بیشتری مورد نوازش گلوله ها قرار می گرفتند
هنوز نمی فهمیدم این صحنه ها با تصاویر اثیری و ان ژله عظیم چه ربطی دارد
از مریم پرسیدم من اینجا می بایست چه چیز را ببینم
گفت :
خشم مردمان را بنگر
نفرت انها را در چشمهایشان ببین
بشنو که می گویند مرگ بر دیکتاتور
با ضریب هوشی یک بچه خنگ پرسیدم ؟خوب؟که چه؟
و دوباره در جهان اثیری بودیم
سکون و سکوت و سبکی انجا حالم را بهتر کرد
مریم گفت:
ان کشوررا شناختی؟
گفتم فکر می کنم کشوری عربی و افریقایی بود
گفت :لیبی بود
حیرت کردم .در اخبار در موردش شنیده بودم
گفتم این ژله چیست؟
گفت این ژله غیرارگانیکی اثیری است که کالبد قذافی را تسخیر کرده است
گفتم این همه عظمت؟
چرا اینقدر بزرگ است؟
انهایی که واردش می شوند و به حجمش می افزایند چیستند؟
انهایی که جذبش می شوند و به قدرتش و وسعتش می افزایند چیستند؟
گفت سوالاتی خوب است
و جوابهایی حیرت انگیز دارد که شاید شنیدنش برایت زود باشد
با لحنی التماس امیز از او خواستم که برایم بگوید
گفت نام این ژله ( خاشاما ) است
و یکی از ساکنان این جهان می باشد
قبیله خاشاما جزو خاندانهای بزرگ اینجا هستند
و هر کس که می خواهد از این جهان عبور کند و به جهانهای بالاتر صعود کند می بایست چند وقتی را با انها بگذراند تا بتواند درکشان کند و همینگونه که هستند دوستشان داشته باشد
ان موقع است که بزرگ خاندان انها گذرنامه مسافر را مهر می کند و به او اجازه عبور می دهند
گفت:
گفتم چرا مدام بزرگتر می شود؟
گفت این ناشی از مردم لیبی است
تعجب کردم
گفتم مردم لیبی از قذافی متنفر هستند چه طور می شود که به بزرگتر شدن او کمک می کنند
گفت جهل مردمان موجب این افزایش قدرت خاشاما است
انها خشمگین می شوند نفرت می ورزند
و این خشم و نفرت انها غذای مورد علاقه خاشاما و خاندانش است
هر چه مردم مقدار بیشتری خشمگین شوند و میزان بیشتری نفرت در قلبهایشان انبار کنند موجب خوشحالی و حجیم تر شدن خاشاما می شوند
گفتم پس قذافی کیست و یا چیست؟
گفت او تنها وسیله ای است
او تنها مجرایی است
برای جاری شدن خاندان خاشاما در کشور لیبی و جهان فیزیکی
امر کرد که نگاه کن
خودم را دیدم که چند روز پیش بعد از دیدن صحنه های کشتار مردم لیبی در اخبار سراسری خشمگین شده بودم و گفته بودم که می بایست این مردک را کشت
دیدم که همزمان با گفتن این جمله مقدار بسیار زیادی از انرژی هاله ام تغییر رنگ داد و به رنگ سرخ کثیف در امد
گفت :دیدی تو هم به خاشاما کمک کردی تا بزرگتر شود و مریدی بیابد
ناراحت شدم و احساس حماقت کردم
او فردایش را نشانم داد
که صبح زود با گذاشتن دستهایم برروی اناهاتا و مانی پورا رنگ سرخ کثیف به سبز و زرد زیبا تبدیل شد
احساس حماقت و شرمساریم تبدیل به غرور و شادی شد
گفتم یعنی مردمی که از قذافی خشمگین هستند و ارزو دارند تا مرگ او را ببینند
در حقیقت دارند به او کمک می کنند تا قویتر و بزرگتر شود
مریم لبخندی زیبا زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد
دردی در درونم پدیدار شد
در گلویم می پیچید و به قلبم می رسید
نمی دانستم که چگونه می توان این حقیقت را به دلهای پر از خشم و کینه مردم لیبی رسان
نمی دانستم و نمی دانم
نمی دانستم چگونه می توان به زنی که مردش را سلاخی کرده اند بگویم که خشم تو از قذافی و مزدورانش به قدرت انها می افزاید و انها را قویتر می سازد برای کشتن مردان و زنان دیگری
نمی دانستم چگونه این حقیقت را به کودکی که شاهد کشته شدن پدرش بوده بگویم و از او بخواهم که از قذافی کینه به دل نداشته باشد
