ری کی و کارما 4
ری کی و کارما سه در حال تحریر می باشد
ری کی و کارما ۴
برایتان گفتم که برای یافتن راهی برای رهایی از رنج به سفر رفتم و در سفر دانستم که هیچ راهی برای رهایی نیست
بلکه من می بایست به دنبال ابزاری برای رهایی بگردم
دانستن همین مطلب تحولی عظیم بود در نگرش و بینش من به داستان رهایی ازرنج
در راه می رفتم که به ساحل اقیانوسی عظیم رسیدم
نرمی و گرمای شنها را زیر پاهایم احساس می کردم
تابش نور خورشید برروی پوست برهنه بدنم احساسی خوش ایند ایجاد می کرد
و نوازش نسیم موهایم را تکان می داد
هنوز در فکر کارما بودم
ری کی و کارما
اساتید زیادی را دیده بودم که مرا از ری کی دادن منع می کردند و انرا نوعی دخالت در امر کائنات می دانستند
اما مگر همانها نبودند که با نهی کردن من به نوعی دیگر در کار کائنات دخالت می کردند؟
همه ان اساتید وجوهی مشترک داشتند
تعصب زیاد و کورکورانه به راهشان
و اعتقاد سرسختانه به اینکه راهشان تنها راه رسیدن به نیروانا یا موکشا یا سامادهی یا ... است
هر چقدر تلاش می کردم به انها بفهمانم که ان چیزی که انها راه می نامند تنها یک ابزار است فایده ای نداشت
انها عصبانی و عصبانیتر می شدند و مرا از معبدهایشان به بیرون پرتاب می کردند
اما من خوشحال بودم
زمانی که می دیدم تنها تعدادی معدود از پیروان سرسپرده شان به فکر فرو می روند
همان باعث خوشحالی من بود و باعث خشم غیرقابل کنترل انها
انها از سوال می ترسیدند
انها از تفکر می ترسیدند
در کناره اقیانوس بر ساحل نشسته بودم و به حرکت امواج می نگریستم
موجی به ساحل می رسید و می مرد
جسدش به اقیانوس بازمی گشت
و سرمایه و منبع حیات جسمی دیگر برای موجی دیگر می شد
در این میان باد (ریح) و نسیم (روح) نیز نقش خاص خویش را بازی می کردند
تعدادی زیادی مرغ دریایی را دیدم که بر سطح اب پرواز می کردند
مرتب به داخل اب شیرجه می زدند و با ماهی های کوچک و بزرگ خارج می شدند
تعدادی از انها بودند که از سایرین ضعیفتر بودند
پر و بالشان کم پشت بود و چینه دانشان خالی
دلم برایشان سوخت
دلم برایشان سوخت
دلم برایشان سوخت
دست در کوله پشتی ام کردم و مقداری نان در اوردم
ان نان برای دو روز من بود و می دانستم که تا نزدیکترین روستا چهار روز راه دارم
اما احساس می کردم که وظیفه انسانی من است که به ان جانوران ضعیف کمک کنم
نانها را خرد کردم و به سوی پرندگان ضعیف پرتاب کردم
انها هم به سرعت به سوی من روان شدند و در میان داد و قال و فغان به خوردن نانها پرداختند
بازهم قویترها بیشتر می خوردند و ضعیفترها گرسنه می ماندند
ناگاه فضا گرمتر شد حسی مغناطیسی وجودم را در برگرفت
نور ابی رنگی را دیدم که به سویم می امد
مریم را دیدم که به سویم می امد
در کنار هم نشستیم و به نان خوردن پرندگان نگریستیم
از من پرسید ایا کار درستی کردی که به انان نان رساندی؟
سینه ام را جلو دادم و با کمال افتخار پاسخ دادم:بلی
گرسنه ای را سیر کردن
تشنه ای را سیراب کردن
برهنه ای را پوشاندن
و یتیمی را نوازش کردن
در مرام ما است و همواره جزو صفات پسندیده بوده است و خواهد بود
لبخندی زد و گفت:
به این پرندگان ضعیف بنگر
به خاطر ضعفشان سهمی از ماهی تازه ندارند
و روز به روز ضعیفتر می شوند
و چند روز دیگر تبدیل به طعمه های راحتی برای شغالان و روباهان می شوند
روبهانی که تازه بچه های خود را به دنیا اورده اند و فرزندانشان شیر می خواهند
این پرندگان خوراک روبهان می شوند و تبدیل به رزق بچه روبهان می گردند
و در فصل بعدی قادر به جفت گیری و تخم گذاری نیستند
و برای همین نسل پرندگان ضعیف تکثیر نمی گردد
