تبليغاتX
وبلاگ شخصی داوود امین الرعایا (ساتوآ)

وبلاگ شخصی داوود امین الرعایا (ساتوآ)

موفقیت تنفس صحیح خوددوستی

راز استادی که عطر گل سوسن می گریست

راز استادی که عطر گل سوسن می گریست

 

در سفرم به دوردنیا به رود باستانی گنگ رسیدم و در جستجو برای دانستن راز رود مادر می بایست راز هزار و یک استاد را می فهمیدم

تا جایی برایتان گفتم که به استادی رسیدم که رهرویی باعث شده بود از دوستش جدا گردد

ان رهرو عطر گل سوسن می گریست

من می بایست به عنوان کسی که از دروازه های آناهاتا به طور مشروط گذر کرده به دنبال راز ان رهرو بروم تا بتوانم در نهایت راز اساتید و سپس راز رود مادر را بدانم

در سایه درختی در کناره رود نشسته بودم و با خود می اندیشیدم که انگیزه من برای یافتن راز رود مادر چیست؟

جئاب واضح و روشن بود:آآآززز برای دانستن بیشتر و آآآززز برای قدرتی که از این دانش ناشی می شد

و در این فکر بودم که چرا به این قدرت آآآززز مندم و در کودکیهایم چه کمبودی باعث این نیازم شده بود که صدایی شنیدم

مریم را دیدم که به همراه چند کبوتر زیبا نزدیک چشمه آب حیات نشسته است و با انها به بازی مشغول است

یه سویش رفتم و از راز ان رهرو که عطر گل سوسن می گریست پرسیدم

گفت به درون برو

با هر نفس به درون رفتم

ان دروازه زیبای اشنا را دیدم

رمز عبور را می دانستم .)

به درون رفتم و ان دشت سرسبز معطر را دیدم

مریم در سمت راستم بود و کبوترانش در بالای سرمان پرواز می کردند

کودکی را دیدم که با پدر و مادرش به بازی و جست و خیز مشغول بود

شادی و خوشبختی شان را می توانستم در پرتو نور زیبای خورشید ببینم که با رنگی صورتی در اطرافشان می درخشید

انها با هم هماهنگ بودند

پدر و مادر هردو به یاد اورده بودند که چرا در این جهان هستند

و هر لحظه و هر نفسی که می کشیدند

هر فکری که می کردند

هر حرفی که می زدند

و هر عملی که انجام می دادند

در راستای به یاد اوردگی شان بود

انها از عکس العمل ازاد شده بودند

صرفا عمل می کردند و هیچ لحظه ای را از دست نمی دادند

انها توانسته بودند این هدیه الهی را به وجود فرزندشان نیز بدمند

فرزندشان از روزی که پای به سه سالگی گذاشته بود به یاد اورده بود که نقشه روحش برای پا گذاشتن به این جهان چه بوده است

او به یاد اورده بود که چرا این پدر و مادر را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بود که چرا این شهر را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بود که چرا این استان را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بود که چرا این کشور را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بو که چرا این شرایط اقتصادی را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بود که چرا این شرایط سیاسی را انتخاب کرده بود

او به یاد اورده بود که چرا این شرایط مذهبی را انتخاب کرده بود

و او به یاد اورده بود که این به یاد اوردگی در برنامه و نقشه روحش یک شانس بسیار بزرگ بوده است

روحش می دانست که شاید این به یاد اوردگی فقط یک درصد در این جهان رخ دهد

اما یک درصد هم در جهان ارواح رقمی قابل ملاحظه است

و ان یک درصد رخ داده بود

اکنون او به راحتی زندگی را همین طور که بود می پذیرفت و به دنبال عملی کردن نقشه روحش بود

اکنون او میدانست که چرا این نقطه از جهان را انتخاب کرده

او می دانست که می بایست با اختناق دینی روبرو شود و ان کسانی را که این روند را هدایت می کردند (درک کند)

او می دانست که می بایست با ریاضت اقتصادی زندگی کند تا بتواند ترس و ناامنی سازندگان و پیشبرندپانش را (درک کند)

او می بایست در این جامعه زندگی کند تا رابطه بین اقتصاد سیاست و دین را (درک کند)

او می بایست در این شهر زیست نماید تا رابطه بین ترس درونی و ظلم بیرونی ظالمین را (درک کند)

او لازم بود که در این کشور رشد کند تا بتواند رابطه پنهان ریاکاری دینی و قدرت طلبی سیاسی را ببیند و بتواند ان افراد را (درک کند)

او نه لازم بلکه کافی بود تا در بین این مردم بزیید تا بتواند ارتباط مابین حرص و آآآززز و ترس و ناامنی و پاچه خواری را لمس کند

او به یاد می اورد که اگر هدفش از زندگی را به یاد نمی اورد تمامی این موارد و مسایل موجب رنج عظیم او می شدند

اما او به یاد اورده بود

او به کوچه ها و خیابانها می رفت و با دیدن مردمی که همواره در رنج بودند تا حدودی رنج می کشید

او از خداوند می خواست تا به انها برکتی نازل نماید تا بتوانند به یاد بیاورند که چرا اینجا هستند

اگر مردم به یاد می اوردند که چرا اینجا هستند

معلم تنها معلمی می کرد و دیگر تدریس حصوصی را تبلیغ نمی کرد

استاد دانشگاه تنها درس می داد و تحقیق می کرد و دیگر نمره فروشی نمی کرد

بقال تنها بقالی می کرد و مواد نمی فروخت

نانوا تنها نانوایی می کرد و مشروب نمی فروخت

حاکم تنها حکوت می کرد و فخر نمی فروخت

ظالم تنها ظلم می کرد و ستم نمی فروخت

استاد تنها درس می داد و حرف زیادی نمی زد .)

اما انها به یاد نمی اوردند  

و در چرخه باطلی که می ساختند می چرخیدند و می چرخیدند

انها همگی روزی از چرخه رها می شدند

روزی که به یاد می اوردند که چرا اینجایند و شروع می کردن به کامل کار کردن و کامل حرف زدن و کامل فکر کردن

هر لحظه را کامل زیستن

نه در گذشته و نه در اینده

در همین لحظه

او به یاد می اورد که باید به مردمان کمک کند تا به یاد اورند

اما او کودکی سه ساله بیش نبود

که با پاهایی برهنه برروی چمنها بازی می کرد

از اب چشمه حیات می نوشید و سر بر سینه پر مهر درخت کهنسال می گذاشت

او کودکی بود که هرروز با جریان زنده حیات یگانه می شد

و با اینحال نمی دانست که چه گونه می تواند به یاد مردمان بیاورد

اما سالکی کهنسال که در ان نزدیکی سکونت داشت به خوبی می دانست

او هزاران سال انتظار ان کودک را کشیده بود

او می دانست که در چه روزی کودکی که تنها یک درصد احتمال دارد به یاد بیاورد زاده خواهد شد

او بیکار ننشسته بود

پسش نیازها را فراهم کرده بود تا همه چیز دست به دست هم دهد و ان یک درصد به وقوع بپیوندد

او هزار سال بود که مردان و زنان ان قبیله را اموزش می داد تا به یاد بیاوردند

 

او سردرگمی کودک را دید

به سویش رفت و گفت:

فرزندم با من بیا

کودک را به میان مردم ان کشور برد

کودک از کنار هر کس که می گذشت

ان فرد نفسی عمیق بیرون می داد

رنگ هاله اش روشنتر می شد

حجابی که روی آنا هاتا و آجنا را پوشانده بود برای لحظاتی به کنار می رفت

و به ان فرد تنها برای چند ساعت فرصت می داد تا دوباره به زندگی و معنای ان بیاندیشد

به او فرصت می داد تا به یاد اورد چرا در این جهان زاده شده

کودک به یاد اورد که با حرف نمی بایست مردمان را یاری کرد

بلکه با حضور می توان انها را دستگیری کرد

و از ان روز تا به امروز تنها هرروز فقط برای امروز به تقویت حضورش پرداخته است

و ان سالک پیر کهنسال خوشحال بود که هزار سال پیش به یاد اورده بود که در عمر هزار و شش  ساله اش

نقشه روحش چه بوده است

لبخندی زد و از گوشه چشمانش اشکی چکید و جهان پر از عطر گل مریم شد

 

 

 

مریم در کنار چشمه اب حیات نشسته بود و پاهای زیبایش را در اب بازی می داد

در کنارش نشستم و از ان سالک پرسیدم

که چرا عطر گل مریم از چشمانش جاری شد؟

گفت برایت خواهم گفت

لبخندی زیبا زد و جامی پر از اب حیات کرد و به دستم داد

گفتم چه کنم؟

گفت انرا به دست تنها یکی از عزیزانت بده

ان کس که بیشترین نیاز را دارد

ان کس که بسیار بیمار است

ان کس که تیره ترین تر است

 

ناگاه جرقه ای در وجودم زده شد

از خود بی خود شدم

حجابها به کناری رفتند

سبک شدم   روشن شدم 

و (به یاد اوردم)

که نقشه روحم

تنها

دادن جامی آب حیات به دست عزیزی بوده است

(به یاد اوردم)

(به یاد اوردم)

دوستتان دارم ای عزیزانم

داوود امین الرعایا

16 اردی بهشت نود و یک

تبریز

پردیس 148

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:41  توسط داوود امین الرعایا  | 

راز استادی که عطر گل سرخ می گریست

راز استادی که عطر گل سرخ می گریست

 

سلام

امیددارم که شاد و پرنور باشید

تا انجا برایتان تعریف کردم که مادر پیر طبیعت برایم داستانی از اساتید پیشین گفت

و دانستن راز رود مادر بستگی به دانستن رازهای ان هزارویک استاد داشت

مادر گفت به درون برو تا داستان را آغاز کنم

با هر نفس به درون رفتم

با هرنفس عمیق و عمیقتر

با ده شماره به عمیقترین قسمت وجودی ام رفتم

نوری دیدم به سویش رفتم

آن نور دروازه ای بود رو به جهان ماورا

رمز عبور را می دانستم .)

