سلام

امیددارم که پرنور و ازاد باشید

 

روزی در سفرم به دور دنیا مردی را دیدم که زیر درختی بسیار عظیم چهار زانو نشسته بود

به سویش رفتم و نور زیبایش را دیدم

می درخشید مانند گوهری در عمق اقیانوس

قبل از اینکه در کنارش بنشینم . سر صحبت را باز کنم لبخندی زد و سپس چشمانش را گشود

گفت چه می خواهی بدانی

گفتم از دانش و دانسته ها فراری شده ام و به کوه و دشت پناه اورده ام

گفت پس چیزی بخواه

گفتم از خواسته هایم چشم پوشیده ام تا جرات گام نهادن در این سفر را به دست اورده ام

گفت پس چیزی بپرس

گفتم غم درونت از بهر چیست؟

گفت از بهر مردمان و جهل مرکبشان

گفت هرگاه که بخواهم می توانم از جهلشان ملیاردها پول در بیاورم اما همواره تلاشم در راستای اگاه کردنشان بوده است

گفتم ایا این غم دارد

گفت اری

چون مردم کسی را می خواهند که به چنگ بزنند و به او اویزان شوند

حاضرند ازادی عزت نفس و شرفشان را بدهند

تا در قبالش تو مسئولیت تمامی رفتار و اعمالشان را به عهده بگیری

حاضرند پول مال و ناموسشان را بدهند

تا برای انها از اینده شان پیشگویی کنی

حاضرند وقت انرژی و عمرشان را بدهند تا از خصوصیات درونیشان برایشان بگویی

اگر این کارها را می کردم

امروز رهبر یکی از بزرگترین فرقه های هندو بودم

و ملیونها مرید داشتم و عکسم در همه معابد اویزان بود و ملیاردها پول داشتم و حرفم حجت بود

اما راه حقیقت را پیمودم

به انها گفتم

اینده در درون خودتان است

سلامتی در درون خودتان است

هرچه که می خواهید در درونتان موجود است

و انها به من خندیدند و مرا متهم کردن به نادانی

و به دور اساتیدی جمع شدند که تسلیم این خرد احمقانه جمعی شده بودند

و این غم درونم است

چیزی دیگر بپرس

گفتم من چه کنم

گفت به درون خود برو

جوابت در انجاست

و تصمیم بگیر که راه جهل را بروی و یا راه اگاهی را

راه پول را بروی و یا راه درخت را

به چشمانش نگریستم و در عمق چشمانش تصویر مردی را دیدم که در کناره کویر زیر درختی در کنار

گنبدی چهارزانو نشسته است

چهره ان مرد اشنا بود

شاید خودم بودم

شاید

داوود امین الرعایا

۲۵ اردی بهشت ۹۰

شاهگلی