قبل از سفر به هند تحقیق مفصلی در مورد ان کرده بودم به وبلاگهای مختلفی سر زده بودم و تجربیاتشان را خوانده بودم

از دوست عزیزم مریم که تمام عرض هند را با دوچرخه رکاب زده بود سوالهی زیادی پرسیده بودم که او با لبخندی معنا دار می گفت خودت که بری می بینی .)

به هند رسیدم و از فرودگاه بمبئی خارج شدم

به هتل رفتم و صبح خیلی زود بیرون زدم

دوست داشتم مردم را که از خانه هایشان بیرون میایند ببینم

بچه هارا که به مدرسه می روند ببینم

مغازه دارها که مغازه هایشان را باز میکنند ببینم (البته ساعت ده زودتر باز نمی کنند(هند یکی از شهرستانهای شیراز خودمان است))

به چهره هایشان دقت می کردم به لباس پوشیدنشان به لبخند و ارامشی که در چهره تک تکشان موج می زد

قوه شامه من بسیار قوی است همان بوی مخصوصی که می گفتند می امد  همه جا

گرد و خاک و الودگی هوای بمبئی هم بود

صدای ممتد و گوش خراش بوق ریکشاها و سایر اتوموبیل ها لحظه ای قطع نمی شد

ترافیک بسیار سنگین و در هم پیچ خورده خیابانها

سگها و گاوهایی که با ارامش تمام از وسط خیابان می گذشتند و سگهایی که به مانند انسانی وارسته در کنار خیابان ارمیده بودند

صدای اروغ های ممتد

گازهای معده که بی مهابا خارج می شد

تفهایی که از نظر کیفیت و کمیت از مشابه ایرانی هزار برابر بیشتر بود و مسافت قابل توجهی را در فضا طی می کرد تا به مقصد برسد

همه اینها هند بود

اما نکته حیرت انگیز این بود که من حیرت نکرده بودم

همه چیز برای من اشنا بود

همه چیز برای من طبیعی بود

هیچ چیز تعجب برانگیز نبود

چهره ها بوها مزه ها همه در جان من بود از قبل بود

من در خانه بودم

من در خانه بودم

دوستتان دارم

داوود امین الرعایا

25 نوامبر 2013 بمبئی هند