به درون رفتم و در زیر آن درخت آشنا (قابل توجه بچه های کلاس ری کی یک) مریم  را دیدم که نشسته و اهوان و خرگوشان در کنارش به بازی و جست و خیز مشغولند.

در کنارش نشستم و با چشمانی مشتاق چشم به دهان زیبایش دوختم

گفت می خواهم داستان استادی را بگویم که عطر گل سرخ می گریست و عطر چشمانش به رود عجیب گنگ می ریخت و هزاران رهرو را با نور خودش معطر می کرد

گردبادی نزدیک شد و مرا در خود کشید

چشمانم را گشودم و خودم را در پای معبدی عظیم یافتم

به درون رفتم

هشت نگهبان قوی هیکل بر سر در ورودی ایستاده بودند

مرا نگریستند و

از دین و اعتقاداتم پرسیدند.گویی که به درون رفتنم بستگی به پاسخ داشت

پاسخ دادم

یکتاپرستم و از هیچ کس جز او کمک نمی خواهم و شهادت می دهم که هیچ خدایی جز او نیست

با تعجب به من نگریستند و با صدای بلند خندیدند

انقدر خندیدند که برزمین افتادند و غلت می زدند

و با صدای بلند جملات مرا تکرار می کردند و دوباره صدای قهقه شان گوش فلک را کر می کرد

آنقدر خندیدند که من می توانستم نمناکی قسمت خاصی از شلوارشان را تشخیص دهم

خشمم در حال جوشش بود

انرا نگریستم و پند دادم که صبر می باید

می بایست اول دلیل خنده یشان را بدانم و سپس با برادران دینی ام  به انجا برگردم و همه انها و مخصوصا ان قسمت خاص نمناک را از دم تیغ بران بگذرانیم

صبر کردم و تعادل ذهنم را حفظ کردم

می دانستم که طبیعت احساسات گذراست

پس تمام توجهم را به حس لمس هوا توسط جداره داخلی بینی دادم

صدای خنده هایشان کم و کمتر شد

کم و کمتر شد

دیگر صدایی نمی امد

چشمانم را گشودم و دیدم که از معبد عظیم و نگهبانان غول پیکر دیو منظر خبری نیست

روبرویم کلبه ای چوبی بود که باغچه ای بسیار زیبا با گلهای رنگارنگ دورتا دورش می درخشید

ابشار دست ساز کوچکی اب رود را با صدایی سحر انگیز به جریان می انداخت

تعدادی مرغ و خروس هم به دانه چینی مشغول بودند

درب چوبی را کوبیدم

صدایی گیرا و مهربان به گوشم رسید

به درون بیاااااااااااااااااااااااا

و از حال بی احوال شدم

در صدایش نیرویی نهفته بود که مرا از خویش بیرون کشید

در فضایی سفید مایل به آبی شناور بودم

روبرویم استادی نشسته بود

پرسید چرا راز مرا می جویی؟

گفتم دانستن رازت پیش درامدی است برای دانستن راز رود مادر

پرسیدم :ان نگهبانان که بودند؟

پاسخ داد ان نگهبانان سربازان دروازه آناهاتا بودند

انان تنها به کسانی اجازه عبور می دهند که از تعصب به دور باشند

با خود اندیشیدم اما من قصد بریدن داشتم (من تعصب داشتم)

خندید و گفت همه ما دیدیم اما بعد از ان تو توانستی تعادل ذهنت را با استفاده از ان تکنیک باستانی به دست بیاوری

اما اگر نیت بریدن ان قسمت خاص نمناک را در سر نمی پروراندی می توانستی بی واسطه با راز عطر گل سرخ همسو شوی و تمام دانش و راز من را از کاینات دریافت کنی

می خواستم اول خودم و سپس ان قسمت خاص نمناک ان نگهبانان را لعنت کنم که همواره در زندگی من موجب وقفه می شوند که جلوی خود را گرفته و تمام توجهم را به احساس لمس هوا توسط جداره داخلی بینی دادم

استاد به خنده افتاد انقدر خندید که از چشمانش عطر گل سرخ در زمان و مکان جاری شد

گفت :امان از دست تو که همواره مانند موج اقیانوس در فراز و نشیبی

گفتم استاد داستانت را بگو

گفت من در جوانی دوستی داشتم

یک دل و یکرنگ بودیم

از لذت های زمین تا حد امکان بهره می گرفتیم و به زندگی خوب خویش وابسته بودیم

روزی رهرویی (سالکی) در شهر ما پدیدار شد

دیدن او هر دوی ما را تکان داد

به دیدارش رفتیم و از او پندی خواستیم

او گفت هر کدام از شما پندی جداگانه باید بشنود

ما تعجب کردیم و این حرف او را به حساب این گذاشتیم که مدت زیادی گرسنگی کشیده

او ما را عمیق نگاه کرد و گفت :بسیار خوب خودتان خواستید

رو به من کرد و گفت :تو عمرهایت را در راه یافتن راهی به درون و شناخت خویش سپری خواهی کرد

و به دوستم گفت :تو عمرهایی را برای شناخت خداوند و داستان خلقت  و سرنوشت بشر پس از مرگ سپری خواهی کرد

استاد سری تکان داد و گفت همین جا بود که شیطان در میان ما جای گرفت و هر دو هم زمان پرسیدیم:

کدامین راه بهتر است؟

کدامین راه برتر است؟

کدامین راه بر دیگری اولویت دارد؟

کدامین راه زودتر به مقصد می رسد؟

کدامین راه مشکلات کمتری دارد؟

کدامین راه اسانتر است؟

کدامین راه بی خطر تر است؟

کدامین راه اساتید بهتری دارد؟

کدامین راه تضمین شده است؟

کدامین راه سهل الوصول تر است؟

با کدامین راه هر چه سریعتر به رهایی از چرخ سامسارا می رسیم؟

با کدامین راه زودتر به نیروانا (سامادهی) می رسیم؟

با کدامین راه دقیقتر به بهشت می رویم؟

و رگبار سوالات را بر سر رهرو باریدن آغازیدیم

لبخند تلخی زد و گفت دوستی شما پایان یافت

شیطان (مارا) هم لبخند زیبایی زد و به دنبال کاروکاسبی خویش رفت

ما ماندیم و متعجب که انها چه بودند و چه کردند

به دوستم نگریستم و برای اولین بار در درونم احساس کردم از او جدا هستم

من به درون می رفتم و او همواره در آسمانها به دنبال خدایان می گشت

من به درون می رفتم و او همواره از الهه ها (goddess) و خدایان (gods) طلب نیرو می کرد

من برای پیشرفت به نیروی درونم وابسته بودم و او برای هر حرکتی به کمک خدایان

من احساس برتری کردم

او احساس برتری کرد

دو برتر در یک جهان نمی گنجیدند

برایش دلایلی اوردم که کار من درست است

برایم دلایلی اورد که کار او درست است

رهرو همچنان ساکت و صامت در پیش ما نشسته بود و به ما دو دوست قدیمی می نگریست

دیدم که از گوشه چشمانش اشکی چکید و جهان پر از عطر گل سوسن شد

از او پرسیدم راز اشکت در چیست؟

پاسخ داد روزی رهرویی خواهد امد

کسی که توانسته از دروازه های آناهاتا بگذرد البته به طور مشروط

او تنها کسی است که می تواند راز مرا دریابد

با اندکی تعجب و ناباوری به استاد نگریستم

گفت :درست فهمیدی می بایست به دنبال رازش بروی

گفتم اطاعت امر جنابعالی می شود اما ایا من به طور مشروط از دروازه های آناهاتا گذر کردم

لبخندی زد و گفت

آن قسمت خاص نمناک سربازان را به خاطر داشته باش

صدای خنده اش انقدر بلند بود که چشمانم را بستم

صدای خنده استاد ساکت شد و صدای خنده های بیشتری به گوش می رسید

چشمان را گشودم و خود را در سر در معبد دیدم

سربازان غول پیکر هم چنان می خندیدند

مریم را صدا زدم

گربادی مرا در خویش پیچید و به زیر آن درخت کهنسال باز گشتیم

دیدم که مریم به همراه فرشتگان الهی و راهنمایان روحی و راهنمایان ری کی  با صدای بلند مشغول خندیدن هستند

آهوان و خرگوشکان هم گویی که می خندیدند

با خود گفتم :عجب داستانی است

در سرزمینی که همه نیت را می بینند

تصور بریدن موجب دردسرهای بسیاری می شود

در کنارش نشستم و راز ان رهرو را پرسیدم

گفت :اکنون خسته هستی ،لختی بیاسای تا در وقتی دیگر قصه آن رهرو را برایت بگویم

دوستتان دارم ای سربازان دروازه آناهاتا

داوود امین الرعایا

تبریز

 فردوس

12 اردی بهشت      روز معلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط داوود امین الرعایا  | 

راز رود گنگ

سلام

امیددارم که نه همیشه پرنور و متعادل باشید

 

روزی در سفرم به دور دنیا به سواحل رود گنگ رسیدم رودی که هندیان انرا مقدس می نامند رودی که مردمان هزاران کیلومتر راه طی می کنند تا در ان غسلی کرده و خود و گناهانشان را بشویند

همواره برایم سوال بود که چرا این رود مقدس است؟

در پاسخ به این سوال راهم را کج کردم و به سوی سرچشمه این رود به راه افتادم

راز تقدس این رود یا در مسیر بود یا در مبدا یا در هردو یا در هیچ کدام .

