برایتان گفتم که به سفر رفتم

سفری بر کرانه رود مادر

به سوی ساگارماتا

الهه مادر برفها

برای یافتن راه رهایی از رنج

در راه می رفتم تا به دره ای عمیق و عجیب رسیدم

مردمانی را دیدم که سرتا پای برهنه بودند و در رودی متعفن غوطه ور بودند

کثافت و نجاست با هر موج انها را در خود فرو می برد و انان با تلاشی طاقت فرسا خود را برای گرفتن ذره ای هوا به سطح می رساندند

در اطراف رود درختانی کهنسال بود که شاخه هایشان بر سطح رود اویزان بود

این مردمان خسته و کثیف با هزار ترفند و کلک خود را به نزدیکی شاخسار درختان می رساندند و یکی از انان را با خوشحالیدچنگ می زدند

اما تا جوانه امید

امید به رهایی  در دلشان سبز می شد

شاخه درخت می شکست و انان در اعماق فضولات متعفن دفن می شدند

در حیرت بودم از این داستان عجیب

از استاد پرسیدم

اینان کیستند

به چه جرمی تاوان می دهند

به چه جرمی عقوبت می کشند

استاد لبخندی زد و.گفت فرزندم

تاوانی در راه نیست

عقوبتی در کار نیست

این حقیقت زندگانی مردمانی است که

ناامید می کنند امید مردمان را

این حقیقت زندگی طبیبانی است که نا امید می کنند امید دردمندان را

این حقیقت زندگی است.این باطن زندگی است

دردمندان و نیازمندان به دستان و دهان اینان چشم دوخته بودند

تا امید به بهبودی و درمان دردهایشان را در خود تقویت کنند

هیهات که ناامید گشتند

پرسیدم

اخر چرا چرا اینان امید مردمان را ناامید ساختند

استاد گفت

هرکس که خالی از امید باشد کی تواند که دیگران را امیدوار سازد

هرکس که سلامتی را در درونش ندیده باشد کی تواند که سلامتی درونی را به دیگران نشان دهد

 

اینان در جایگاهی اشتباه نشسته اند

اینان قدرت عمل دارند اما چون امید ندارند

در فاضلاب غوطه ور هستند

اینان چون امید ندارند خلاقیت ندارند

چون امید ندارند اندیشه متمرکز ندارند

به هر شاخه ای چنگ می زنند

هیهات که شاخه ها برای چنگ زدن ساخته نمی شوند

 

شاخه ها برای چنگ زدن ساخته نمی شوند

شاخه ها برای چنگ زدن ساخته نمی شوند

 

دوستتان دارم

داوود امین الرعایا

تبریز.فروردین ف

Reikividya.blogfa.com