یادم میاید روزی را که قصد کردم سفر کنم و از کشوری که در ان به دنیا امده بودم و رشد کرده بودم به جاهای دور بروم به جاهایی که شنیده بودم خیلی متفاوت هستند

استادی روزی در گوشم زمزمه کرد ایا طاقت دیدن تفاوتها را داری؟

من هم سینه ام را ستبر کرده بودم و گفته بودم ازاد اندیشی در رگ و پی من و اجدادم ریشه ای بس کهن دارد

استاد هم پوزخندی زده بود و در ابری از دود ناپدید شده بود

باری

به فرودگاه رفتیم (هنوز نمی دانم که چرا انجا را صعودگاه نمی نامند و یا (فرود و صعودگاه) ویا (صعودو فرودگاه)  این مطلب ذهن هوشیار مرا بارها دچار چالشهای فلسفی عظیمی نموده است)

در فرودگاه افراد بسیاری بودند

در عمق قلب انها که می نگریستم عشق به تجربه چیزهای متفاوت را می دیدم

همه ما مثل هم بودیم

کنجکاو، جوینده و سرگردان

مردان و پسران بودند

زنان و دختران هم بودند

همه با روسری و سربند و کلاه و شال و لباسهای مرسوم روزمره در کشورشان

 که مسلما و عمیقا و کاملا به کشوری که شما در ان زندگی می کنید هیچ ربطی ندارد.)

در صف ها به انتظار ایستاده بودند

همان بی نظمی های همیشگی و جرزدنهای متداول انجا هم جاری بود

انسانهایی که می خواستند تفاوت را تجربه کنند و متفاوتتر از گذشته باشند همچنان مانند کسانی رفتار می کردند که از انها و رفتارهایشان فراری بودند

کارهای اداریمان مانند برق و باد انجام شد

 بسیار تعجب کردیم و لذت بردیم

کسی لختمان نکرد و خشتکمان را بازرسی نکرد

با عزت و احترام سوار بر اتوبوس شدیم و من حیرت زده دیدم که مردی جایش را به زنی داد تا بنشیند

(شنیده بودم که در کشورهای خاورمیانه این رسم وجود دارد)

فهمیدم که این انسانها واقعا میل به تغییر دارند

من هم موافق بودم اما از تغییرات اساسی نفرت داشتم

 ان تغییرات اساسی می توانست هویت هزاران ساله ما را از بین ببرد

به هواپیما رسیدیم و با حضور و استقبال خودجوش و پرشور مهمانداران ، خود کاپیتان (خلبان) ، مادرش و خواهرش مواجه شدیم

فکر کنم انها هم خوشحال بودند که ما به سوی تحول حرکت می کنیم

اما حسی عمیقتر و هوشمندتر به من هشدار می داد که انها عوامل و مزدوران قدرتهای پنهانی هستند که در پی استثمار و استحمارو استحاله ما هستند.

برای همین عکس العمل خاصی نشان ندادم و به انها ثابت کردم که من مانند سایرین نیستم و دستهای پنهان طراحان توطئه را در پس لبخندهای ماتیک مالانده شده انها دیده ام

خلاصه بر جای خویش مستقر شدیم

من احساس کردم که ان جانیان خطرناک پس از شناسایی من و احساسات من با هم تبانی کردند و صندلی مرا عوض کردند

مرا جایی نشاندند که بتوانند

 مرا کنترل کنند

ترس و نگرانی را در چشمان انها می دیدم

هنوز زیرمان در اثر اصطکاک نشیمنگاه خودمان و نشیمنگاه هواپیما گرم نشده بود که شاهد صحنه ای بس اسفناک شدم

دیدم که تمامی زنان و دخترانی که در فرودگاه دیده بودم با حرکات اکروبات مشغول تکان دادن خود هستند

بیشتر که دقت کردم متوجه شدم انها در حال تعویض لباسهای روی خود هستند و به علت کوچکی فضای صندلی های ان هواپیمای اجنبی مجبور به تکانش های غیر منطقی شده اند

در عرض یک سوتیم ثانیه لباسهای مشکی به لباسهای صورتی و سرخ و زرد و سبز تبدیل شد

سرهایی که زیر کلاه ها و ..... بود در طرفه العینی به موهای های لایت و رنگین کمانی مبدل شد

در حیرت بودم

حیرتی بی مسرت

این چه بازی بود که من شاهدش بودم

از مهماندار پرسیدم ببخشید من هم می توانم شلوارم را در اورم؟

او لبخندی زد و گفت ایا گرمتان است؟

گفتم نه منباب تحیر سوال کردم

دوباره پرسیدم شورتم را چه طور؟

رنگش پرید و لبانش لرزید

او پی برده بود که من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم

من فرهنگم را به یک سوتیم ثانیه از دست نمی دادم

او احساس خطر کرد و پا به فرار گذاشت

و بعد متوجه شدم که دو نفر که هیکلهای بزرگی داشتند از دور مرا می پایند

من از انها باهوشتر و عاقلتر بودم

از بچه گی که خودم را با دیگران مقایسه می کردم متوجه می شدم که از همه انها بیشتر می فهمم و بسیار باهوشتر هستم