نمی دانستم چگونه به پدری که تنها پسرش را با گلوله سوراخ سوراخ کرده اند بگویم که
پدر عزیزم خشم تو موجب کشته شدن پسرهای بیشتری می شود
تو تا دیروز در سپاه محبت بودی و از لحظه مرگ پسرت به لشکر خاشاما پیوستی
نمی دانستم و نمی دانم
نمی دانستم و نمی دانم
به مریم نگریستم
سوالم را می دانست
قبل از اینکه به دنیا بیایم سوالم را می دانست
یا بهتر بگویم می دانستیم
اما همیشه به من فرصت داده بود تا جوابها را بیابم
خودم بیابم
اگر ریسک ماندن را به جان نمی خریدم و ماجراجویی نمی کردم الان اینجا نبودم
این کارم همیشه مریم را خشنود می کرد
گفت عزیزم بنگر:
ژله عظیم را دیدم که به دور می چرخد و می غرد
ناراحت است و عصبانی
ذرات وجودش مانند ابی که از ابپاشهای چرخان به بیرون می تراود از هیکلش جدا می شدند و او مدام کوچکتر و کوچکتر میشد
رنگش از سیاه به سرخ تیره و از سرخ تیره به سطوح زیباتری از قرمز نزدیک می شد
گفتم در جهان فیزیکی چه اتفاقی دارد می افتد که در این جهان ژله در حال ذوب شدن است؟
و در همان کوچه کم نور و تاریک چشمانم را باز کردم
به خیابان رفتم
مردمان را دیدم
ان پدری که پسرش رفته بود
ان زنی که همسرش را دیگر نمی دید
ان دختر بچه زیبایی که دیگر شانه پدر را نداشت
ان نوعروسی که عشقش را تنها برای یک روز در بر گرفته بود
ان مادری که دیگر نمی توانست برای پسر دسته گلش غذای مورد علاقه اش را درست کند و در اغوشش بگیرد
همه انها انجا بودند
بر کف خیابان زانو زده بودند
دستانشان را به سوی اسمان گرفته بودند و یک صدا می گفتند
ای قذافی تو را بخشیدیم و رها کردیم
تو را بخشیدیم و رها کردیم
تو را بخشیدیم و رها کردیم
تو را بخشیدیم و رها کردیم
تو را بخشیدیم و رها کردیم
که آآآآن ن ن ن گونه که ما توقع داشتیم نبودی
که ان گونه که ما توقع داشتیم نبودی
اشک از چشمان زیبایشان جاری بود
ان اشک دودهای قلبشان را به گلویشان می اورد و از از گوشه چشمانشان خارج می کرد
می گریستند و زار می زدند
دودها سخت بیرون می ایند
نوری زیبا تمام خیابان را روشن کرده بود
ارواح انها را می دیدم که با خوشحالی گذرنامه یشان را در دست دارند
و مهری با رنگی سرخ و زیبا برروی ان خودنمایی می کرد
(مورد تایید می باشد)
(خاشاما)
مریم هم می گریست
او هم جزو کسانی بود که اهمیت این لحظه را کاملا می دانست
عشقی عظیم را در دلش می دیدم
انقدر عظیم که تمام کره زمین در درونش جا می شد
دوست نداشتم که حالش را بر هم بزنم اما سوالی بزرگ روح و جانم را می خراشید
پرسیدم اگر مردم خشمگین قذافی را بکشند چه می شود؟
همراه با نگاه مهربانش هم زمان در دو جهان بودیم
مردی را دیدم که جلوی جمعیت حرکت می کرد گویا رهبر شورشیان خشمگین بود
او بر بالای سکویی رفت و سطلی را از زیر پای مردی که بر دور گلویش طنابی استوار بود کشید
ان مرد قذافی بود
منتظر بودم که ژله با مرگ کالبد فیزیکی قذافی نابود شود
اما این اتفاق نیفتاد
دیدم که تصویر چهر قذافی ازداخل ژله حذف شد
و تصویری جدید بر ان حک شد
رهبر جدید مردم خشمگین
دوستتان دارم و همین ین ین ین ین گونه که هستید می پذیرمتان
(اگر برای خواندن متن به مشکل بر می خورید حق دارید و مطمئن باشید که
ربطی به ضریب هوشیتان ندارد برای من خیلی سخت است که تجربیات اثیری را بنویسم)
داوود امین الرعایا
ساتوآ
29 اردی بهشت 89
لازم به ذکر نمی بینم که این مطلب یک مطلب غیرعلمی تخیلی است
و باور کردنش را به صلاح منطقتان نمی بینم
سلام