منبع ری کی 1

 

برایتان گفتم که برای رهایی از رنج سفری را اغاز کردم در کرانه رود مادر

در راه دانستم که برای رهایی از رنج باید راز رود  مادر را با تک تک سلولهای زنده ام درک کنم و برای دانستن راز رود مادر باید اسرار هزار و یک استاد را دریابم

و اینک ادامه داستان

در کناره رود می رفتم گاهی باتلاقی جلوی راهم را می گرفت و می بایست مسیرم را دورتر می کردم

گاهی انبوه درختان سد راهم می شد و مجبور می شدم برای دور زدن انها ساعتها مسیرم را دورتر کنم اما چه باک

زمان زیادی داشتم و کار دیگری هم نداشتم

برای سیر کردن خودم از میوه ها و ریشه گیاهان می خوردم

و برای یافتن جهت درختان میوه دار و گیاه ریشه دار از پویش بیوسن استفاده می کردم

حس میوه خوردنی و مسموم با هم فرق داشت حس ریشه خوراکی رسیده و ریشه خوراکی خام با هم فرق داشت

احتیاجی نبود تا گیاه را از ریشه دراورم و میوه را بکنم تا بفهمم قابل استفاده هست یا خیر

هم من و هم مادر طبیعت مدیون ری کی بودیم

او ابزاری بود در دستان من که می توانستم با استفاده از ان در زندگی اسیب کمتری به طبیعت بزنم

توانسته بودم با استفاده از این ابزار با طبیعت مهربانتر باشم و هماهنگتر

سوالی که همیشه ذهن مرا به خود مشغول می داشت مبحث منبع ری کی بود

شایعات زیادی می شنیدم

اساتید ری کی منبع انرا خداوند بزرگ معرفی می کردند

و انرا منشا خیر و برکت شادی و شفا عشق و محبت بی شرط می نامیدند

تعدادی که چیزهای دیگر درس می دادند  (parallel businesses) منبع انرا غیر الهی می دانستند و اطرافیانشان را از ان برحذر می داشتند و انها را از مسدود شدن چاکراهایشان و سیاه شدن هاله هایشان و حمله و جذب موجودات نادیدنی می ترساندند

اما این کلمات دیگر احساس خاصی را در من زنده نمی کرد

همه گروهها و کلاسها و مکاتب واساتید و گوروها و باباها و  .....

این حرفها را پرینتر وار برای مریدانشان تکرار می کردند و ان رهروان راه استاد سرشار از نشئه و خلسه خوشی می شدند

آنها به گروه خود عشق می ورزیدند و دیگر گروهها را نهی میکردند و از انها نفرت داشتند (معنی عاشق تمام موجودات بودن این نیست)

اما این حرفها را نمی توانستم باور کنم

ان صاحبان عشق و بی قید و شرط و ان عاشقان بشریت و ان حامیان مادر وقتی که پای عمل به میان می امد به سهولت دستانشان رو می شد

دیگر به کلمات اعتمادی نداشتم

کلماتی تکراری

عشق

محبت

ایثار

فداکاری

دانا

کارما

نیروانا

موکشا

انرژی

شفا

Healing

سپردن

  بسپار

 اعتماد کن

تسلیم شو

 رها کن و ......

رها شدن از منیت

 رستن از رنج و درد

درمان همه بیماری های ذهنی و جسمی

دیگر باور نداشتم وعده های فریبنده ان اساتید را

در همین فکرها بودم  با انها مباحثه و مجادله و مناظره می کردم انها را جلوی خیل عظیم شاگردانشان به خاک و خون می کشیدم

دست انها را رو می کردم و دروغ بودن تعالیمشان و بی فایده بودن تمرین هایشان را به مریدانشان ثابت می کردم

و لذت می بردم لذت می بردم

غرق در لذت استاد کشی بودم

 (همه اینها در تخیلاتم اتفاق می افتاد)

و هوشیاری ام را به باد فنا سپرده بودم که نجوای مریم در گوشم پیچید که هوشیاری هوشیاری هوشیاری

