راز استادی که عطر گل سوسن می گریست
راز استادی که عطر گل سوسن می گریست
در سفرم به دوردنیا به رود باستانی گنگ رسیدم و در جستجو برای دانستن راز رود مادر می بایست راز هزار و یک استاد را می فهمیدم
تا جایی برایتان گفتم که به استادی رسیدم که رهرویی باعث شده بود از دوستش جدا گردد
ان رهرو عطر گل سوسن می گریست
من می بایست به عنوان کسی که از دروازه های آناهاتا به طور مشروط گذر کرده به دنبال راز ان رهرو بروم تا بتوانم در نهایت راز اساتید و سپس راز رود مادر را بدانم
در سایه درختی در کناره رود نشسته بودم و با خود می اندیشیدم که انگیزه من برای یافتن راز رود مادر چیست؟
جئاب واضح و روشن بود:آآآززز برای دانستن بیشتر و آآآززز برای قدرتی که از این دانش ناشی می شد
و در این فکر بودم که چرا به این قدرت آآآززز مندم و در کودکیهایم چه کمبودی باعث این نیازم شده بود که صدایی شنیدم
مریم را دیدم که به همراه چند کبوتر زیبا نزدیک چشمه آب حیات نشسته است و با انها به بازی مشغول است
یه سویش رفتم و از راز ان رهرو که عطر گل سوسن می گریست پرسیدم
گفت به درون برو
با هر نفس به درون رفتم
ان دروازه زیبای اشنا را دیدم
رمز عبور را می دانستم .)
به درون رفتم و ان دشت سرسبز معطر را دیدم
مریم در سمت راستم بود و کبوترانش در بالای سرمان پرواز می کردند
کودکی را دیدم که با پدر و مادرش به بازی و جست و خیز مشغول بود
شادی و خوشبختی شان را می توانستم در پرتو نور زیبای خورشید ببینم که با رنگی صورتی در اطرافشان می درخشید
انها با هم هماهنگ بودند
پدر و مادر هردو به یاد اورده بودند که چرا در این جهان هستند
و هر لحظه و هر نفسی که می کشیدند
هر فکری که می کردند
هر حرفی که می زدند
و هر عملی که انجام می دادند
در راستای به یاد اوردگی شان بود
انها از عکس العمل ازاد شده بودند
صرفا عمل می کردند و هیچ لحظه ای را از دست نمی دادند
انها توانسته بودند این هدیه الهی را به وجود فرزندشان نیز بدمند
فرزندشان از روزی که پای به سه سالگی گذاشته بود به یاد اورده بود که نقشه روحش برای پا گذاشتن به این جهان چه بوده است
او به یاد اورده بود که چرا این پدر و مادر را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بود که چرا این شهر را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بود که چرا این استان را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بود که چرا این کشور را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بو که چرا این شرایط اقتصادی را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بود که چرا این شرایط سیاسی را انتخاب کرده بود
او به یاد اورده بود که چرا این شرایط مذهبی را انتخاب کرده بود
و او به یاد اورده بود که این به یاد اوردگی در برنامه و نقشه روحش یک شانس بسیار بزرگ بوده است
روحش می دانست که شاید این به یاد اوردگی فقط یک درصد در این جهان رخ دهد
اما یک درصد هم در جهان ارواح رقمی قابل ملاحظه است
و ان یک درصد رخ داده بود
اکنون او به راحتی زندگی را همین طور که بود می پذیرفت و به دنبال عملی کردن نقشه روحش بود
اکنون او میدانست که چرا این نقطه از جهان را انتخاب کرده
او می دانست که می بایست با اختناق دینی روبرو شود و ان کسانی را که این روند را هدایت می کردند (درک کند)
او می دانست که می بایست با ریاضت اقتصادی زندگی کند تا بتواند ترس و ناامنی سازندگان و پیشبرندپانش را (درک کند)
او می بایست در این جامعه زندگی کند تا رابطه بین اقتصاد سیاست و دین را (درک کند)
او می بایست در این شهر زیست نماید تا رابطه بین ترس درونی و ظلم بیرونی ظالمین را (درک کند)
او لازم بود که در این کشور رشد کند تا بتواند رابطه پنهان ریاکاری دینی و قدرت طلبی سیاسی را ببیند و بتواند ان افراد را (درک کند)
او نه لازم بلکه کافی بود تا در بین این مردم بزیید تا بتواند ارتباط مابین حرص و آآآززز و ترس و ناامنی و پاچه خواری را لمس کند
او به یاد می اورد که اگر هدفش از زندگی را به یاد نمی اورد تمامی این موارد و مسایل موجب رنج عظیم او می شدند
اما او به یاد اورده بود
او به کوچه ها و خیابانها می رفت و با دیدن مردمی که همواره در رنج بودند تا حدودی رنج می کشید
او از خداوند می خواست تا به انها برکتی نازل نماید تا بتوانند به یاد بیاورند که چرا اینجا هستند
اگر مردم به یاد می اوردند که چرا اینجا هستند
معلم تنها معلمی می کرد و دیگر تدریس حصوصی را تبلیغ نمی کرد
استاد دانشگاه تنها درس می داد و تحقیق می کرد و دیگر نمره فروشی نمی کرد
بقال تنها بقالی می کرد و مواد نمی فروخت
نانوا تنها نانوایی می کرد و مشروب نمی فروخت
حاکم تنها حکوت می کرد و فخر نمی فروخت
ظالم تنها ظلم می کرد و ستم نمی فروخت
استاد تنها درس می داد و حرف زیادی نمی زد .)