نوری مهتابی از روی رود برمی خواست و زایران و هاله انها را در خود فرو می برد از نور خودش به مردمان می بخشید و پرنورتر از سابق می درخشید

از سمت چپ رود به راه افتادم و به سمت بالا رفتم  

به رودی کوچک رسیدم که به رود مادر می پیوست

رنگ این رود سفید شیری بود و بوی عطر یاس از نورش به مشام می رسید

تصمیم را گرفتم انتخابم را کردم و بدون نگاه به راههای دیگر به سوی سرچشمه رود کوچک به راه افتادم

رفتم و رفتم

هر چه بالاتر می رفتم نور و عطر بیشتر و بیشتر میشد

از پیچی پیچیدم و حیرت زده از تصویر روبرویم بر جای خویش میخکوب شدم

درختی بود بسیار عظیم که در زیر ان استادی نشسته بود

اشکهای استاد می چکید و مانند چشمه ای از جلوی پایش جاری می شد

جلوتر رفتم تا به کنارش رسیدم

چشمانش بسته بود و از گوشه چشمان بسته اش عطر یاس به بیرون می تراوید

خواستم سلام کنم

سلامم کرد

خواستم خودم را معرفی کنم

گفت می دانم که هستی و میدانم که در جستجوی راز رود مادر هستی

گفت می بایست هزارو یک داستان از هزار و یک استاد  بشنوی تا بتوانی راز رود مادر را بفهمی

گفتم هرراهی شروعی دارد

گفت بنشین و به درون بیا تا بگویم داستان اشکهایم را

نشستم و به درون رفتم تمام توجهم را به حس لمس هوا توسط جداره داخلی بینیم دادم

هوا وارد می شد هوا خارج می شد

موج افکار و احساسات مانند همیشه هجوم اورد

می دانستم که تمامشان گذرا هستند

افکار و احساست همانگونه که امده بودند   رفتند

و استاد در پرده درون ظاهر شد

دستم را گرفت و فوتی به چشمانم کرد ،چشمان تاب فوتش را نیاورد انها را بستم

زمانی که چشمانم را گشودم در جایی دیگر بودم

در برابر معبدی بسیار عظیم که مردمانی پرشور و خروش در حال رفت و امد بودند

جمعیت بی شمار بود و راهبان زیادی در رفت و امد

نزدیکتر رفتم

همه می خواستند که استاد اعظم را ببینند و از نورهای زیبایش بیشترین استفاده را ببرند

(انها آزمندانی بیش نبودند)

منهم مانند سایر آزمندان در پی سیراب کردن آز وجودم به دانستن بیشتر بیشتر به درون رفتم

استاد را از دور دیدم

بسیار تعجب کردم، ناامید شدم و دلسردی را در تک تک سلولهای آزمندم حس کردم

استاد مردی بود بلند قد و بسیار ورزیده که چهره اش به سان مجسمه های برنزی و یا مفرغی بود

ان محبتی که من توقع داشتم در چهره اش نبود

ان انسان دوستی که من توقع داشتم در چشمانش نبود

ان عشقی که من توقع داشتم در لبانش نبود

ان  مهری که من توقع داشتم در گونه هایش نبود

همه توقعاتم نقش بر اب شد

احساس خشمی ناگهانی به درونم امد

اسیرش شدم

افکار هجوم اوردند

شکست خوردم

فکری گفت:این شیاد کلاهبردار کیست که نام استاد بزرگ بر خود گذاشته؟

فکری دیگر گفت این فرد به قاتلی مادرزاد بیشتر می ماند تا به استادی صاحب معرفت

فکری دیگر گفت:بهتر است دست این شیاد خاین را زودتر رو کنیم تا مردمان فریب خورده هر چه زودتر به راه راستی بازگردند

فکری دیگر فرمود:

مردمان فریب خورده  ای وجود ندارد همه این جماعت دانسته فریب شیطان را خورده و از بندگان او هستند بهتر است زهری در غذایشان ریخته و جهانی را از نکبت وجودشان نجات دهیم

فکری دیگر گفت:این مشیت خدایان بوده تا تو اینجا باشی و فرق خوب و بد را بفهمی

ناگاه فوتی به چشمانم وزید

و به یادم اورد که طبیعت افکار چیست

با لبخندی زیبا به تنفس خویش باز گشتم

استاد را دیدم که از خنده بسیار اشکهای معطرش در فضا پخش می شد

پرسیدم چرا می خندی

گفت :بنگر به سایرین

نگریستم و چند دسته از مردمان را دیم که هرکدام رنگی داشتند

دسته ای از آنان می رقصیدند و شادی می کردند و در عشق استاد غرق و مغروق بودند

انها همه صفات خوبی را که در کهکشان سراغ داشتند به ان مجسمه برنزی نسبت داده بودند و از اینکه ان الهه را در زمین یافته اند بسیار خوشحال و مسرور بودند

انها با هرکسی که در مورد استاد شک می کرد و یا حرفی نامربوط به زبان می اورد به صورت کاملا خودجوش برخوردی قاطع می کردند تا درس عبرتی باشد برای سایر شکاکان و حرافان

گروهی دیگر بودند که با نفرت تمام به استاد می نگریستند و کلمات شنیعی به زبان می اوردند

انها استاد را ریاکار و تو زرد می خواندندی و او را متهم می کردند که سالها انها را بازی داده است

انها بسیار خشمگین و عصبانی بودند رنگ هاله هایشان پر از رنگ سیاه نفرت و سرخ خشم بود

انها احساس فردی را داشتند که پدرش مرده است و پس از مرگش فهمیده است که پدر مقدس شش زن دیگر به غیر از مادرش هم داشته است.)

انها در جنگی جاودانی با دسته اول بودند

اولیها انها را کافر و مرتد می نامیدند و دومی ها اولی ها را ساده لوح و زود باور

جنگ مغلوبه نمی شد و هزاران سال ادامه داشت

این جنگ در پای استادی ادامه داشت که با چهره برنزی  بی احساسش به این دو دسته می نگریست

انها می کشتند و کشته می شدند و استاد هیچ کدام از خطوط چهره اش تغییر نمی یافت

فکری گفت:عجب استاد نفهمی

به خاطر او این مردمان جان می بازند و او همچنان در مراقبه خویش غرق است

فوتی وزید و با لبخندی زیبا به تنفس خویش باز گشتم

استاد ظاهر شد

قبل از اینکه بپرسم پاسخ داد:

انها به خاطر استاد نمی کشند و کشته نمی شوند

انها به خاطر منیت خودشان می کشند و کشته می شوند

گیج شده بودم ،نمی فهمیدم،تمام حرف ان گروهها در مورد استاد بود.

پس چگونه به خاطر خودشان می جنگیدند

استاد پاسخ داد:

ان گروه اول را می بینی که دیوانه و شیدای استاد هستند؟

گفتم اری

در زمان به جلو رقتیم

انها همان کسانی بودند که استاد را نفرین می کردندُ

در زمان به عقب بازگشتیم،از حیرت دو شاخ به سه شاخ دیگرم اضافه شده بود

لبخندی زد و اشکی معطر فشاند و فرمود

ان مردمان همواره به دنبال کسی می گردند تا بزرگش کنند کاملش کنند و سپس او را ستایش کنند

گفتم به چه منظور؟

گفت :تا تمام مسئولیتهایشان را به عهده بگیرد

مسئولیت این دنیا و دنیاهای دیگر بر دوشش بگذارند و خود به زندگی فاسدشان برسند

و سالی دو بار به این معبد بیایند استاد را نیایش کنند برقصند غذا و گل و شیر و عسل به پای استاد و معبد بریزند و خیالشان راحت باشد که جایشان در میان بهشتیان است

انها این استاد را اعظم می سازند تا برایشان راه فراری باشد

راه فراری از چنگال عذاب وجدان

انها همواره در پاسخ به وجدانشان که می گوید:

دزدی نکن دروغ نگو زنا نکن ظلم نکن حق مردمان را نخور ادم نکش بیت المال را به باد فنا نده

می گویند:ای وجدان عزیز به من بنگر ،به من که بسیار حقیر و ذلیل هستم

ایا من اصلا قابل مقایسه با ان استاد عظیم الشان هستم که همواره در حال مراقبه است

دست از سر من بر دار

البته ای وجدان عزیز من همواره سعی ام را خواهم کرد تا مانند ان استاد شوم و بتوانم روزی انسانی کامل و پاکدامن گردم

گفتم استاد فهمیدم اما نفهمیدم که این ادمیان چرا بعد از مدتی اینگونه به استاد نفرت می ورزند و او را شیاد و خائن می نامند و او را متهم به ریاکاری و دروغگویی می کنند

پاسخ داد:این مردمان در ابتدا و اغاز هیچ برخورد نزدیکی با استاد ندارند

او را می بینند و سپس تمام امال و ارزوهای شان را در پیکره او می ریزند ارزوی خوب بودن درستکار بودن شجاع بودن مدیر بودن مدبر بودن کامل بودن صبور بودن شکور بودن و .........................................................

مرحله بعدی این است»انها در حرص و آز بیشتر و بیشتر دریافت کردن از استاد به او و اطرافیانش نزدیک و نزدیکتر می شوند

و روزی در میابند که استاد هم مانند سایر ادمیان به دستشویی (توالت) می رود و از او هم چیزی به نام مدفوع و ادرار خارج می شود

می فهمند که استاد هم میل جنسی دارد و انرا براورده می سازد

می فهمند که استاد هم ...............