تنها پرندگان قوی نسلشان باقی می ماند
خشمی عجیب از درونم فوران می کرد
از او پرسیدم یعنی من نباید به انها نان می دادم؟
تا چند روز درد گرسنگی را بکشند و سپس زنده زنده زیر دندان روباهان مکار جویده شوند ؟
مگر من می توانم این درد و رنج انها را تحمل کنم و خود کمکی باشم بر قتل عام انها؟
گفت فرزندم تو با اینکارت در قانون طبیعت دخالت می کنی
عصبانی بودم و خشمگین
نفرت از مریم و قانون طبیعت در وجودم می جوشید
این چه قانونی است که قوی ضعیف را پایمال می سازد
نه نه نه
من از همه نیروهایم استفاده می کنم تا این قانون ناعادلانه را از بین ببرم
مریم لبخند تلخی زد و گفت دستانت را به من بده تا به سفر برویم
دستانم را با اکراه به او دادم
ان گردباد عظیم اشنا امد و مارا با خود برد
در دشتی عظیم بودیم
حیوانات زیادی انجا بودند
مریم به من گفت فرزندم به چشمانشان نگاه کن
در چشم اهوان و ببرها و شیرها و گوزنها و کفتارها خیره شدم
همه گی انها در چشمانشان برقی زیبا داشتند
در چشمانشان نیروی حیات در حال جوشش بود
رنگ و روی پوستشان و پشمهایشان بسیار زیبا بود
می درخشیدند
مریم گفت نگاهی به درونشان بیانداز
کبد و کلیه هایشان سالم بود قلب و عروقشان سالم بود
مغزشان سالم بود
دستگاه گوارششان مرتب کار می کرد
ذهنی فعال و متعادل داشتند که در هر شرایطی قادر به تصمیم گیری سریع و صحیح بود
مریم در گوشم نجوا کرد:دیدی؟
گفتم اری
گفت مهیای سفر شو
حرکت کردیم و در استانه شهری دود الود پا بر زمین گذاشتیم
گفت بنگر
به این حیوانات بنگر
گربه ها و سگهای زیادی را دیدم
غم عجیبی در صورت همه انها هویدا بود
گویی که همه انها افسردگی مزمن داشتند
پشمهایشان کدر بود و کم پشت
پوست صورتشان پر از جوش بود و رنگشان به خاکستری می زد
به چشمانشان نگریستم
حیرت کردم گلویم را بغضی عجیب گرفت
می خواستم گریه کنم
در چشمانشان اثری از حیات نبود
اثری از نشاط نبود
اثری از امید نبود
نتوانستم جلوی بغض خودم را بگیرم و گریستم
گریستم به پهنای تاریخ بشری
مریم ادامه داد
این حیوانات را که می بینی چند نسل پیش مانند همان حیوانات وحشی بودند
اما روز به روز با گسترش شهر و افزایش غذاهای اماده و فست فودها و زباله های شهری از طبیعت خویش دور شدند
دور و دورتر شدند
انها به راحتی غذا به دست می اوردند
بسیار راحتتر از زمانی که در جنگل زندگی می کردند
انسانهای مهربان و دلسوز مانند تو غذاهای خوشمزه ای به انها می دادند تا انها زحمت به دست اوردن غذا را نکشند
انسانهای دلسوز و مهربان از انها در مقابل دشمنانشان حفاظت می کردند و انها کم کم توانایی محافظت از خود را از دست دادند
انسانهای مهربان همواره به انها کمک می کردند
و انها هوشیاری خود را از دست دادند
هوشیاری خود را از دست دادند
چون در محیط امن شهر که پر از غذاهای اماده و فست فودها بود احتیاجی به هوشیاری نداشتند
انها همراه هوشیاری چیزهایی بیشتر و گرانبهاتری را هم از دست دادند
سلامتی شان
نشاطشان
نیروی حیاتشان
درخشش چشمانشان را
و نمی دانستند که راه فراری هم هست
راه نجاتی هم هست
نسلها پیش انها جنگل را فراموش کرده بودند
همچنان می گریستم
گفت فرزندم
اساتیدی هستند که به شاگردانشان می گویند
شما دراز بکشید
هوشیاری لازم نیست
تلاش لازم نیست
خود من همه کار برایتان می کنم
بیماری هایتان را تشخیص می دهم و خودم انها را درمان می کنم
از شما حفاظت می کنم و اینده شما و فرزندانتان را تامین می کنم
گریستم و گریستم
به حال رنج نوع بشر
به حال جهل نوع بشر
دوستتان دارم ای گربه های کدر پشم
داوود امین الرعایا
10 دی ماه 92
تبریز
سلام