اما انها به یاد نمی اوردند
و در چرخه باطلی که می ساختند می چرخیدند و می چرخیدند
انها همگی روزی از چرخه رها می شدند
روزی که به یاد می اوردند که چرا اینجایند و شروع می کردن به کامل کار کردن و کامل حرف زدن و کامل فکر کردن
هر لحظه را کامل زیستن
نه در گذشته و نه در اینده
در همین لحظه
او به یاد می اورد که باید به مردمان کمک کند تا به یاد اورند
اما او کودکی سه ساله بیش نبود
که با پاهایی برهنه برروی چمنها بازی می کرد
از اب چشمه حیات می نوشید و سر بر سینه پر مهر درخت کهنسال می گذاشت
او کودکی بود که هرروز با جریان زنده حیات یگانه می شد
و با اینحال نمی دانست که چه گونه می تواند به یاد مردمان بیاورد
اما سالکی کهنسال که در ان نزدیکی سکونت داشت به خوبی می دانست
او هزاران سال انتظار ان کودک را کشیده بود
او می دانست که در چه روزی کودکی که تنها یک درصد احتمال دارد به یاد بیاورد زاده خواهد شد
او بیکار ننشسته بود
پسش نیازها را فراهم کرده بود تا همه چیز دست به دست هم دهد و ان یک درصد به وقوع بپیوندد
او هزار سال بود که مردان و زنان ان قبیله را اموزش می داد تا به یاد بیاوردند
او سردرگمی کودک را دید
به سویش رفت و گفت:
فرزندم با من بیا
کودک را به میان مردم ان کشور برد
کودک از کنار هر کس که می گذشت
ان فرد نفسی عمیق بیرون می داد
رنگ هاله اش روشنتر می شد
حجابی که روی آنا هاتا و آجنا را پوشانده بود برای لحظاتی به کنار می رفت
و به ان فرد تنها برای چند ساعت فرصت می داد تا دوباره به زندگی و معنای ان بیاندیشد
به او فرصت می داد تا به یاد اورد چرا در این جهان زاده شده
کودک به یاد اورد که با حرف نمی بایست مردمان را یاری کرد
بلکه با حضور می توان انها را دستگیری کرد
و از ان روز تا به امروز تنها هرروز فقط برای امروز به تقویت حضورش پرداخته است
و ان سالک پیر کهنسال خوشحال بود که هزار سال پیش به یاد اورده بود که در عمر هزار و شش ساله اش
نقشه روحش چه بوده است
لبخندی زد و از گوشه چشمانش اشکی چکید و جهان پر از عطر گل مریم شد
مریم در کنار چشمه اب حیات نشسته بود و پاهای زیبایش را در اب بازی می داد
در کنارش نشستم و از ان سالک پرسیدم
که چرا عطر گل مریم از چشمانش جاری شد؟
گفت برایت خواهم گفت
لبخندی زیبا زد و جامی پر از اب حیات کرد و به دستم داد
گفتم چه کنم؟
گفت انرا به دست تنها یکی از عزیزانت بده
ان کس که بیشترین نیاز را دارد
ان کس که بسیار بیمار است
ان کس که تیره ترین تر است
ناگاه جرقه ای در وجودم زده شد
از خود بی خود شدم
حجابها به کناری رفتند
سبک شدم روشن شدم
و (به یاد اوردم)
که نقشه روحم
تنها
دادن جامی آب حیات به دست عزیزی بوده است
(به یاد اوردم)
(به یاد اوردم)
دوستتان دارم ای عزیزانم
داوود امین الرعایا
16 اردی بهشت نود و یک
تبریز
پردیس 148