و آنروز کاخهایی که در این دنیا و دنیاهای دیگر به اتکا استاد ساخته اند ویران می شود

این ویرانی است که انها را تا سر حد مرگ خشمگین می سازد

انها دیگر برای وجدانشان جوابی قابل قبول ندارند

انها دیگر الگویی دست نیافتنی ندارند

انها دیگر حمالی ندارند که بار سعادت و شقاوتشان را بردوش بکشد

زین سبب رنگشان سیاه و سرخ می شود و همه تقصیرات را بر گردن استاد می گذارند و متوقع هستند که همان روز اول همه به انها می گفتند که استاد یک فرد معمولی است

گفتم استاد چرا ساکت نشسته است؟چرا بی احساس نشسته است؟

گفت برای پاسخت می بایست به راحت ادامه دهی

به سوی سرچشمه رود مادر بروی و داستان جوانی استاد را بشنوی

پرسیدم اما اشکهای شما و داستانش چه می شود

گفت در راه برگشت اگر زنده بودی برایت خواهم گفت

در کناره رود مادر بودم

به راه خویش ادامه دادم به پیرزنی برخوردم

از استاد پرسیدم و جوانیش

گفت بنشین و به درون برو

به درون رفتم با هر نفس عمیق و عمیق تر

صدای مادر پیر طبیعت را شنیدم که می گفت:

استاد در روزگاران جوانیش

زمانی که تازه مجرایی برای عشق او شده بود

در برابر شادی ها و ستایش های گروه اول از خود بی خود می شد و خوشحالی و حسهای خوش ایند تمام وجودش را در خود غرق می کرد

او همواره افتخار می کرد که الگویی بی عیب و نقص برای شاگردانش است

اما او در خلوت خود می دانست که بی عیب و نقص نیستُ

او هم شهوت داشت او هم آز داشت او هم میل به شهرت و قدرت ثروت داشت

اما پیروانش

همانهایی که به او حسهای خوش ایند می دادند

او را بی همه اینها می خواستند

و او وابسته و دلبسته بود به حسهای خوش ایند

او نمی توانست انها را از دست بدهد

او نمی توانست تصور کند که روزی بیاید که او را ستایش نکنند و نپرستند

او حاضر بود هر کاری بکند تا پیروانش را از دست ندهد

و ریا زاده شد

او حاضر بود هر کاری بکند تا تمجید یارانش را از دست ندهد

و تظاهر زاده شد

هر چه بیشتر ستایش می شد

وابستگی و دلبستگی اش به یارانش و ستایشهایشان بیشتر می شد

و مدام ترسش و ترسهایش بیشتر و بیشتر می شدند

ترس از دست دادن ستایشگرانش

ترس از دست دادن حسهای خوش ایند

و مخفی کاری زاده شد

او هرروز خود را پیروانش دورتر می ساخت

تنها انها را در مراسمی خاص  انهم از دور به حضور می پذیرفت

چون می هراسید که اگر او را در زندگی روزمره ببیند و بدانند که او هم ادمی معمولی است

ستایشهایش را از دست بدهد

حسهای خوبش را از دست بدهد

او جوان بود و تازه مجرایی برای عشق او شده بود

و فکر می کرد مجرا بودن برای استاد بودن کافی است

ترس و ریا دست به دست هم دادندو با همکاری تظاهر چنان مجرای ورودی نور را مسدود کردند که استاد برای زندگی روزمره اش هم نیاز به نور و نیروی یارانش داشت.

او دیگر طاقت سوالات و شکهای عده ای را نداشت

او نور کافی برای روشن کردن دل انها نداشت

پس راه تاریکی را درپیش گرفت

شکاکان و دارندگان سوال را به  بی ایمانی متهم می کرد و به راحتی انها را از خود دور می ساخت

تاریکی در وجودش ریشه دوانده بود

روز به روز چهره اش تاریکتر و سیاهتر می شد

او دیگر برای تامین نیروی کافی برای حیاتش کارهای جدیدی اموخته بود

او یارانش را می ترساند

می ترساند از اشتباه انجام دادن تکنیکها و تمارین

می ترساند از عاقبت بد تکنیکهای غریبه

می ترساند از موجودات و نیروهای تاریکی

و انها بیشتر به او وابسته می شدند

او تبدیل شده بود به هیولایی سیاه رنگ در لباسی سپید رنگ

مریدانش روز به روز سیاهتر و تکیده تر می شدند

انها در مراسم نادانسته و ناخواسته پر می شدند از تاریکی استادشان

انها پر بو دند از ترس نسبت به موجودات نادیدنی و شبکه منفی شعور که کارش به انحراف کشیدن است

انها نمی دانستند که خودشان در تارهای ان شبکه به دست و پا زدن مشغولند

چرا؟

چون استادشان را وابسته به ستایشها و پرستش هایشان کرده بودند

چرا این کار را کرده بودند؟

چون نیاز به کسی داشتند که حمالی کارمایشان را بکند

و این شبکه شکل گرفته بود

دوری باطل

گفتم این دور باطل چگونه شکسته شد؟

گفت توسط استادی که عطر گل سرخ می گریست؟

گفتم داستان ان استاد چیست؟

گفت بنشین تا برایت بگویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:40  توسط داوود امین الرعایا  | 

سال نو مبارک

سلام

امیددارم که نه همیشه شادوپرنور باشید

امروز اولین روز از دومین ماه سال نودویک است

بسیار دوست داشتم که زودتر بنویسم و بسیار بنویسم

مدام متن ها و داستانها می امدند و من به انها وعده فردا را به ایشان می دادم

وعده ای برای خلقشان و آفریدنشان

انها صبورانه در انتظار فردا و فردا ماندند

در این انتظار در این اتاق انتظار انها با هم اشنا شدند با هم وصلت کردند بچه دار شدند و زندگی خوبی را با خوبی و خوشی اغاز کردند.)

امسال سال تحویل در جزیره زیبای قشم بودیم به همراه رایا و اعظم

تا پایان تعطیلات از خلیج فراس نهایت استفاده را کردبم و هرروز از صبح تا غروب تن و روان خسته را به اب پاکش سپردیم.

شبها هم مانند سایر آزمندان در پاساژ ها به گشت و گذار می پرداختیم

داستان از و از مندان عزیز بسیار جالب است که در موردش خواهم نوشت.

به هر حال امیددارم که امسال بتوانی مضرات وابستگی به حسهای خوشایند و نفرت و بیزاری از حسهای ناخوش آیند را دریابیم و بتوانیم حتی برای نانو لحظه ای هم که شده تعادل ذهن را تجربه کنیم

دوستتان دارم و همینگونه که هستید می پذیرمتان.

داوود  امین الرعایا

اول اردی بهشت نود و یک

تبریز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:39  توسط داوود امین الرعایا  | 

نظرات دوستان و دشمنان

سلام
شاد باشید و پاینده
تعدادی از نظرات خوانندگان را اینجا گذاشتم
عذرخواهی می کنم به خاطر پاسخ ندادن مرتب
و ننوشتن مرتب
باید وقتی بگذارم
کوتاهی مرا ببخشید





پنجشنبه 24 فروردین1391 ساعت: 20:11
ت
و مثلا یه چیز دیگه

چه ترسی وجود داره که نظر من بایستی بعد از تایید صاحب وبلاگ نمایش داده بشه. آیا اینه اصول هماهنگی با متافیزیک؟

ترس تا چه حد؟
نگرانی از چه رو؟
بابا ما هنوز خییییییییییلیییییییی راه داریم
 وب سایت   پست الکترونیک



به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

پنجشنبه 24 فروردین1391 ساعت: 20:9 توسط:در خدمیتیم
با عرض جسارت
فقط یه سوال

این "وبلاگ شخصی" یعنی چی کلا؟
اگر در عنوان وبلاگمون این رو نزاریم چه اتفاقی می افته؟
وقتی گزاشتمیش معنیش اینه که دیوار ایجاد کردیم که چهاردیواری اختیاری؟
یا فقط به خاطر زیبایی و موسیقی جمله است که میزاریمش؟

مثل اینکه می گن منزل شخصی فلانی.
مگه فلانی منزل غیر شخصی هم داره؟

ای عزیزان دل
به خدا همه فضای این وبلاگ ها که دارین متعلق به شماست. نیازی به بزرگ کردنش نیست.
کیف شخصی من
وبلاگ شخصی من
بالش شخصی من
من من من
 وب سایت   پست الکترونیک



به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

چهارشنبه 23 فروردین1391 ساعت: 13:43 توسط:نانی
یکی از بی نظیر ترین نکاتی که خواندم این مطلب بود بسیار شگفت انگیزم و می دانم که همه ما برای هدفی آفریده شده ایم اما در راه به سرگرمیهای دنیوی دل بسته شدیم و نمی دانیم حتی از کجا آمده ایم و به کجا می رویم ..من از شما به خاطر مطالب زیبایتان که شاید تلنگری باشد برای بیداری درون ما تشکر می کنم ....
 وب سایت   پست الکترونیک



نقش ناجی در گریستن استاد

دوشنبه 21 فروردین1391 ساعت: 12:26 توسط:سالومه
سلام استاد. چه پیام جالبی برای من بود . چون حالا می فهمم که تعصب چه قدر می تونه خطرناک باشه. سلامت باشید و شاد
 وب سایت   پست الکترونیک



