برایتان گفتم که برای رها شدن از رنج به سفر در کرانه رود مادر رفتم در راه دانستم که برای دانستن راز رود مادر می بایست اسرار هزار و یک استاد را دریابم

و اینک ادامه داستان

از سفر بازگشتم

پس از هزاران سال که در به در بودم

در جستجو بودم

درب خانه که باز شد دخترم رایا به سمتم دوید در اغوشش کشیدم بوییدم و بوسیدمش

بوییدم و بوسیدمش

با صدای بلند فریاد کشید

بابا کجا بودی؟

سوالی بچه گانه بود که عمق حقیقتش تا اعماق وجودم را لرزاند

بغضی خاموش در گلویم شروع به جوشش کرد

در گوشش به آرامی نجوا کردم

طوری که آدم بزرگها نشوند

باباجان به دنبال خودم می گشتم

به دنبال خودم می گشتم

با چشمان معصومش که مانند اقیانوسی پاک ابی است  با تعجب مرا مینگریست

او فکر می کرد که باباها هیچ وقت گم نمی شوند

اما نمی دانست که پدرش جزو نسلی گمگشته است

هنوز نمی دانست

داستان نسل گمگشته داستانی شنیدنی است که اشک و خون را به چشمان هر شنونده ای می اورد

به دنبال خودم می گردم

به دنبال خودم می گردم

دوستتان دارم ای گمگشتان جاده حضور

داوود امین الرعایا

ایگاتپوری بمبئی هند 8 دسامبر 2013