همیشه فقط من می فهمیدم که کار درست چیست و کار نادرست کدامست

کلا بقیه نفهم بودند و همواره دل به بازیچه های روزمره خوش می کردند

من ادمی بسیار غیرمادی بودم و ان ادمهای مادی گرا را اصلا جزو موجودات مفید به حساب نمی اوردم

بگذریم

در حال تجزیه و تحلیل دلایل این تعویض لباس خانمها و اقایان بودم:

ایا این کار از بی هویتی انها است؟

ایا این کار ناشی از نفرت انها از هویتشان است؟

ایا این کار ناشی از هویتی است که انها به اجبار اختیار کرده اند؟

ایا این رفتار ناشی از هنجارهای جامعه ای است که هویت ندارد؟

ایا این رفتار ناشی از خانواده هایی است که از هویتشان بی زارند؟

ایا این عمل ناشی از فرهنگی است که هویتش رشد نقطه به نقطه نداشته و همواره به صورت جهشی تغییرات شدیدی را تجربه کرده؟

ایا این اخلاق ناشی از تبلیغات سایر فرهنگهای موازی و متقاطع است؟

ایا این کار ناشی از توطئه های دست های پنهانی دشمنان مکار ما است؟

ایا این کار ناشی از عدم برنامه ریزی طولانی مدت برای نهادینه کردن رفتارهای اصیل موازی با ارزشهای جامعه است؟

ایا این کار ناشی از اهمال اولیا است؟

شاید هم اولیا همه این افراد دشمنان قسم خورده این مرز و بوم باشند؟

شاید این کار ناشی از تضاد غیرقابل اندازه گیری بین فرهنگ درون خانواده و جامعه بیرونی باشد؟

شاید در مدارس ما نتوانسته بودند لزوم این گونه بودن را به بچه ها حالی کنند؟

شاید در مدارس ما چون نمی توانستند حالی کنند راه زور و خشونت را در پیش گرفته بودند؟

شاید که در دانشگاههای ما نتوانسته بودند دلیلی منطقی برای ذهنهای بازیگوش دانشجویان بیاورند تا انها را مجاب کنند

شاید که چون نتوانسته بودند ذهنهای بازیگوش جوانان را توجیه کنند از تکانشهای مدام به اعصاب و روان انها (مشروط اخراج معلق تعهد و ....)   سود جسته بودند

شاید که در محیطهای کاری نتوانسته بودند به ان کودک دبستانی اسبق و ان دانشجوی سابق باز هم حالی کنند که این رفتار به نفع تو است و ان رفتار به نفع تو نیست

و چون نتوانسته بودند با جمله:

برات خوبه برای اینکه من می گم

باید بکنی چون من می گم

نباید بکنی چون من می گم

انها را اقناع کنند از حربه کسر حقوق و اخراج و انواع برچسبها  استفاده کرده بودند

در حال این تجزیه تحلیلها بودم که دیدم تعداد زیادی ادم دور و برم جمع شده اند و چیزهایی می گویند

دهانهای انها مدام تکان می خورد صداهایی مبهم هم می شنیدم اما نمی فهمیدم که چه می گویند

انها فریاد می زدند اما من قادر نبودم که بفهمم چه می گویند

پس از دقایقی که ذهن زیبایم از عالم تدبرات وتعقلات  تفکراتم خارج شد

دیدم که انها می گویند

حال شما خوب است؟

لطفا صندلی تان را صاف کنید لطفا کمربندتان را ببندید

انها نمی دانستند که من به عمق مشکلات شخصیتی شان نفوذ کرده بودم و در حال طراحی زیر ساختارهای یک مدینه فاضله برای انها بوده ام.

اما می دیدم که در چشمان انها ترس و نگرانی موج می زند

دکتر هواپیما بالای سرم امد

نبض و فشارم را گرفت و سوالی عجیب پرسید:

ایا از داروهای ارام بخش ، اعصاب یا روان گردان استفاده می کنید؟

ایا استفاده کرده اید؟

پاسخش خیر بود

من کاملا سالم بودم

او نمی دانست که من در جامعه ای دیوانه زندگی می کنم

من کاملا عاقل بودم و اصلا هم هیچ اثری از دیوانگی در وجود من نبوده است.