احمقی بیش نیستی

جمعه 18 فروردین1391 ساعت: 23:23 توسط:مرضیه سلیمانی کرمانی(رها)
سلام.
سال نو مبارک بزرگوار .من ریکی کارم .علاقه مند به صحبتهای شما هستم .
در تهران کجا هستید ؟آیا امکانش هست از نزدیک ببینم شما رو؟
 وب سایت   پست الکترونیک



افسانه اکامبرو جادوی سیاه

جمعه 18 فروردین1391 ساعت: 22:54 توسط:علی
سلام منتظربودم که شما در موردش چی می نویسید .چیزی که من فکر می کنم اولا در اینکه قران مجید دست نخورده است وپاک وکلام خداست ومقدس هیچ شکی درش نیست .دراین ماندهام که ایا این اقا سوره ای از ان را خوانده ودر ان تامل کرده اند.
 وب سایت   پست الکترونیک



احمقی بیش نیستی

سه شنبه 15 فروردین1391 ساعت: 14:53 توسط:محمد حسین
باسلام..... اميدوارم اين سال برايتان موفقيت آميز باشد
خوبي؟؟؟
وبلاگت عاليه... از اومدن به وبلاگت خوشحالم
مطالبش خوبه... مطالب جالبي در وبلاگ من هست... بيا تو وبلاگم...منتظرتم
اگه دوست داشتي من رو با نام +18 لينک کن بعد خبر بده تا لينکت کنم.
بهم خبر بده.
به ما هم سر بزن.
نظر يادت نره.
ممنون محمد حسين---
 وب سایت   پست الکترونیک



احمقی بیش نیستی

جمعه 11 فروردین1391 ساعت: 2:9 توسط:morteza
راستی من نفهمیدم شما بر چه کیشی هستی ؟؟ در زباله دان ، آثار هزار بار تحریف شده دنبال کدام حقیقتی ؟؟ برو قرآن بخوان که دست نخورده است و پاک ، بدون هیچ تضاد ،نور مطلق حقیقت که هر کس آنرا بخواند و در آن تامل کند به این حقایق پی می برد و اگر نخوانده آنرا رد کنی احمقی بیش نیستی.
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]

اسطوره افرینش آآآآززز قسمت اول

جمعه 4 فروردین1391 ساعت: 18:25 توسط:رضا
سلام استاد سال نو مبارک استاد یک بیوگرافی از سوابق ومدارکتون بزنید در وبلاگ حتما یادتون نره ها مرسی
 وب سایت   پست الکترونیک



چند مطلبی؛ چند تمرینی و حیرانی ذهن بیمار

یکشنبه 21 اسفند1390 ساعت: 7:41 توسط:مهدی15
همچنان قشنگ می نویسید
شاد و پرنور باشید
 وب سایت   پست الکترونیک



استاد معتاد

دوشنبه 15 اسفند1390 ساعت: 14:2 توسط:مريم
.... راستش با تماسي كه با خانم روح الله گرفتم و قيمت جلسات ماساژ -كه حداقل 10 جلسه بايد رفت - جلسه اي 50000 تومان ، اين موضوع در ذهنم نقش بست كه پزشكي رايج ( كه خود من هم علاقه اي به روشهاي شيميايي ندارم اما وجود اين نوع پزشكي رو به هر حال نميشه ناديده گرفت چه از نظر كاربرد اون در موارد اورژانسي و چه به عنوان مرحله اي در طي مسير آگاهي انسان ) ارزونتر از اين روشهاست تعجب كردم و ديدم به نفع مكاتب طب كل نگر هم نيست كه عشق در جهان جاري باشد و اينكه اين نرخ رو چطوري برآورد كردند و خوب اين روشها از پزشكي رايج خيلي خيلي گرونتر ... و اينكه ادم از كساني كه در اين مسيرها حركت مي كنندانتظار عشق و انصاف داره اما اين تعارضات رو هم ميشه در رفتارشون ديد.! .. خوب اونها هم ادمند !
 وب سایت   پست الکترونیک



یومی هو چیست؟

جمعه 5 اسفند1390 ساعت: 23:35 توسط:ساتوآ
اینکه در مقابل هستند یا در کنار تنها به زاویه و ممنتوم نگرش بیننده بستگی دارد و در نهایت همه بستگی ها
من عاشق
اصل عدم قطعیت هایزنبرگ هستم
پاسخ قطعی این است:شاید
 وب سایت   پست الکترونیک



لالالالا گل پونه

جمعه 5 اسفند1390 ساعت: 22:20 توسط:جستجوگر
سلام.
آیا هامیوباتی و ریکی در تقابل هم قراردارند و سنخیتی ندارند.به عبارتی درمان هامیوباتی و ریکی نباید همزمان باشد .
 وب سایت   پست الکترونیک



لالالالا گل پونه

دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت: 20:10 توسط:رز
زیبا بود
 وب سایت   پست الکترونیک



چند مطلبی؛ چند تمرینی و حیرانی ذهن بیمار

دوشنبه 24 بهمن1390 ساعت: 18:22 توسط:رز
ممنون.
 وب سایت   پست الکترونیک



لالالالا گل پونه

شنبه 22 بهمن1390 ساعت: 19:26 توسط:ساتوآ
سلام هاشم عزیز
من هم سپاس گزار هستم از سلام و سپاس پر از محبتتان
 وب سایت   پست الکترونیک



استاد معتاد

شنبه 22 بهمن1390 ساعت: 19:24 توسط:ساتوآ
سلام
دوست عزیز ما برای بهبود ارترید روماتویید صرفا برنامه غذایی نمی دهیم
برنامه غذایی یکی از تمامیت درمان است
ما با استفاده از شیاتسو تمام مریدین ها را باز و متعادل کرده
با استفاده از یو می هو تمام مفاصل و عضلات مخصوصا لگن را متعادل کرده
با استفاده از ری کی چاکراها و کل هاله را متعادل می کنیم
و با اموزش شیوه های صحیح تنفس
نوشیدن اب
الگوی صحیح خواب
و در نهایت مراقبه
سلامتی ژایدار را به اشخاص هدیه می دهیم
شما برای برنامه غذایی خوب لطفا به کتابهای استاد ارجمند
جمشید خدادای مراجعه فرمایید
 وب سایت   پست الکترونیک



ام اس درمان پذیر است

شنبه 22 بهمن1390 ساعت: 19:20 توسط:ساتوا
سلام
چرا فکر می کنی باید او را متوجه کنی؟
بچه در کلاسها یاد می گیرند که
طبیعت احساسات گذرا بودن انها است
شاید شش ماه دیگر شما احساس الکی بودن داشته باشید و او در راه استاد شدن باشد
او را به خدای زمان بی کران واگذار و با هر نفس تعدل ذهنت را حفظ کن
شاد باشید
 وب سایت   پست الکترونیک



لالالالا گل پونه

جمعه 21 بهمن1390 ساعت: 21:12 توسط:غزال
سلام ،
بخش گمشده زندگی من ، همیشه برام معماست و هنوز هم به یاد نمیارم . کمبود چیزی رو درونم حس میکنم ولی متاسفانه راه پیدا کردنش رو هنوز نمیدونم. در چین زندگی میکنم و لوگوی شما که همون دا‌ئو هست نظرم رو جلب کردو بعد هم نوشته هاتون. دلیل کشیده شدنم به چین رو هم نمیدونم ولی بدون برنامه انگار بخشی از زندگیم من و به این کشور وصل میکنه. از اینکه میبینم هنوز هم کسانی هستند که توانایی های واقعی انسان ها رو ارزشمند میشمرن واقعا خوشحالم . ممنونم


سلام غزال عزیز
خوشحالم که هنوز افرادی به شجاعت شما پیدا می شوند که در جستجوی گمشده خودشان به سفر می پردازند
من هم احساسی مشابه داشتم
به کشوری مهاجرت کردم بسیار دور دست
در انجا جفت روحی ام را یافتم
پیامم را دادم و پیامش را دریافت کردم
اکنون احساس پیداشدگی جای گم گشتگی هایم را گرفته است
شادوسربلند باشید
 وب سایت   پست الکترونیک



رایا و فکر خوانی از دور

پنجشنبه 20 بهمن1390 ساعت: 17:6 توسط:رز
با سلام .من تازه ریکی را آموخته ام و حس خوبی از آن دارم ولی دوستم ریکی را الکی می داند چگونه او را متوجه نمایم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:28  توسط داوود امین الرعایا  | 

احمقی بیش نیستی

سلام سال نو مبارک

اولین پیامی که  امسال به دستم رسید پیام زیر است

لطفا خوب بخوانیدش تا در موردش بنویسم



راستی من نفهمیدم شما بر چه کیشی هستی ؟؟ در زباله دان ، آثار هزار بار تحریف شده دنبال کدام حقیقتی ؟؟ برو قرآن بخوان که دست نخورده است و پاک ، بدون هیچ تضاد ،نور مطلق حقیقت که هر کس آنرا بخواند و در آن تامل کند به این حقایق پی می برد و اگر نخوانده آنرا رد کنی احمقی بیش نیستی.



اولین نکته دوستان رسید

استاد سمندر عزیزم

سلام منتظربودم که شما در موردش چی می نویسید .چیزی که من فکر می کنم اولا در اینکه قران مجید دست نخورده است وپاک وکلام خداست ومقدس هیچ شکی درش نیست .دراین مانده ام که ایا این اقا سوره ای از ان را خوانده ودر ان تامل کرده اند.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 14:59  توسط داوود امین الرعایا  | 

لالالالا گل پونه

لالايی

سیما بینا، خواننده ایرانی، به تازگی کتابی به همراه چهار سی دی به نام "لالایی‌های ایران" منتشر کرده است.

