ری کی و کارما 2

 

برایتان گفتم که در سفر بودم

سفری در کرانه رود گنگ

و می بایست برای رهایی از درد و رنج جهان فانی راز رود مادر را دریابم

و اینک ادامه داستان:

 برایم بسیار جالب بود حق با استاد بود

اگر اسانتر کردن زندگی موجب کارما می شد پس می بایست تمام افرادی که به نوعی در خدمت بشریت بودند به عذاب خدایان دچار می شدند

تمام کسانی که به نوع بشر برای اسوده تر شدن کمک کرده بودند می بایست مستوجب عقوبت اربابان کارما قرار می گرفتند

برای لحظه ای احساس نفرت تمام وجودم را در برگرفت

نفرت از تمام اساتیدی که با من ملاقات کرده بودند و مرا از دادن ری کی به نوع بشر می ترساندند

ان اساتید همواره مرا از بر دوش کشیدن رنج دیگ مردمان نهی می کردند

مرا از دخالت در سرنوشت مردمان دیگر نهی می کردند

می گفتند اجازه بده تا درد بکشند اجازه بده تا رنج بکشند و این درد و رنج موجب جلای روحشان بشود

اما هیچ گاه نتوانستم بپذیرم

هیچگاه نتوانستم بترسم از کارمایی که انها معنی می کردند

انها کارما را معادل عذاب معنی نموده بودند

کارما را مساوی با جهنم درونی تصویر نموده بودند

انهایی که از عذاب می ترسیدند از کارما هم می لرزیدند

انهایی که از جهنم می هراسیدند از کارما هم می گرخیدند (قابل توجه بچه های تبریز.)

این ترس و هراس انها را فلج می کرد

نمی توانستند از تواناییهایشان برای کاهش درد و رنج (نه درمان) نوع بشر استفاده کنند

نمی توانستند از پویش بیوسن برای تشخیص زودهنگام بیماریهای انسانها گیاهان و حیوانات بهره ببرند چون می ترسیدند ان بیماری به انها منتقل شود

نظرتان راجع به پزشکی که بیمارش را رها کند تا خدایی نکرده یک وقت ویروس به او منتقل نشود چیست؟

نظرتان راجع به پرستاری که مریضش را رها کند تا مبادا میکروبی از او بگیرد چیست؟

نظرتان راجع به معلمی که دانش اموزانش را رها کند از ترس اینکه مبادا جهل انها به او سرایت کند چیست؟

نظرتان راجع به مادری که فرزندش را رها کند و از حمایت او دریغ ورزد به این نیت که رنج گرسنگی و تشنگی و بی محبتی روح او را جلا دهد چیست؟

بله نظر شما مشخص است

اما ترس کاری می کند که مغز و قوه تفکر و تعقل و تدبر ما به تعطیلی کشانده می شود

و اسیر ترسهای مزمن اساتید مان می شویم

در این تفکرات بودم که صدای استاد مرا به خود اورد

گفت بهتر است به شهر سری بزنیم و از نزدیک زندگانی انها را ببینیم

به شهر سمت راست رفتیم

همان شهری که اسمانش را دودی سیاه در بر گرفته بود

مردمان شهر همه تیره بودند و سودایی

در نگاهشان شادی جایی نداشت

چاکرای قلبشان مسدود بود

هاله هایشان کم سو بود یا بهتر بگویم بی فروغ بود

بیماری های مختلفی را در وجودشان می دیدم

مخصوصا سرطان و بیماری های قلبی عروقی

در جسم اکثر انها سلولهای سرطانی رشد زیادی کرده بودند

جالب بود در دو ناحیه بیشتر بود

چاکرای قلب (بین دو سینه ) که جایگاه عشق بی قید و شرط و جایگاه اتحاد مادر زمین و پدر اسمانی است

و چاکرای دوم که محل تبلور نیروی جنسی است

هوای شهر بسیار الوده بود

نفس کشیدن برایم بسیار سخت بود

سردرد و گلو درد و سوزش چشم داشتم

وسایل نقلیه ای که حرکت می کردند و دود سیاهی از انها خارج می شد

به رودها نگریستم

رودها ابی نبودند به رنگ سیاه و خاکستری بودند پر اززباله ای رنگ و وارنگ

از ساختمانهای بزرگ جویهای اب الوده به بیرون سرازیر بود و الودگی و کثافت را به رودها و سپس به دریاهای سمت راست می ریخت

ماهیها مرده بودند

والها خودکشی می کردند و نهنگها می گریستند

درختان در اثر اب الوده و هوای الوده بیمار بودند

کلاغها و گنجشکها مدتها بود که از انجا کوچ کرده بودند

شبها نمی توانستند بخوابند چون نور چراغهای برق که در طول شب امنیت انسانها را تامین می کرد مزاحم خواب انها و جوجه هایشان بود

ماشینها و سموم  و کودها خاک را الوده کرده بودند

کودهایی که اختراع شده بود تا محصول بیشتر در زمان کمتری به دست بیاید

سمهایی که اختراع شده بود تا حشرات و حیوانات نتوانند دسترنج زارعان را غارت کنند و انها سود بیشتری ببرند

خاک داشت می مرد

خاک می گریست به پهنای صورت

و مادر زمین او را تسلی می داد

از او پرسیدم

چرا این مردمان اینگونه اند

تضطراب و استرس انها را نابود کرده است

افسردگی و بی انگیزگی در تمام وجودشان رشد کرده است

انسانهای ان شهر مغزی بسیار کوچک داشتند کله ای بی مو دست و پاهایی بسیار دراز و شکمی بزرگ

کمری که خم شده بود و چشمانی که بی فروغ بود

 

میوه ها و سبزیجاتی که مردمان می خوردند پر بود از سمهای سیاه

حیواناتی که از اب الوده می خوردند

از هوای الوده تنفس می کردند

و از علوفه مسموم می خوردند

گوشت پر از سمشان خوراک انسانهای ان شهر می شد

تازه داشتم تصویری کامل از ترس ها و سرطان مردم ان شهر می دیدم

تصویری کامل

تصویری کامل

تصویری کامل

ایا همه اینها به خاطر حرص و آآز انها برای زندگانی راحتتر ولی مصنوعی (متمدن)  بود؟

ایا همه اینها ناشی از نفرت وبی زاری انها از زندگانی پررنج ولی طبیعی بود ؟

می خواستم از استاد علت را بپرسم که انگشت بر لبش نهاد و گفت پاسخش را روزی دیگر خواهم گفت

استاد لبخند تلخی زد و گفت اینها همان مردمانی هستند که تلاش کردند تا زندگی راحت و راحتتری برای خود بسازند

انها فکر می کردند که راحتی کافی است

و زندگی راحتتر یعنی زندگی بهتر

اما اینگونه نیست و نخواهد بود

راحتی بیشتر به معنی بهتر بودن نیست و نخواهد بود

از حیرت بر جای خویش خشکم زده بود

خدای من این مردمان چه بلایی بر سر خود و کودکانشان اورده بودند؟

ایا امکان داشت که من هم با استفاده از ری کی برای راحتتر کردن زندگی خودم و دیگران یک همچین بلایی بر سر فرزندان و نسلهای اینده بیاورم؟

استاد دستانش را بر شانه ام نهاد و در گوشم گفت

آری

آری

آری

دوستتان دارم ای حریصان زندگانی راحتتر

داوود امین الرعایا

10 دی ماه 92

تبریز بوستان