سریع به ان دوحلقه گرم و سرد و ان پل دوست داشتنی بازگشتم

مردی کوچک را دیدم که چهار زانو در زیر درخت انجیر بزرگی نشسته است

به سویش رفتم و احترام گذاشتم

با دستش اشاره ای کرد که پیش بیا

پیش رفتم با دستش اشاره ای کرد که کافیست

بنشین

نشستم

نگاهی دلسوزانه و خشمگیناه به من کرد و گفت ای احمق

می دانی چه کار کرده ای؟

با حیرت و ناراحتی پاسخ دادم خیر استاد

گفت بنگر که در ان زمانی که در ان فکرهای احمقانه ات غوطه ور بودی و هوشیاری ات را به تاراج سوالها و مناظره های احمقانه ترت داده بودی چه جنایتهای کرده ای

به پشت سرم نگریستم

دیدم که خانه مورچه ها را لگد کرده ام و صدای شیون و گریه انها بلند بود من تمام نوزادانشان را له کرده بودم

یک نسل را سوزانده بودم

یک نسل را گم کرده بودم

به یاد نسل سوخته افتادم

دیدم که لانه پرنده ای کوچک را ویران کرده ام و جوجه اش را در دید ماری بزرگ قرار داده ام و مار جوجه را ارام ارام می جود و مادرش زار می زند

این اولین و اخرین جوجه ای بود که می توانست به دنیا بیاورد

به یاد مرگ نوزدان در اتاقهای عمل افتادم

دیدم که شاخه گلی زیبا اماده بود برای تخم پراکنی و انرا لگد کرده بودم و امیدش برای ماندگاری نسلش را بر باد داده بودم

به یاد شاعران و ناقدان و نویسندگانی افتادم که دیگر نمی توانستند شعر بگویند و نقد کنند و بنویسند

آه خدای من

تاوان نا هوشیاری من چقدر سنگین است

تاوان ناهوشیاری ما چقدر عظیم است

من چه قدر شبیه جنایتکارن طول تاریخ بشریت بودم

تاوان سنگین ناهوشیاری انها را نسل بشریت پرداخته بود

آنها (دیکتاتورها و جلادان) را اکنون درک می کردم

آنها همواره درگیر ذهن بیمارشان بودند

گریستم به پهنای صورتم

درد و رنج تمامی ان جانداران را درقلبم حس می کردم

درد و رنج تمامی تاریخ بشریت را در قلبم احساس می کردم

استاد پرسید حفظ هوشیاری مهمتر است یا تفکر احمقانه در مورد سوالهای احمقانه تر و مباحثه های کودکانه تر

گفتم سوالم احمقانه نیست

در مورد منبع ری کی می اندیشیدم

گفت جوابش به چه دردت می خورد

تو تاثیر ری کی را بر جسم و ذهنت دیده ای برروی هزاران نفر کار کرده ای و دیده ای

برروی گیاهان مختلف کار کرده ای و دیده ای

برروی جانوران گوناگون از دور و از نزدیک کار کرده ای و دیده ای

برروی وسایل متنوع کار کرده ای و دیده ای

زمان و مکان را

این جهان و ان جهان را

مرده و زنده را

گذشته و اینده را

دیگر دردت چیست؟

به پاهایش افتادم و گفتم نمی دانم نمی دانم

چیزی از درون مرا می جود تا پاسخی بیایم

سری تکان داد و گفت ان چیزی که تو را می جود ذهن بیمارت است

همان ذهن بیماری که در طی هزاران سال تاریخ بشری هزاران معجزه دیده ولی هنوز به خالق هستی ایمان نیاورده همان ذهن تو را می جود

التماس کردم اشک ریختم و پاهایش را بر سرم گذاشتم از او ملتمسانه خواستم که جوابی به من بدهد

پاهایش را از سرم برداشت

 انها را تکاند و تمیز کرد

نگاهی به دور و برش انداخت و گفت مهیای سفر شو                                                                                           

دوستتان دارم ای جویندگان پاسخ سوالهای .... و ای مباحثه کنندگان.....

داوود امین الرعایا

23 اذر92

تبریز بوستان