این خواننده که یک دوره پنجاه ساله فعالیت هنری در ارائه‌ی ترانه های محلی ایران با سبک و سیاقی که مخصوص خود اوست در کارنامه خود دارد، در دهه های گذشته در شهر و روستا به جستجوی لالایی ها رفته و آنها را ضبط و ثبت کرده است.

خانم بینا پس از بازخوانی این نغمه های طبیعی گنجینه بزرگی از نغمه های "مهر مادر" منتشر کرده است.

مجموعه لالایی های ایران شامل چهل ترانه از مجموعه بزرگی است که سیما بینا طی پژوهش هایش جمع آوری، از نو تنظیم و بازخوانی کرده است.

این آهنگهای از دل طبیعت بر خاسته به لهجه های گوناگون موجود در ایران مانند کردی، ترکی، ترکمنی و گیلکی و همچنین لهجه های ناحیه های مرکزی و جنوبی ایران و لهجه تهرانی خوانده شده اند.

سیما بینا می گوید که اولین لالایی ها را از مادر خود فرا گرفت و بعد با استفاده از هر امکانی به ضبط نغمه های دیگر مادران پرداخت.

"در هرجایی همین کار را می کردم. مثلا لالایی ها را ازیک مادر و یک شخص نمی‌توانستم بیابم. گاهی باید در کتابها می گشتم و از افراد مختلف می پرسیدم تا یک لالایی نسبتا کامل بد ست می آمد، اما لالایی ها پایان نداشت. چون هر مادری به سلیقه خاص خودش لالایی می خواند. انواع آن قدر زیاد است که می شود در مورد لالایی های هرشهری یک کتاب تهیه کرد. لالایی ها هیچ آهنگ ثابتی ندارند. معمولا در هر منطقه هرچه به ذهن می آید می خوانند."

در کنار متن لالایی ها که در کتاب "لالایی های ایران" منتشر شده، آهنگ های آنها هم در دفتری جداگانه نت نویسی و به کتاب پیوست شده است.

آذین بخش همه این ها، نقاشی هایی است که سیما بینا در طول تحقیقات خود در مورد رابطه مادر و فرزند کشیده است. او که فارغ التحصیل رشته نقاشی است معتقد است که در تخیل او همیشه بین صوت و تصویر رابطه ای ناگسستنی وجود داشته است. برای همین است که در این کتاب هر دو هنر او به موازات هم ارائه شده است.

سیما بینا از معدود خوانندگان معاصر است که زندگی حرفه ای خود را صرف پژوهش و ارائه موسیقی محلی کرده و در طول پژوهش هایش دریافته که "چه بسا آهنگ‌های محلی مناطق مختلف ریشه در لالایی های آن منطقه داشته باشند"

ایران از نظر جغرافیایی و اقلیمی تنوع زیادی دارد. این تنوع نه تنها موجب گویش زبانها و لهجه های گوناگون می شود، بلکه در فرهنگ هر ناحیه هم تاثیر دارد که این نیز خود را در موسیقی آن خطه نشان می دهد.

بنا به يافته‌های سیما بینا این گونه گونی فرهنگی خود را در نغمه های لالایی ها هم نشان می دهد.

او می گوید: "شما می بیند ریتم موسیقی، کلام، نوع صدا سازی و تحریرسازی، مقام‌ها و فراز و فرودها در لالایی های نواحی مختلف عوض می شود و کاملا تفاوت دارد. این مربوط به آب و هواست. اگر کویری است تفکر، رفتار و موسیقی و ریتم آنها فرق می کند. در بین کسانی که زندگی کوهستانی دارند یا مرزنشین هایی که عشایرهستند لالایی جنبه حماسی پیدا می کند. وقتی مادر با بچه خود خلوت می‌کند شاید لالایی ها ی او تنها مربوط به بچه نیست، درد و دل اوهم هست. در عین حال مادر آهنگی را می خواند که برایش مانوس است وچه بسا از نغمه هایی است که در موسیقی منطقه خوانده می شود."

سیما بینا نه فقط در دهه های گذشته در جمع آوری لالایی ها یکه و تنها بوده، بلکه حتی موفق به انتشار سی دی آنها در سرزمینی نشده است که هم خود و هم ترانه هایش به آن تعلق داشته اند؛ چرا که در ایران انتشار صدای زن همچنان ممنوع است، حتی اگر لالایی بخواند.

او می افزاید: "خیلی وقت ها در مناطق کوهستانی مثل كردستان بچه را به شکار و اسب سواری تشویق می کنند که پهلوان و قوی بشود: من می خوام سوار اسب بشی، آهو شکار کنی...در یک جایی دیدم می خواندند: بغداد مثل یک لیمو در دست توست یعنی قدرت داری. اما در مناطق کویری که سرسبزنیست و مردم آرام تر هستند تشبیه به گل و گیاه در لالایی ها دیده می شود که برای آنها مهم هست. اما پیام و کلام لالایی ها همان دعا و ثنا و مهری است که مادر به بچه اش دارد".

لالایی ها در عین حال که بیان حس مادرانه را در خود دارند و اعتماد و اطمینان و تنها نبودن را به کودک منتقل می کنند تا احساس امنیت کرده به خواب رود، از نظر موسیقی هم دارای اهمیت هستند.

سیما بینا جنبه های موسیقایی این نوا ها را هم در چهارچوب دستگاه های موسیقی ایرانی مورد بررسی قرار داده است.

او در این باره می گوید: "مناطق مختلف در ایران موسیقی های مختلفی ارائه می‌کنند که نکته جالبی بود که برخوردم و دیدم که لالایی ها اکثرا در دشتی و دشتستانی و دستگاه شور زمزمه می شوند. برای اینکه یک مادر معمولا موزیسین و آهنگساز نیست اما وقتی نغمه ای را زمزمه می کند، موسیقی آن در دشتی و دشتستانی است. به این ترتیب برای من ثابت می شود که دستگاه شور مادرموسیقی ایرانی است."

به این ترتیب کتاب و سی دی لالایی های ایران امروز در داخل کشور بطور رسمی پخش نمی شود و بیشتر جنبه آرشیوی و پژوهشی پیدا کرده است.

به نظر مولف کتاب اگر این مجموعه، آنطور که او در آغاز در نظر داشت، بصورت سی دی در ایران منتشر می شد، می توانست توسط مادران ایرانی به جای لالایی برای فرزندانشان مورد استفاده قرار گیرد. در آن صورت شاید لالایی ها رنگ و بوی غمگین خود را از دست می داد و اجرایش با تنظیمی نو شادتر می شد.

با این وجود ترانه های جمع آوری و اجرا شده لالایی ها یک پژوهش عظیم فرهنگی است که می تواند در آینده توسط پژوهشگران موسیقی و مردم شناسان مورد استفاده قرار گیرد و همزمان این نغمه های مردمی را ماندگار کند.

سیما بینا کار خود را از نوجوانی در برنامه کودک رادیو ایران شروع کرد. لالایی هایی که او امروز جمع آوری کرده است، نغمه هایی هستند که مادران ایرانی به زبان‌های مختلف و در شرایط اقلیمی مختلف به زبان آورده اند تا کودکان خود را بخواب فرو برند.

اما لالایی هایی که سیما بینا تنظیم و ارائه می کند آواهایی هستند که مهر "مادر موسیقی محلی ایران" را به دیگر مادران ایرانی ابراز می کند.

لالايی مادرانه

اگر لالایی های مادران معمولا برای خواب کردن فرزندانشان است، لالایی های سيما بینا که خود سی سال است در ایران کنسرت رسمی نداشته شاید برای بیدار کردن و ماندگار کردن مادرانی است که ارزش کار موسیقایی آنها یا کمتر شناخته شده یا اصلا شناخته نشده است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 22:15  توسط داوود امین الرعایا  | 

ام اس درمان پذیر است

با سلام

جامعه پزشکی غربی در مقابل بسیاری از سوالات بیماران جوابهایی مشابه دارد:

علت اصلی ان هنوز شناخته نشده

روش قطعی درمان ان را نداریم اما می توانیم از انرا کنترل کنیم

طب کل نگر برای همه بیماری ها راه درمان دارد

بیماران ام اس در کنار یو می هو و رفلکسولوژی و ری کی می بایست رژیم غذایی زیر را هم به دقت در طول دوره درمان رعایت کنند

رژیم زیر را استاد عزیز جمشید خدادی ارائه کرده است

خداوند ایشان را برای نسل بشر حفظ کند

 

بسمه تعالی

هوالشافی

موارد ممنوعه

چای – قهوه – نسكافه – قند و شكر – شیرینیجات قنادی – سس – رب – هرچیزی كه با قند و شكر تهیه شده باشد – انواع ترشیجات سركه – شور – لبنیات – مرغ و تخم مرغ ماشینی – عدس – سیب زمینی – برنج سفید -  گردو – آب یخ تنقلات مصنوعی – انواع غذاهای ساندویچی – گوشت گاو و گوساله – ماهی – همراه غذا مایعات – نوشابه های گاز دار كلیه غذاهای سردی بخش و اسیدی – پرخوری – دیر خوابیدن – سرو صداهای بلند – نورهای چشمك زن – مكان های شلوغ و پر سر و صدا – میوه جات ترش و كال – گوجه فرنگی – بادمجان – نجویدن غذا – بد و بی موقع غذا خوردن .