البته در دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و سربازی و دانشگاه و در محله مان افراد دیوانه ای بودند که مرا دیوانه خطاب میکردند اما بعدها ثابت شد که انها خودشان از لحاظ نوع نگاهشان به زندگی دچار مشکلات عدیده می باشند و همین امر باعث شده بود که با رفتار و تفکرات من مشکل ریشه ای داشته باشند

آنها دیوانه بودند

هنوز ناراحت بودم

ناراحت تغییر چهره عجولانه دختران سرزمینم

چرا انها از چهره خویش بی زار بودند؟

این سوالی بود که سالها مرا به خود مشغول کرده بود

چرا ادمها از خودشان بی زارند؟

اگر روزی همه مردم خودشان را دوست داشته باشند می دانید چند هزار کارخانه تعطیل می شوند

چند هزار دلال و واسطه و ..... بی کار می شوند؟

به بیرون نگریستم

از پنجره هواپیما می توانستم ابرها را ببینم که به رنگها و شکلهای مختلفی بودند

به ناگاه یکی از ابرها شروع به شکل گرفتن کرد

ان ابر تبدیل به پیکره استادی پر هیبت شد که هر بیننده ای را به ترس و لرز و احترام وادار می کرد

پیکره عظیم به سوی هواپیما روان شد

از ترس بر نشیمنگاه خود شاشیدم

استاد عظیم بر لب پنجره هواپیما امد و با انگشتانش مرا نشانه رفت

سپس با صدایی رعد اسا گفت

ای فرد برگزیده

ای تنها عاقل

ای تنها شنوا

تو اکنون از سوی ما خدایان کوه المپ برگزیده شدی تا این مردم کوردل را بترسانی و بلرزانی

تا دیگر از این غلطها نکنند

و سپس در میان ابرها ناپدید شد

پس از ان را دقیق نمی دانم

تنها به یاد می اورم که در میانه راهروی هواپیما ایستادم و ان زنان و دختران را خطاب قرار دادم و هر انچه که از دهانم در میامد را نثار خودشان و جد و اباد شان کردم

تمام تلاشم را می کردم که عیبشان را منطقی و صلح امیز بگویم ولی نمی دانم چرا حرفهای ناشایست و رکیک از زبانم بیرون می امد

دوست داشتم که گفتمانی مودبانه داشته باشیم اما ناخوداگاه کوفتمانی نامودبانه برقرار شد

وقتی دیدم که کلمات و جملاتم از توجیه ان افراد دیوانه عاجز است تصمیم گرفتم تا کتکی جانانه به انها بزنم تا وقتی به جلوی اینه رفتند مرا و سخنانم را به خاطربیاورند و هویتشان را به یاد بیاورند

و حمله کردم

دیگر چیزی به خاطر ندارم

...................

..............

.....................

...............................

.....................................

........................................

....................................................

...........................................................

سه سال بعد............three years later

اکنون در این جایی که هستم خوشحال و خرسندم

این جا کاملا متفاوت است

اینجا مزایا و محسنات بسیار زیادی دارد که فراتر از وصف است

تمام کسانی که اینجا زندگی می کنند

انطوری که من دوست دارم لباس می پوشند

ان لباسهایی را که من دوست ندارم به هیچ عنوان نمی پوشند

انجوری که من دوست دارم حرف می زنند

در مورد ان چیزهایی که من دوست ندارم حرف نمی زنند

انجوری که من می خواهم غذا می خوردند

ان غذاهایی را که من دوست ندارم نمی خورند

ان طوری که من خوشم می اید می نوشند

ان چیزهایی را که من دوست ندارم نمی نوشند

ان کتابهایی را که من دوست دارم می خوانند

ان کتابهایی را که من دوست ندارم نمی خوانند

ان چیرهایی را که من دوست دارم می نویسند

و از چیزهایی که من خوشم نمی ایند نمی نویسند

با کسانی که من دوست دارم معاشرت می کنند

و کسانی را که من دوست ندارم طرد می کنند

از همه مهمتر

انطوری که من دوست دارم فکر می کنند

و ان فکرهایی را که من دوست ندارم نمی کنند

خلاصه همه چیز اینجا بر وفق مراد است

خیلی اصرار داشتم که اسم اینجا را اتوپیا و یا شامبالا بگذارند انها هم موافقت کردند و روی تابلوی ورودی شهرمان با یک زبان اجنبی  که من نمی توانستم بخوانمش نوشتند :

MENTAL HOSPITAL

NO ENTRY

This area is forbidden for visitors and other PATIENTS families’ .there is a very dangerous

 Psychoneurotic

Psychopath

that can bite you

Bite your personality

Your mind your brain your soul and your spirit

BE AWARE

BE AWARE

BE AWARE

 دوستتان دارم ای عاقلان محبوس

داوود امین الرعایا

نوامبر2013

دی ماه 92

بمبئی تبریز