انواع صبحانه برای این گونه بیماران

o        كره بادام زمینی + عسل + یك عدد میوه رسیده . شیرین.

o        خامه گیاهی یك قاشق غذا خوری + عسل یك قاشق غذا خوری + یك عدد میوه رسیده و شیرین.

o        تخم مرغ بومی یك تا دو عدد آب پز+ 3 قاشق غذا خوری روغن زیتون + 3 تا 5 عدد خرمای رطب.

o        شكلات صبحانه 2 قاشق غذا خوری + یك قاشق غذا خوری پودر بادام + یك عدد میوه رسیده میل شود.

o        خرما 10 – 5 عدد + ‌2 قاشق غذاخوری ارده + 10 عدد مغز بادام خام +‌ یك عدد میوه رسیده میل شود.

o        مرباجات خام + یك قاشق غذا خوری خامه گیاهی میل شود.

o        مرباجات خام + كره بادام زمینی یك قاشق غذا خوری میل شود.

توجه: از نانهای سبوس دار و خوب پخته استفاده شود.

انواع ناهار برای این گونه بیماران

o        آبگوشت گوشت گوسفند با نخود + گندم با پوست + هل و دارچین و زعفران و زنجبیل + نمك، از مجموع یك قاشق مربا خوری + سبزیجات معطر (نعناع ، ریحان ، ترخون ، مرزه و جعفری)

o        كباب گوشت بوقلمون یك سیخ ، سبزیجات معطر یك پیش دستی.

o        شوید پلو با زیره و زعفران + یك سیخ گوشت تازه شتر كباب شده + چند قاشق غذا خوری روغن زیتون + سبزیجات معطر با غذا میل شود.

o        آبگوشت گوشت كبوتر + نخود + گندم با پوست + ادویه جات معطر با سبزیجات معطر میل شود.

o        شوید پلو با زیره و زعفران + گوشت بوقلمون بخار پز شده با ادویه جات معطر + سبزیجات معطر میل شود.

o        شوید پلو با زعفران + خورش قیمه با گوشت گوسفند + دال عدس + ادویه جات معطر بدون سیب زمینی با سبزیجات معطر میل شود.

o        كباب مخلوط گوشت گوسفند با بوقلمون + سبزیجات معطر میل شود و خوب جویده شود.

انواع شام برای برای اینگونه بیماران

o        ارده 3 قاشق غذا خوری + 10- 7 عدد خرمای رطب + یك عدد میوه رسیده و شیرین میل شود.

o        تخم مرغ بومی تازه 2 عدد + 3 قاشق غذا خوری روغن زیتون + 5 عدد خرمای رطب میل شود.

o        نخود + گندم + ادویه جات معطر با حرارت ملایم پخته + یك قاشق چای خوری گلپر سائیده با سبزیجات معطر میل شود.

o        انجیر خشك 10 عدد + 15 عدد مغز بادام خام + یك عدد موز رسیده و شیرین میل شود.

o        هویج + كدو حلوائی بخار پز شده + عسل + لیمو ترش تازه + روغن زیتون + چند عدد خرما + یك عدد میوه رسیده و شیرین میل شود.

o        خرمای رطب 10-7 عدد + یك قاشق غذا خوری پودر نارگیل + یك قاشق غذا خوری خامه گیاهی + یك عدد میوه رسیده و شیرین میل شود.

o        خوراك كباب با گوشت شتر یا گوسفند یا بوقلمون با سبزیجات معطر میل شود.

خوراكهای میان وعده

o        موز یك عدد + 3 عدد خرما میل شود.

o        یك لیوان آب سیب + یك قاشق مربا خوری عسل میل شود.

o        یك لیوان شیر بادام میل شود.

o        یك عدد سیب + یك قاشق مربا خوری عسل میل شود.

o        10 عدد بادام هندی خام +3 عدد خرما + یك عدد سیب میل شود.

o        یك لیوان آب سیب و هویج + یك قاشق مربا خوری عسل میل شود.

o        15 عدد مغز بادام خام + 3 عدد خرما + یك عدد سیب میل شود.

o        10 عدد فندق خام + 5 عدد مغز بادام خام + 5 عدد انجیر میل شود.

o        یك خوشه متوسط انگور شیرین میل شود.

o        میوه شیرین فصل 1 عدد + 5 عدد انجیر خشك میل شود.

o        كشمش سایه خشك یك مشت + 1 عدد میوه فصل میل شود.

o        یك لیوان آب پرتقال + یك قاشق غذا خوری عسل میل شود.

o        خرما 3 عدد + 50 گرم نارگیل میل شود.

o        15 عدد مغز بادام خام + 5 عدد انجیر خشك میل شود.

 

دم كردنیهای مفید برای اینگونه بیماران

توجه: نوشیدنیهای گرم بهتر است كه 5/2 ساعت بعد از غذا میل شود.

o        یك قاشق مربا خوری دارچین سائیده + نصف قاشق چای خوری زنجبیل سائیده + یك چهارم قاشق چای خوری زعفران با 3 لیوان آب جوش دم كرده با عسل شیرین شده گرم گرم میل شود.

o        ناخنك نیم كوب شده یك قاشق غذا خوری + خارخسك نیم كوب شده یك قاشق مربا خوری با 2 لیوان آب جوش دم كرده با عسل شیرین شده گرم گرم میل شود.

o        پونه كوهی 1 قاشق غذا خوری + آویشن شیرازی 1 قاشق غذا خوری با 3 لیوان آب جوش دم كرده گرم گرم با عسل میل شود.

o        دارچین یك قاشق مربا خوری + 10 عدد هل سبز خرد شده با 2 لیوان آب جوش دم كرده گرم گرم با عسل میل شود.

o        2 قاشق مربا خوری گل بهار نارنج + 10 عدد هل سبز خرد شده با 2 لیوان آب جوش دم كرده گرم گرم با عسل میل شود.

 

معجونهای مفید برای اینگونه بیماران

o        معجون جین سینگ روزی 3 قاشق مربا خوری صبح و ظهر و شب میل شود.

مواد لازم:
جین سینگ 50 گرم.
زعفران گل 1 مثقال.
هل سبز 5 مثقال.
عسل 1 كیلو.
طرز تهیه: مواد فوق را آسیاب كرده با عسل خوب مخلوط كنید و طبق دستور میل كنید.

 

o        معجون جوانه گندم.

o        بیمارن از مصرف كلیه مواد سردی بخش خود داری نمایند.

o        این اشخاص از عصبیتهای روزمره دوری نمایند.

o        اینگونه افراد از یبوست مزاج شدیداً دوری كنند.

o        بیماران روزانه 2 بار باید اجابت مزاج نمایند.

o        غذا را خوب جویده و 2 تا 3 قاشق كمتر میل نمایند.

o        این بیماران باید از افكار مثبت و سازنده بر خوردار باشند.

o        روزانه مقداری نرمش و ورزش مناسب را انجام دهند.

o        از حضور در محافل شلوغ و پر سر و صدا جداً خود داری نمایند.

o        سعی كنند در هر وعده بیش از یك نوع غذا میل نكنند.

o        همراه غذا یا بلافاصله بعد از  غذا آب و دیگر مایعات را میل نكنند.

o        اینگونه بیماران از پر خوری پرهیز نمایند.

o        این نوع افراد هر روز صبح یك لیوان آب داغ + 2 قاشق مربا خوری قدومه شیرازی را در آب داغ اضافه كرده و به آرامی هم بزنند تا كاملاً لعاب دهد سپس یك قاشق غذا خوری عسل افزوده به آرامی صبح ناشتا و یك لیوان شب هنگام خواب میل كنند.

مواد لازم:
بادام ، فندق ، بادام هندی ، چلغوز ، نارگیل ، كنجد ، پسته از هر كدام 100 گرم ، هل آسیاب شده 5 مثقال ، دارچین 10 مثقال ، زنجبیل 1 مثقال ، زعفران 1 مثقال ، وانیل 1 قاشق چای خوری سر صاف ، آرد جوانه گندم 250 گرم ، عسل 500 گرم و شیره خرما یك لیوان.

طرز تهیه: همه را آسیاب كرده خوب مخلوط كنید سپس عسل و شیره خرما را اضافه كنید و به آرامی هم یزنید تا یكنواخت شود در دیس پهن كرده و روی آن سلیفون بكشید و روزانه 3 تا 5 قاشق غذا خوری میل كنید.

توجه: بیماران در صورت داشتن یبوست مزاج از مواد زیر روزی 1 تا 2 قاشق مربا خوری استفاده نمایند .

برگ سنا 50 گرم ، تخم گشنیز 50 گرم ، گل ختمی 50 گرم و گل سرخ 25 گرم . همه را تمیز كرده مخلوط كنید ، سپس آسیاب كرده یك قاشق مربا خوری با نصف لیوان آب و عسل میل شود .

 

طرز تهیه خامه گیاهی

مواد لازم و طرز تهیه:
بادام هندی خام 50 تا 75 گرم + 2 قاشق آب یا گلاب همه را در مخلوط كن ریخته بمدت 10 تا 15 ثانیه مخلوط كنید.

طرز تهیه بوقلمون بخار پز شده

بوقلمون را به تكه های مساوی  خرد كرده + 1 عدد پیاز را خلال كرده با 1 تا 2 قاشق غذا خوری سركه سیب و مقداری آب اضافه كرده روی اجاق قرار دهید تا با حرارت ملایم بپزد، بعد از پخته شدن سس مخصوص را افزوده 30 دقیقه بعد غذا آماده است.


سس مخصوص

گوجه فرنگی متوسط 2 عدد + فلفل قرمز یك چهارم قاشق چای خوری + زعفران نصف قاشق چای خوری + هل سائیده 1 قاشق چای خوری  + دارچین 1 قاشق مربا خوری + روغن كنجد نصف استكان و مقداری نمك ، همه را در مخلوط كن ریخته بمدت 30 ثانیه مخلوط كنید تا سس آماده شود.

طرز تهیه شیر بادام

50 گرم مغز بادام خام و شیرین را با آب گرم خیس کرده سپس پوست بکنید + 3 قاشق غذا خوری عسل + 4 لیوان آب سرد بمدت 5 دقیقه بمرور در مخلوط کن، مخلوط شود.

 

طرز تهیه شكلات صبحانه

مواد لازم:
ارده 5 قاشق غذا خوری + یك قاشق غذا خوری عسل یا 2 قاشق غذا خوری شیره انگور یا خرما ، مواد را خوب هم زده تا شكلات آماده شود.

 

نكات مهم و ضروری برای اینگونه بیماران


توجه:با توجه به موارد بیان شده در صورت رعایت كلیه موارد از بیماری به لطف خدا نجات پیدا كرده و زندگی عادی و روزمره خود را ادامه خواهند داد.
- روزانه 6 لیوان آب میل شود نیم ساعت قبل و دو ونیم ساعت بعد از غذا میل شود.
- هر لقمه غذا 50 بار جویده شود.
- با افکار مثبت و سازنده براحتی خود را درمان کنید.

سلامتی شما عزیزان را از خداوند متعال خواهانم
خدادادی

 

 

شاد و سالم باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:22  توسط داوود امین الرعایا  | 

غیرارگانیکی به نام شای

سلام
 
هرروز صبحمان را با چای اغاز می کنیم و تعجب می کنیم که چرا اکثر اوقات بیماریم یا نمی فهمیم چرا بیرون ریزی هایمان پایانی ندارند
 
نوشته شده توسط جمشید خدادادی   
دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۱۴

خداوند سبحان چیزی در جهان خلق نکرده است که در مجموع شر باشد! پس همه مخلوقات جهان هستی در مجموع خیر است! حتی چائی!
خداوند تبارک و تعالی در قرآن کریم 2 بار خود را ستوده است!

  1. زمانی که انسان را خلق کرد، به خود احسن گفت . سوره مومنون آیه 14
  2. زمانی که غذای طیب را برای انسان به عنوان غذای او خلق کرد . سوره غافر آیه 64

پس از این 2 آیه نتیجه می گیریم که هم انسان و غذای مخصوص او از نظر حضرت حق با ارزش است و این بسیار مهم است ! ( دقت شود ) .
اما در قرآن کریم در زمینه اشتراک تغذیه بین انسان و دام 4 آیه وجود دارد که جای بسی شگفتی است !

  1. سوره مبارک یونس آیه 24 .       الف :        در این آیات باید خوب دقت و توجه کنیم ! گاو برگ سبز چای را نمی خورد !
  2. سوره مبارک طه آیه 54 .            ب :       پس از این 4 آیه نتیجه می گیریم که بین انسان و دام اشتراک تغذیه وجود دارد !
  3. سوره مبارک سجده آیه 27 .       ج :       یعنی هر گیاهی که دام نمی خورد ، ای انسان تو هم استفاده نکن !
سوره مبارک عبس آیه 32 .        د :        چون حیوانات فطری گیاهان را می شناسند و این بسیار مهم است و رمز همین است .

.

منافع گیاه چای

همان طور که قبلاً بیان شد هیچ مخلوقی در جهان خلقت بدون حکمت آفریده نشده است حتی چای . ( دقت شود ) .

گیاه چای در مجموع حالت اسیدی قوی دارد و برای کسانی که به گوشت خواری عادت دارند ، برای هضم گوشت مفید است و آن را زود هضم می کند ، چون اسیدی است !
  • گیاه چای چون اسیدی است ، یک ماده ضد عفونی کننده خوبی است . برای شستشوی چشم های عفونی و لثه های عفونی مفید است .
  • چای برای شستن زخم های عفونی نیز مفید است .

مضرات گیاه چای

  1. گیاه چای بخاطر داشتن ماده ای به نام فنل که سرطان زا می باشد ، که خطر ناک است . فنل چیست ؟ اگر بنزن ( C6H6 ) به جای یک هیدروژن یک CH قرار گیرد فنول ایجاد می شود که بسیار سمی بوده و سرطان زاست ! بر روی پوست و کبد و سیستم گوارش اثرات نامطلوبی  می گذارد  . این مواد دارای ترکیبات حلقوی بوده و بسیار مضر است .
  2. در هر فنجان چای بین 60 تا 75 میلی گرم کافئین وجود دارد که LDL خون را افزایش می دهد و عاملی می شود برای انفارکتوس های قلبی و مغزی  . ولی آرام بخش است و در دراز مدت اعتیاد ایجاد می کند !
  3. ماده آرام بخش دیگری در چای وجود دارد به نام تئین که محرک سیستم عصب سمپاتیک است . و موجب  افزایش ترشح آدرنالین می شود  . تئین موجب کاهش مقدار منیزیم داخل سلول می شود  . منیزیم ماده ای است که خداوند سبحان در سلول قرار داده تا با انواع سرطان ها مبارزه کند و با نوشیدن چای این ماده مفید از بدن خارج می شود .
  4. چای دارای ماده ای است به نام تانن که بسیار مدر است و به همین خاطر مایعات بدن را دفع کرده و پلاسما غلیط می شود و آنزیم ها در  پلاسمای غلیظ نمی تواند  فعالیت کنند و به همین خاطر مواد زائد در بدن انبار شده  و موجب بیماری می شود . ضمناً تانن موجب فعالیت بیش از حد سلول های اپیتلیال کلیه شده و کلیه را بمرور از کار می اندازند !
  5. گیاه چای دارای ماده ای است به نام اگزالیک اسید ، که مسموم کننده بوده و اختلالات متابولیسمی ایجاد می کند و در کلیه رسوب کرده و سنگ های کلیوی را موجب می شود .  همچنین جلوگیری از جذب آهن که بسیار مفید است می شود . ( دقت شود ) .
  6. گیاه چای دارای ماده ای است به نام تئوبرومین که سمی است و مدر قوی است ، این ماده محرک اعصاب بوده و تعادل مایعات را در بدن مختل می کند . عوارضی مانند : سر درد ، تهوع و استفراغ دارد . شخص عصبی می شود .
  7. گیاه چای دارای ماده ای است به نام کزانتین که موجب مسمومیت می شود و عوارضی نظیر بی قراری و تحریک ایجاد می کند . این ماده بی نظمی در ریتم قلب را ایجاد می کند . ( این مختصر مطالبی بود از یک کتاب  که به بیماری ها اشاره نشد ) . 70 نوع بیماری .
  8. از جمله : میگرن ، ناراحتی های گوارشی ، سنگ های کلیه ، خار پاشنه ، دردهای مفصلی ، سریع عصبی شدن و پوکی استخوان

 

متن فوق از نوشته های استاد جمشید خدادای است

خدا ایشان را برای نسل بشر حفظکند

داوود امین الرعایا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 21:11  توسط داوود امین الرعایا  | 

نقش ناجی در گریستن استاد

 

 

سلام

امیددارم که پرنور و شاد باشید

روزی در سفرم به دور دنیا استادی را دیدم که می گریست و می خندید

مردمان با تعجب نگاهش می کردند و گاهی نام اشنای دیوانه را بررویش می نهادند

به سویش رفتم و از علت غایی خنده  و گریه هم زمانش اش پرسیدم

گفت دیرزمانی است که به درمان بیماران و دردمندان مشغول بودم

شبی به پوچی رسیدم

از دیدن سیل عظیم دردمندان و حجم بسیار بی کاری و ظلم و ستم  احساس می کردم ناتوانم و عاجز

این حس در وجودم هرروز رشد می کرد هرروز بزرگتر و بزرگتر می شد

دیگر نمی توانستم به دردمندان کمک کنم کارم را بی فایده و عبس می پنداشتم

هرروز خشمم از حاکم بزرگ و مزدورانش بیشتر می شد اما کاری نمی توانستم بکنم

کینه و نفرت و احساس ناتوانی وجودم را در هم پیچیده بود

کم کم فکری در وجودم شکل می گرفت:

هیچ کاری از دستت بر نمی اید باید بنشینی و نظاره کنی تا فردی بسیار قوی از ابرها پایین بیاید و مشکلات را حل کند

روز به روز ضعیفتر و ضعیفتر می شدم

 تا  استاد اعظم به من گفت تا به معبدی باستانی بروم و سنگ نوشته ای کهن را ترجمه کنم و بخوانم

متن سنگ نبشته این بود:

شخصی درخیابان صفی از گدایان را دید.لحظاتی بعد چند نفر را دید که دچار
نقص ذهنی و جسمی بودند.ا
او به جمعیت انسانهای رنج کشیده نگاه کرد ،صدایش را بلند کرد و خطاب به
خداوند ناله کنان گفت:ا
خداوندا!چطور ممکن است خالق مهربانی مثل تو این چیزها را ببیند و هیچ
کاری برایشان نکند؟!ا
تا شب در همین فکرها بود.شب هنگام در خواب انگار همان صحنه ها را دوباره
دید و همان سئوال را از خدا پرسید.ا
بعد از سکوتی طولانی صدای خدا شنیده شد که می گفت:ا
من کاری برایشان کرده ام،ا
تو را آفریده ام!

و می گریست و می خندید

می گریستیم و می خندیدیم

می گریستیم و می خندیدیم

دوستتان دارم

داوود امین الرعایا دوم بهمن ۱۳۹۰

تبریز فردوس

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:0  توسط داوود امین الرعایا  |